یازدهمین جلسه از دوره هفتاد و سوم کارگاههای آموزشـی عمومی کنگـره ۶۰، نمایندگی حکیـم هیـدجی، با استادی راهنمای محترم مسافر امیر، نگهبانی مسافر فرشاد و دبیری مسـافر علی با دستور جلسه** «وادی ششم و تاثیر آن بر روی من»** روز پنجشنبه ٢٩ مرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ١۶:٣٠ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد: سلام دوستان، امیر هستم، یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که توفیق حاصل شد یک بار دیگر در جمع خوب و پرانرژی کنگره ۶۰ باشم. واقعاً دلم برای این جمع تنگ شده بود و دنبال بهانهای میگشتم که دوباره در خدمت شما عزیزان باشم و این تولد، بهانه بسیار خوبی شد.
من میخواهم کمی در مورد وادی ششم صحبت کنم. وادی ششم در مورد «حکم عقل» صحبت میکند. شاید قبلاً تعریف من از عقل، همان تعریفی بود که در جامعه وجود دارد. مثلاً به بچهها میگویند: «عقلت نمیرسد.» یعنی توانایی تصمیمگیری یا آگاهی لازم برای انجام یک کار را نداری.
اما وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم و با جزوه جهانبینی و مدل «قلعه عقل» که استاد امین به بهترین شکل آن را توصیف کردهاند، آشنا شدم، تعریف و برداشت من از عقل تغییر کرد.
خیلی ساده متوجه شدم که انسان در سطوح مختلف، هرچقدر دانش، آگاهی و اطلاعات بیشتری به دست بیاورد، به همان اندازه میتواند از عقل خود استفاده کند و در مسائل مختلف، تصمیم درستتری بگیرد و عملکرد موفقتری داشته باشد.
البته همه چیز فقط آگاهی نیست. جایی خواندم که میتوان عقل را به دو بخش «عقل نظری» و «عقل عملی» تقسیم کرد. ممکن است من بدانم سیگار مضر است، بدانم مواد مخدر آسیبزاست و حتی بدانم ضرر آن بسیار بیشتر از منفعتش است، اما باز هم به مصرف آن ادامه بدهم.
اینجاست که عقل عملی وارد میدان میشود؛ یعنی جایی که دانستن من به عمل تبدیل میشود.
ما در کنگره ۶۰ به این موضوع «دانایی مؤثر» میگوییم. دانایی مؤثر یعنی آن بخش از آگاهی و اطلاعات من که در زندگیام اثر میگذارد و من بر اساس آن عمل میکنم.
وقتی دانایی من به مرحله عمل میرسد، عقل من نیز کاملتر میشود. به عبارتی، اطلاعات و آگاهی زمانی ارزش واقعی پیدا میکنند که بتوانم از آنها در زندگی استفاده کنم.
در مدل قلعه عقل، میتوان گفت سربازان دانایی از این قلعه محافظت میکنند تا انسان بتواند ماهیت دادهها را در مسائل مختلف تشخیص دهد و تصمیم درست بگیرد.
یعنی من بتوانم هم روشنایی یک موضوع را ببینم و هم تاریکی آن را؛ هم نتیجه مثبت یک تصمیم را ببینم و هم پیامدهای منفی آن را پیشبینی کنم. ببینم اگر این عملکرد را داشته باشم، چه بازخوردی در آینده دریافت خواهم کرد و جایگاه من چگونه خواهد شد.
هرچقدر آگاهی و دانایی انسان بالاتر برود، عقل او نیز کاملتر میشود و به آن منبع نور نزدیکتر میشود. در نتیجه، مسائل برای او روشنتر میشوند و میتواند عملکرد درستتر و موفقتری داشته باشد.
من میخواهم این موضوع را به ساختار کنگره ۶۰ هم ارتباط بدهم. میتوان گفت دیدهبانها و ساختارهای مختلف کنگره، مانند سربازان دانایی هستند که به حفظ و رشد این ساختار کمک میکنند.
همه ما جمله «همه چیز را همگان دانند» را شنیدهایم. ساختار کنگره ۶۰ به همین شکل پیش میرود. تصمیمات و سیاستهای کلان توسط آقای مهندس انجام میشود، اما دیدهبانها نیز هرکدام در بخشهای مختلف، با دقت و مسئولیت بسیار زیادی فعالیت میکنند.
این رشد و توسعه در کنگره ۶۰ آنقدر دقیق اتفاق افتاده که ساختارهایی مانند دستیار دیدهبان، ایجنت و سایر جایگاههای خدمت نیز شکل گرفتهاند.
