دومین جلسه از دوره هفتم کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی راهنما مسافر بهنام، نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر حسن با دستور جلسه «وادی ششم و تاثیر آن روی من» روز پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۹ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
سخنان استاد:
.jpg)
سلام دوستان، بهنام هستم، مسافر.
شاکر خداوند هستم که امروز این فرصت رو داد در خدمت شما باشم و به نگهبان و دبیر خدا قوت میگم.
امروز دو تا دستور جلسه داریم؛ یکی وادی ششم و دستور جلسه بعدی هم تولد دهمین سال راهنمای محترم، آقا رضا.
رهایی علیآقا رو از لژیون حسینآقا تبریک میگم.
برداشت من از وادی ششم، در موضوع فرمان عقل، بهصورت خلاصه، موضوع تقابل بین عقل و نفس هست. آقای مهندس صحبت میکنه؛ ما همیشه در یک چالشی قرار گرفتیم که تقابلی هست در درون ما که در کتابها هست و آقای مهندس راجع به این قضیه صحبت کردند.
عقل بهعنوان یک فرمانده هست و ما باید به مرحلهای برسیم که بهش نزدیک بشیم. موضوع، موضوع راحتی نیست و شوخی هم نداره و صحبتی از رسیدن آقای مهندس نداره که بگن فردی که در کنگره سفر میکنه، لزوماً باید به فرمان عقل برسه.
ما یه روز صبح که از خواب بیدار میشیم، چند تا راهحل جلومون هست. راه اول اون چیزیه که ما اگر سفر اولیم، دارو میخوریم و اگر سفر دومیم، بیدار میشیم، میتونیم انتخاب کنیم ورزش کنیم و کار مثبت انجام بدیم.
مثلاً ساعت کنگره من میتونم انتخاب کنم زودتر بیام بیرون که زودتر برسم و سیدی گوش کرده باشم، یا اینکه هیچ کاری درست انجام نداده باشم و با عجله و با تأخیر برسم و سر لژیون هم سرمو بندازم پایین، راهنما بهم گیر بده.
یه طرف فرمان عقل هست که میگه انتخاب درست بکن، یه طرف هم فرمان نفس هست که ما رو میبره توی یه جریان دیگه.
من خودم بهعنوان آدمی که مصرفکننده بودم، یه عمر انتخابهام فرمان نفس بود و با فرمان عقل بیگانه بودم، ولی فکر میکنم این یه تجربه مشترک بین مسافرها هست. یعنی ما بیشتر میدیدیم کدوم طرف برامون راحتتره.
و توی کنگره هم این دقیقاً جریان داره و وقتی ما وارد جریان و وادیهای کنگره میشیم، این جریان باید تغییر کنه و بریم به سمتی که باید به فرمان عقل عمل کنیم.
سر ساعت دارو بخوریم و سیدی بنویسیم و کارامونو انجام بدیم و سر ساعت بیایم و این یه موضوعی هست که نیاز به تمرین داره.
اینجوری نیست که من از در بیام و از صبح برم برسم به کارام. ما میایم اینجا اوتی بخوریم، ولی اگر میگن این میزان اوتی بخور، باید همون میزان و همون سر ساعت بخوریم.
اگه این کارا رو بکنیم و ما بیایم توی پروسه تمرین، دقیقاً مثل ورزشکاری که روز اول شروع میکنه، قطعاً آدم ورزیدهای نیست. شروع میکنه به ورزش کردن و با تمرینه که میرسه به درجه مناسب.
ما هم اگر به عقل تمرین بدیم و اون کارای کوچیک رو انجام بدیم، میایم میرسیم به رهایی و سفر دوم و یه ذره تمرینها بیشتر میشه، ولی اگر تمرین نکنیم، توی همون جایی که هستیم خواهیم موند.
من یه چیزی اومد به ذهنم. من خودم توی یه سری از مسائل واقعاً توی تمرین کردن، ده سال طول میکشه که به یه موضوع برسی. یعنی میای خدمت میکنی و حرکت میکنی، دوازده سال طول میکشه تا به فرمان عقل نزدیک میشی. یه کارایی از دستت برمیاد.
من پانزده ساله از رهاییم میگذره. من اگه دارم یه کارایی انجام میدم، میگم ده سالگی در توانم نبوده این کارا. الان توانایی پیدا کردم با تمرین.
این که چیزی نیست آدم سریع بهش برسه و زمان میبره و بحث گستردهای هست.
دستور جلسه دوم:
دستور جلسه دوم، رهایی آقا رضا هست. اول تبریک میگم به مهندس و خانواده محترمشون. به خودم تبریک میگم، بعد هم به آقا رضا و همسفرهاشون.
تقریباً فکر میکنم بالای ۱۵ ساله آقا رضا درگیر مسائل کنگره هستش. با همسفرش خیلی اومدن و رفتن و تلاش کردن و جایگاههای مختلف تجربه کردن.
توی کنگره میگن تولدها الگوئه. الگو هست، بله. این آدما معجزه کنگره هستن. خیلی هم سختی کشید، هم سفر اول و سفر دوم، ولی امروز میخوام تعریف کنم ازش.
ما یه طول سفر داریم، یه عرض سفر داریم. مثلاً طرف میاد میگه اینقدر سال رهایی دارم، ولی من میگم تو برای کنگره چکار کردی؟ برای این سیستم چکار کردی و چه هنری داشتی؟
من میگم پانزده سال توی کنگره، هشتصد تا سیدی نوشتی؛ چیکار کردی و چند تا آدم پرورش دادی و چکار کردی؟
آقا رضا و همسفرش خیلی هنرمندن. اکثر کسایی که اینجا خدمت میکنن، رهجوهای ایشون هستند. راهنما و مرزبانان و ایجنت پرورش دادن.
من خودم خیلی خوشحالم که من به آقا رضا نگاه، رهجو و راهنما نداریم و اونجا هم خیلی زحمت کشیدن و به منم خیلی کمک کردن.
شاگردهای خیلی خوبی داره و انشاءالله که ما هممون بتونیم توی کنگره اینطوری باشیم. یعنی وقتی میرسیم به ده سال، حداقل اگه گفتن برای کنگره چکار کردی، نگیم هیچی. بگه مثلاً چهار تا راهنما دادم و فلان کارو کردم.
ما نمیخوایم بگیم کاری برای کنگره کردیم؛ ما هر کاری میکنیم برای خودمون هست. هرچقدر هم بدوییم، جبران کاری که کنگره برای ما کرده نمیشه، ولی به هر حال ما یه وظیفه داریم و من خوشحالم از این که توجه کردید.
ممنونم.
در ادامه دهمین سال رهایی راهنمای محترم مسافر رضا را با حضور اعضا جشن گرفتیم.

آرزوی مسافر رضا:
منم به رسم کنگره، یک آرزو رو برای خودم نگهمیدارم و آرزوی بعدیم اینه که خودم و خانوادهام تا زمانی که نفس میکشیم، بتونیم توی کنگره خدمتگزار باشیم.

سخنان راهنما مسافر رضا:
سلام دوستان، رضا هستم، یک مسافر.
خداوند رو سپاسگزارم بابت این حال خوب.
از آقای مهندس و دیدهبانهای عزیز خیلی سپاسگزارم برای اینکه ما امروز اینجا هستیم و نفس میکشیم و حالمون خوبه.
از راهنماهای همسفرم سپاسگزارم که در این حال خوب من نقش بسزایی داشتن.
از همسفر عزیزم، سرکار خانم اعظم، خیلی خیلی سپاسگزارم که اگر یک مسافر موفق هست، حالا چه در کنگره و چه در بیرون کنگره، هیچوقت نمیشه نقش یک همسفری که عاشقانه کنارش هست رو نادیده گرفت. ازشون خیلی ممنونم.