چرا این ساختارها وجود دارند؟ برای اینکه یک سفر اولی که وارد کنگره میشود، بتواند در کمال عدالت مسیر خودش را طی کند و به یک رهایی سالم و در ادامه، به یک زندگی سالم برسد.
شاید گاهی من تصور کنم بعضی قوانین برای من سختگیری است، اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنم، متوجه میشوم شخصی که این قوانین را وضع کرده، خودش مسیر درمان را طی کرده و شرایطی را فراهم کرده است که من بتوانم با بهترین شکل و بالاترین راندمان، سفر کنم و در ادامه، علم زندگی را یاد بگیرم.
ما در کنگره ۶۰ علم زندگی کردن را یاد میگیریم تا بتوانیم به جمعیت احیای انسانی بپیوندیم.
هرچقدر بیشتر پای آموزشها، دانش، اطلاعات، سیدیها و مطالب آموزشی بایستیم و آنها را در زندگی خودمان به کار بگیریم، در وهله اول به خودمان کمک کردهایم و بعد میتوانیم به دیگران کمک کنیم.
اینطور نیست که وقتی انسان رها شد، کمکراهنما، راهنما یا دیدهبان شد، دیگر هیچ مشکل و مسئلهای در زندگی نداشته باشد. مشکلات و مسائل همچنان وجود دارند، اما در کنار آنها، دانش و آگاهی بیشتری هم وجود دارد که به انسان توانایی میدهد تا عملکرد درستتری داشته باشد.
من بیشتر از این صحبت نمیکنم.
این هفته پربرکت را به آقای مهندس عزیز، خانواده محترمشان و تمام دیدهبانهای عزیز که ستونهای واقعی کنگره ۶۰ هستند، تبریک میگویم. وظیفه ماست که در حد توان خودمان از این عزیزان تقدیر و تشکر کنیم.
اما بخش دوم، تولد عزیزمان مهدی است.
امروز پنجمین سال رهایی و آزاد مردی مهدی عزیز است. مهدی جان، لطفاً بایستید. به رسم کنگره ۶۰ برای ایشان دست بزنید.
مهدی عزیز هم مثل بسیاری از ما، یک روز با حال خراب وارد کنگره ۶۰ شد. همسفرش از موضوع اعتیاد اطلاعی نداشت. مهدی با من مشورت کرد و من به او گفتم حتماً این موضوع را با همسرش در میان بگذارد تا بتواند همراه و همسفر او در این مسیر باشد.
در بحث روانشناسی خانواده، موضوعی به نام همدلی وجود دارد. بعضی افراد وقتی در جایگاه همسفر قرار میگیرند، با ایجاد همدلی و همراهی، میتوانند در کنار مسافر خود قرار بگیرند و یک زندگی زیبا بسازند.
در اینجا خاطرهای را هم به یاد آوردم. یکی از خانمها با من تماس گرفت و گفت که رهجوی شماست و از من خواست با او صحبت کنم و تکلیفش را مشخص کنم؛ حتی میگفت میخواهد از همسرش جدا شود.
من فقط یک جمله به او گفتم: «من کنگرهای هستم. برای دخالت در مسائل زندگی دیگران نیامدهام و اگر هم بخواهم کاری انجام بدهم، برای ساختن آمدهام، نه برای خراب کردن.»
خدا را شکر، امروز آن خانواده در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
مهدی عزیز هم ماند و همسفرش نیز در کنار او قرار گرفت. امروز که این عزیزان را میبینیم، هر دو خدمتگزار هستند. همسفر مهدی در جایگاه راهنمایی خدمت میکند و خودش نیز در پارک مرزبانی خدمت دارد.
اینها چیزی نیست جز نتیجه تلاش خودشان.
شاید راهنمایی در ظاهر فقط یک جایگاه باشد، اما عملکردی که دربارهاش صحبت کردم، در وجود هر فرد است و همین عملکرد است که تعیین میکند انسان در چه جایگاهی قرار بگیرد.
من این پنجمین سال رهایی را به مهدی عزیز و همسفر محترمش تبریک میگویم و امیدوارم همچنان در جایگاههای مختلف خدمت، مستدام و پایدار باشند.
به فرزندان عزیزشان، دخترهای گلشان و آقاپسر عزیزشان هم تبریک میگویم و برای این خانواده آرزوی سلامتی، آرامش و پایداری دارم.
از همه شما عزیزان سپاسگزارم.