از گل پسرم، آقا کوروش عزیز، ممنونم که خیلی سختیها رو تحمل کرد و آموزشهای غلطی رو از من گرفت و من خودم رو همیشه سرزنش میکردم و الان سعی کردم با قرار گرفتن در صراط مستقیم بتونم بهتر راهنمایی کنم.
یک تشکر خیلی خیلی ویژه از استاد و راهنمای عزیزم، آقا بهنام عزیز، که نمیدونم چجوری قدردانی کنم.
اگر یک شاگرد و رهجو به رهایی میرسه و آدمها لطف دارن و ازش تعریف میکنن، هنر خودش نیست. هنر و تلاش من نیست.
من همون رضای دوازده سال پیش هستم. زندگیم به انتها رسیده بود و تاریکترین جای زندگی انسان وقتیه که انسان به مرگ خودش راضی هست و هر لحظه آرزوی مرگ داره.
و با اومدنم به کنگره، یک دریچه خوب به روم باز شد و این لفظ خداست و من هرچقدر سپاسگزاری خدا رو بکنم کافی نیست.
نمیدونم چکار کرده بودم که خداوند کنگره رو سر راه من قرار داد و آقا هادی عزیز رو یاد میکنم؛ راهنمای اولم.
هفت ماه توی لژیون این عزیز بودم و خیلی آموزشها گرفتم.
راهنما همه یکی و خوب هستن و منه رهجو نتونستم استفاده کنم و سلام میفرستم از اینجا براشون.
من اگر به هر جایی رسیدم و از نظر خودم هنوز اول راهم، همه رو مدیون درایت و عشق آقا بهنام هستم و تا قیامت خودم رو شاگرد ایشون میدونم و دوستشون دارم.
عزیزترین چیز برای راهنما، لژیون هست. و من لژیونم رو خیلی دوست دارم و سختترین چیز برای من دل کندن از لژیون هست.
آقا بهنام یک روز به من گفت که باید لژیون تحویل بدی و جای دیگه خدمت کنی.
با تمام عشقی که داشتم، ولی چون راهنمام دستور داده بودن، نقض فرمان نکردم و گفتم چشم.
رفتم تهران، ولی تحویل نگرفتن و گفتن ادامه بده.
ثابت کردم همهجا اگر کسی به جایی میرسه، فقط به خاطر فرمانبرداری از راهنما هست.
من سعی کردم که هرچی آقا بهنام میگه گوش بدم.
از همه عزیزان و سفر اولیها و سفر دومیها سپاسگزارم.
توی کنگره به من خیلی چیزها داده شد. تمام زندگی و خوشی و آرامشم برگردانده شد.
توی سفر اول تاریکیهای زیادی داشتم.
الان اگر توی محل کارم کسی بهم احترامی میذاره، همش به خاطر کنگره هست.
من از رهجوهام خیلی ممنونم و از خدا بابت داشتن همچین رهجوهایی سپاسگزارم.
هنوز اول راهم و خیلی تاریکی دارم. هیچوقت فکر نمیکردم سفر دوم انقدر سخت بشه.
من خودم رو میبینم و میفهمم که خیلی تاریکیهای زیاد و عظیمی دارم.
امیدوارم و از خدا میخوام که کمکم کنه و بر تاریکیهام غلبه کنم.
خداوند رو خیلی سپاسگزارم.
میخوام امید بدم؛ پیام تولدم که من همون آدمی هستم که آرزوی مرگ داشت و میگفتم من نمیتونم، و سه بار سفرم خراب شد، ولی یه جایی گفتم میخوام و تونستم و گفتم شال میخوام و گرفتم.
انسان هر چیزی که بخواد، بهش میرسه و هر کس بخواد، میشه.
ولی توصیه من اینه که هرچی استادتون میگه انجام بدید. مطمئن باشید به چیزی که میخواید میرسید.
بازم از آقا بهنام و همسفر عزیزم و همچنین پسرم، آقا کوروش، سپاسگزارم.