جشن تولد پنجمین سال رهایی و آزادمردی مسافر مهدی، با راهنمایی راهنمای محترم مسافر امیر

اعلام سفر مسافر مهدی: آخرین آنتی ایکس مصرفی شیره و تریاک، به روش DST با داوری OT درمان شدم، 10 ماه با راهنمایی آقا امیر بزرگوار سفر کردم، رهایی 5 سال و 2 ماه و 20 روز در ضمن مسافر سیگار بودم با راهنمایی آقا محمود عزیز سفر کردم، رهایی از بند سیگار 4 سال و 11 ماه سال و 10 روز

آرزوی مسافر مهدی: آرزوی من جهانی شدن کنگره ۶۰ وخوشبختی تمام اعضای کنگره است.

آرزوی همسفر: آرزو میکنم هیچ پدر و مادری اعتیاد فرزندش را نبیند.


سخنان مسافر مهدی: سلام دوستان، مهدی هستم، یک مسافر
سلام دوستان، مهدی هستم، یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که امروز این اجازه و توفیق را به من داد تا در این جایگاه در کنار شما عزیزان باشم و پنجمین سال رهایی خودم را جشن بگیرم.
قبل از هر چیز، هفته را به همه عزیزان و خانواده محترم مهندس تبریک عرض میکنم. از مرزبانان محترم، ایجنت عزیز، آقای محمدباقر و تمام عزیزانی که برای برگزاری این جشن زحمت کشیدند، صمیمانه تشکر میکنم.
از راهنمای بزرگوارم، آقا امیر، تشکر ویژه دارم. واقعاً در طول سفر اول برای من زحمت زیادی کشیدند و اگر امروز در این جایگاه هستم، بخش بزرگی از آن را مدیون آموزشها و راهنماییهای ایشان هستم.
از آقای مهندس عزیز هم سپاسگزارم که چنین بستری را برای ما فراهم کردند تا بتوانیم از تاریکی عبور کنیم، به رهایی برسیم و طعم حال خوش را تجربه کنیم.
از راهنمای سیگارم، آقا محمود عزیز، هم تشکر میکنم که در این مسیر کمکم کردند و چیزی را که برای من غیرممکن به نظر میرسید، ممکن کردند.
از راهنمای همسفرم، خانم فاطمه عزیز، هم صمیمانه تشکر میکنم که همیشه در کنار خانواده ما بودند. همچنین از همسفر عزیزم و بچههای کوچولوی خانواده تشکر میکنم که در تمام این مسیر همراه و پشتیبان من بودند.
وقتی به روز اولی که وارد کنگره شدم فکر میکنم، میبینم با حال بسیار خراب و مشکلات زیادی وارد شدم. اما با آموزشهای کنگره و راهنماییهای آقا امیر توانستم مسیر درمان را شروع کنم و به رهایی برسم.
اگر بخواهم یک پیام به سفر اولیهای عزیز بدهم، این است که فرمانبردار باشید. اگر میخواهید به رهایی برسید، باید به راهنما اعتماد کنید، آموزش بگیرید و در مسیر حرکت کنید. من خودم وقتی حرف راهنمایم را گوش کردم و در چارچوب کنگره حرکت کردم، توانستم به رهایی برسم.
همسفرم در تمام این سالها عاشقانه کنار من بود. سختیهای زیادی را با هم پشت سر گذاشتیم و در کنار هم خدمت کردیم. واقعاً از او تشکر میکنم و دوستش دارم و امیدوارم همیشه بتوانیم در کنار هم این مسیر را ادامه بدهیم.
دوستان، در مسیر زندگی همیشه پستی و بلندی وجود دارد. گاهی مشکلاتی پیش میآید که شاید در همان لحظه فکر کنیم چرا باید این اتفاق برای ما بیفتد؛ اما بعدها میفهمیم همین مشکلات ما را ساختهاند.
مدتی پیش برای من مشکلی پیش آمد و شرایط روحی خوبی نداشتم. حتی تصمیم گرفته بودم کارم را عوض کنم. به خاطر فشارهایی که داشتم، همراه همسفرم برای گرفتن نوار قلب رفتم. وقتی نتیجه را گرفتم، همسفرم گفت: «میدانی این خطهای بالا و پایین یعنی چه؟»
گفتم: «یعنی زندهام.»
گفت: «دقیقاً. اگر این خطها صاف باشند، یعنی زندگی تمام شده است.»
این جمله برای من خیلی آموزنده بود. زندگی هم همین است؛ بالا و پایین دارد. اگر همه چیز صاف و بدون مشکل باشد، دیگر رشدی اتفاق نمیافتد. همین پستی و بلندیها هستند که ما را میسازند.
پس پیام من به همه عزیزانی که در مسیر درمان هستند این است: اگر در مسیرتان با سختی روبهرو شدید، ناامید نشوید و راهتان را ادامه بدهید. شاید همان مشکلی که امروز فکر میکنید مانع شماست، فردا تبدیل به یکی از عوامل رشد و موفقیت شما شود.
یک پیام دیگر هم برای عزیزانی دارم که به کنگره میآیند: اگر امکانش را دارید، حتماً همسفرتان را با خودتان همراه کنید. وقتی مسافر و همسفر در کنار هم حرکت میکنند، مسیر بسیار هموارتر و لذتبخشتر میشود.
از راهنمای تازهواردین، حسین آقا معروفخانه، هم تشکر ویژه دارم که در روزهای اول ورودم به کنگره زحمت زیادی برای من کشیدند.
همچنین از علی آقا، دبیر محترم جلسه، تشکر میکنم. سال ۱۳۹۹ بود که پسرخاله عزیزم من را به کنگره آورد و نزد علی آقا برد. فکر میکنم در همان چند دقیقه اول، کتاب «۶۰ درجه» را برای من توضیح دادند و من با فضای کنگره آشنا شدم. خدا را شکر که آمدم، در این چارچوب قرار گرفتم، فرمانبردار بودم و حرف راهنمایم را گوش کردم و توانستم به رهایی برسم.
در پایان، دوباره از آقای مهندس، خانواده محترمشان، راهنمای عزیزم آقا امیر، راهنمای سیگارم آقا محمود، راهنمای همسفرم خانم فاطمه، همسفر عزیزم، مرزبانان، ایجنت و تمام خدمتگزاران کنگره ۶۰ تشکر میکنم.
از همه شما عزیزان ممنونم که در این روز زیبا کنار من و خانوادهام هستید.
از خداوند میخواهم به همه سفر اولیها کمک کند تا به رهایی برسند و همه همسفران هم بتوانند در کنار مسافرانشان این روزهای زیبا را تجربه کنند.
از همه شما ممنونم.
سخنان همسفر: عشق آن نیست که ما را به وصالی برساند؛ عشق آن است که ما را به خیالی برساند.
سلام دوستان، الناز هستم، همسفر مهدی.
خدا را هزاران مرتبه شکر میکنم که یک بار دیگر این روز قشنگ و این حس و حال خوب را در کنار شما عزیزان تجربه میکنم. امروز برای من واقعاً روز خاصی است.
قبل از هر چیز میخواهم از آقای مهندس تشکر کنم؛ واقعاً نمیدانم با چه واژهای میتوانم از ایشان قدردانی کنم. فقط میتوانم بگویم: خونهات آباد آقای مهندس، که خونه من رو آباد کردی.
از خانم فاطمه عزیز که واقعاً مثل یک مادر در کنار من بودند، صمیمانه تشکر میکنم. از آقا امیر که با وجود دو فرزند، وقت و زندگی خودشان را گذاشتند و آمدند تا پدر بچههای من را دوباره به زندگی برگردانند، تشکر میکنم. از آقا محمود بزرگوار هم تشکر میکنم که کمک کردند پرونده اعتیاد برای ما بسته شود.
این عزیزان به من یاد دادند که چگونه کوهی از آرامش باشم؛ آرامشی که اگر اتفاقی در زندگیام افتاد، بتوانم با آن روبهرو شوم و از مسیر خارج نشوم.
دوستان، شاید بدانید که جشن تولد ما با دو سه ماه تأخیر برگزار شد. قرار بود خیلی زودتر این جشن را بگیریم، اما به دلایل مختلف نشد. یک بار آقا امیر بود و مهدی نبود، یک بار مهدی بود و آقا امیر نبود، یک بار هر دو بودند و کنگره تعطیل بود. به نظر من تمام این تأخیرها حکمتی داشت. انگار خداوند داشت زمانی را آماده میکرد تا امروز یک اتفاق خاص برای من رقم بخورد.
امروز یک طرف قلبم درد میکند و یک طرفش خوشحال است.
در همین هفته، بعد از شش سال، تمام خاطرات گذشته مثل یک فیلم از جلوی چشمانم عبور کرد. شش سال پیش مهدی روبهروی من نشست و گفت: «من مصرفکننده شدهام، راه اعتیاد را رفتهام، اشتباه کردهام و غرورم را شکستهام؛ کمکم کن.»