ممنونم که به صحبتهای من توجه کردید.

سخنان همسفر خانم اعظم:
سلام دوستان، اعظم هستم، یک همسفر.
من خدای خودم رو شاکرم بابت تجربه همچین روز قشنگی.
امروز پنجمین تولد ما توی کنگره هست و خیلی حس خوبی داره و امیدوارم همه سفر اولیها به حال خوش برسن.
تبریک میگم این روز رو به آقای مهندس و دیدهبانها و یه تبریک ویژه میگم به آقا بهنام و راهنمای خودم، خانم طاهری و خانم مهری عزیزم.
ممنونم از عزیزانی که به ما تبریک گفتند.
امروز من با مسافرم توی خونه میگفتیم چی بگم.
وقتی میخوایم برگردیم به گذشته، همش تاریکیه و روزی نبود که ما دعوا نمیکردیم.
نمیشد که بگیم طلاق بگیریم و جدا بشیم.
اینکه مسافرم میگه ما همیشه توی کنگره باشیم، این یه شعار نیست، یه آرزو نیست، یه خواسته نیست.
این یه چیزیه که میدونه اگر نباشیم توی کنگره، شاید برگردیم و برگشتن خیلی راحتتره.
مسیر ضد ارزشها خیلی قشنگه.
من داشتم فکر میکردم، به مسافرم گفتم: «اگه کنگره توی زندگی ما نباشه، واقعاً چکار میکردیم؟»
اصلاً نمیشه بهش فکر کرد که نباشه.
چون کنگره چیزایی به ما داده که با هیچ چیزی نمیشه جبرانش کرد، جز با خدمت کردن.
هرچند هرچی میریم جلوتر و خدمت میکنیم، باز بدهکارتر میشیم.
یادمه روزایی که خیلی دعوا به اوج خودش رسیده بود، مسافرم ساک منو داد و منو پرت کرد بیرون و گفت: «برو خونه بابات.»
منم ساک رو برداشتم و اومدم پشت مجتمع نشستم و به این فکر کردم که اون زندگی که ما با عشق شروع کردیم، به کجا رسید و چی شد.
من و رضا خیلی برای به هم دیگه رسیدن جنگیده بودیم.
فکر میکردم این عشق کجا رفته..
یه دورهای هم مواد میکشید و دو سه سال از زندگی ما رفته بود، ولی مشکلات ما بیشتر شده بود.
اون شب من پشت در بودم و اومدم بالا، دیدم مسافرم خوابیده و به این فکر میکردم که رفتن راحتتره، ولی گفتم نه، من باید بمونم و بسازمش.
خداروشکر بعد از اون اتفاق وحشتناک، در کنگره به روی ما باز شد و شروع کردیم آموزش گرفتن.
یادمه خانم طاهره همیشه میگفت: «صبر و استقامت، محصولش خوشه.»
بقیه بهم میگفتن چقدر صبر کنی دیگه، ولی من صبر و استقامت رو از خانم طاهری و بخشش و محبت رو از خانم مهری یاد گرفتم.
خانم مهری بهم میگفت: «محبت کن و درست میشه» و خداروشکر درست شد.
دوطرفه بود و یعنی طوری نبود که فقط من بخوام.
تشکر میکنم از آقا بهنام عزیز و واقعاً راهکارهایی که به ما میدادن ردخور نداشت.
واقعاً از وقتی اومدیم کنگره، یکییکی ضد ارزشها از بین رفت.
سخت بود و درد داشت، ولی رسیدیم به اینجا که الان من و مسافرم همزبان شدیم و حس و حال همو درک میکنیم.
خداروشکر میکنم برای روزای قشنگ.
تبریک میگم به پسر عزیزم که اونم پا به پای من وایساد تا زندگی رو بسازم.
مرسی، متشکرم.

عکس:مسافر عباس
نگارش:همسفر امیرحسین
تنظیم:مسافر عادل
- تعداد بازدید از این مطلب :
612