شش سال گذشت و حالا درست در هفتهای که قرار بود بهترین روز زندگیام را جشن بگیرم، برادرم روبهروی من نشست و تقریباً همان حرفها را به من زد.
یک طرف قلبم برای برادرم درد گرفت و طرف دیگر برای مسافرم خوشحال بود.
ما امروز اینجا نیامدهایم که فقط بگوییم پنج سال رهاییمان مبارک. آمدهایم بگوییم ما یک سند زندهایم برای تمام کسانی که امروز تازه وارد کنگره شدهاند؛ برای آن تازهواردی که شاید فکر میکند دیگر راهی وجود ندارد. میخواهیم بگوییم: اگر برای ما شد، برای شما هم میشود.
وقتی فهمیدم برادرم هم مصرفکننده شده، واقعاً زیر پایم خالی شد. اما این بار برخلاف شش سال پیش، به او نگفتم «زندگیام نابود شد». به او گفتم: درست میشود؛ درستش میکنیم.
چون در این شش سال، کنگره به من آموزش داده است.
من قبلاً آدم صبور، بردبار و آرامی که امروز میبینید نبودم. اینها را در کنگره به دست آوردم. اگر امروز میتوانم با این اتفاق روبهرو شوم، به خاطر آموزشهایی است که در این مسیر گرفتهام.
از همین جا به برادرم میگویم: مهدی الگوی توست. امروز جشن گرفت تا تو ببینی که میشود. اتفاقهای قشنگی در راه است. مهدی پنج سال است که رها شده و تو تازه در ابتدای راهی. من از پیشکسوتها خواهش کردهام که دوباره دستم را بگیرند و کمکم کنند تا در کنار برادرم آرام باشم، نه مقابل او.
من یاد گرفتهام که با کنترل کردن آدمها نمیشود آنها را نجات داد؛ گاهی باید رهایشان کنیم تا خودشان مسیر درست را پیدا کنند.
قبلاً وقتی تازهواردها میآمدند و میگفتند عزیزمان مصرفکننده شده، به آنها میگفتم: «او پاره تن شماست.» حالا خودم باید همان حرفها را در زندگیام عملی کنم.
از شما عزیزان میخواهم دوباره کنارم باشید، دوباره کمکم کنید بلند شوم و دوباره در این مسیر حرکت کنم تا برادرم هم روزی به رهایی برسد.
میگویند درد را اگر تقسیم کنی، نصف میشود و عشق را اگر تقسیم کنی، چند برابر میشود. من امروز دردم را با شما تقسیم کردم تا سبکتر شوم و با عشق و انرژی شما مطمئنم که به چیزی که میخواهم میرسم.
اول صحبتهایم گفتم عشق قرار نیست همیشه ما را به چیزی که میخواهیم برساند. قرار نیست همه چیز دقیقاً همانطور که من دوست دارم اتفاق بیفتد. قرار نیست همیشه آن هدیهای را که منتظرش هستم بگیرم یا همه چیز طبق برنامه من پیش برود.
قرار است عشق و آموزش به من توانایی بدهد که در ذهنم تصویر زیبایی از آینده بسازم و باور کنم که میشود.
و من امروز با تمام وجودم باور دارم که میشود.
در پایان از همه شما عزیزانی که در جشن ما حضور داشتید و کنار ما بودید، از صمیم قلب تشکر میکنم.
و میخواهم یک راز را هم برای برادرم فاش کنم. شش سال است که فکر میکند من در کنگره معلم هستم!
میخواهم بداند که من بیرون از کنگره معلم هستم؛ من اینجا فقط یک الناز، یک همسفر هستم؛ همسفرِ مردی که روزی مصرفکننده بود و امروز به رهایی رسیده است.
اگر امروز شالی بر گردن من است، اگر امروز میتوانم اینطور صحبت کنم، به خاطر آموزشهای کنگره، به خاطر خانم فاطمه، به خاطر پیشکسوتها، به خاطر آقا امیر و تمام عزیزانی است که در این مسیر کنار من بودند.
من بدون این آموزشها همان الناز قبلی هستم؛ فقط کمی صبورتر، کمی بزرگتر و کمی آگاهتر شدهام و یاد گرفتهام چگونه با مشکلات زندگی روبهرو شوم.
از همه شما میخواهم کنارم باشید تا بتوانم این مسیر را هم به خوبی طی کنم.
از همه شما ممنونم و از خداوند بابت وجود تکتک شما سپاسگزارم.

سخنان همسفر نیایش: سلام دوستان نیایش هستم همسفر بابام
این روز قشنگ را به بابای عزیزم و مامان عزیزم تبریک میگویم و از صمیم قلب از آقای مهندس، آقا امیر، آقا محمود و خانم فاطمه تشکر میکنم.
یادم است شش سال پیش که وارد کنگره شدیم، من از مامانم پرسیدم: «اینجا کجاست که داریم میریم؟»
مامانم گفت: «خانه دوست باباست.»
آن زمان کوچک بودم و درکی از آموزشهای کنگره نداشتم، اما همین «دوست بابا» در ذهن من ماند و امروز میبینم که این دوست بابا تبدیل به یکی از بهترین دوستان خانواده ما شده است.
وقتی به آن روزها فکر میکنم، میبینم مامانم در این مسیر سختیهای زیادی کشیدند، اما همیشه محکم بودند و اجازه ندادند ما اذیت شویم. صبوری و استقامت ایشان همیشه برای من یک الگوی بزرگ بوده است و امروز به بهترین الگوی زندگیام افتخار میکنم.

سخنان همسفر محمد: سلام دوستان محمد هستم، همسفر بابام.
این تولد زیبا را به مامان و بابای عزیزم تبریک میگویم و از آقای مهندس، آقا امیر، آقا محمود و خانم فاطمه تشکر میکنم که تا امروز در کنار خانواده ما بودند و کمک کردند این مسیر را ادامه بدهیم.
همچنین از عباس آقا تشکر میکنم بابت صبحانههایی که همیشه با محبت برای ما آماده میکردند.

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر بهروز توسط راهنمای محترم مسافر روحاله از لژیون پنجم

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر محمد رضا توسط راهنمای محترم مسافر روحاله از لژیون پنجم

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر حسن توسط راهنمای محترم مسافر روحاله از لژیون پنجم

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر جواد توسط راهنمای محترم مسافر روحاله از لژیون پنجم

مرزبان محترم کشیک: مسافر مهدی

صدابردار: مسافر علی
عکاس و تایپ: مسافر رسول
ثبت: مسافر مهدی
مسافران و همسفران نمایندگی حکیم هیدجی
- تعداد بازدید از این مطلب :
230