جلسه جشن هفته دیدهبان نمایندگی ارم کرج، با استادی دیدهبان محترم مسافر صداقت، نگهبانی ایجنت محترم مسافر احمد و دبیری راهنمای محترم مسافر ناصر در نمایندگی ارم کرج پنج شنبه ۲۹ مردادماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶ برگزار گردید.

خلاصه سخنان استاد:
به همه شما، خانواده بزرگ کنگره ۶۰، و همکاران خودم که امروز هرکدام در یکی از شعب ایران شروع به کار کردند و هفته دیدبان را آغاز کردند، تبریک میگویم. در رأس، به جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان، سرکار خانم آرانی، بزرگخانم کماله، خانم شانی و جناب دکتر تبریک میگویم که واقعاً خالصانه زندگیشان را در اختیار کنگره قرار دادهاند و هر امکاناتی که داشتند، در مسیر کنگره خرج کردند.
من از سال ۱۳۸۱ این موضوع را بهواقع در خانواده آقای مهندس دیدم. آقای مهندس یکی از بزرگترین چیزهایی را که در اختیار کنگره گذاشتند، وقت و حضورشان بود. ایشان میتوانستند خانواده و زندگی شخصی خودشان را بیشتر در اختیار داشته باشند، اما خیلی از ماهها و روزها، ایشان را نداشتند؛ چون تمام وقت در اختیار کنگره هستند.
روزهایی که خود من در دوران دیدبانی در کنار خانواده هستم، آقای مهندس در دفتر کارشان هستند، مشغول کارهای تحقیقاتی خودشان هستند و در مسیر کنگره حرکت میکنند.
اول از همه بگویم که شما جای خیلی خوبی دارید. قدر اینجا را بدانید. من در این چند سال به جاهای زیادی رفتهام؛ حالا بهعنوان دیدهبان، بنا به کاری که داشتم و پستهای مختلفی که در کنگره داشتم، زیاد به شعب مختلف میروم. جاهای زیادی را دیدهام و به جرئت میگویم جایی که شما هستید، از بهترین جاها و جزو جاهای درجهیک است. قدر جایی را که هستید بدانید.
انشاءالله حالا ببینیم بلیتهایمان را خرج کنیم، شما پولهایتان را خرج کنید. ما هم بلیتهایمان را خرج میکنیم. با علیرضا زرکش صحبت کردیم که برویم برای خرید اینجا، انشاءالله.
ولی شما باید پولهایتان را خرج کنید که یک مبلغی جمع شود و آقای مهندس بتواند بگوید: «آقا، مثلاً اینجا شصت تومان دارد؛ حالا شما یک زحمت بکش و به جای شصت درصد، هشتاد درصدش را بده.» بیست درصد بیشتر نشان بدهید تا بتوانیم خرید کنیم. ولی وقتی مثلاً سی تومان داشته باشید و قیمت اینجا چهل تومان باشد، ما اصلاً جلو نمیرویم و بلیتمان را هم خرج نمیکنیم.
واقعاً جای خیلی خوبی است. من دیدم که بچهها، همه بچهها ـ اسم نمیبرم ـ برای ساختن اینجا چقدر زحمت کشیدند و چقدر سرشان غر زده شد که چرا اینجوری خرج کردید، چرا آنجوری خرج کردید. من دیدم که در دفتر مرکزی چقدر به بچهها ایراد گرفته شد، ولی خدا را شکر، امروز همه امکانات فراهم است.
جای تمیز و مرتبی است. من هر جا را گشتم که یک چیزی پیدا کنم! ما هر شعبهای که میرویم، همهجا را سر میزنیم؛ سرویسهای بهداشتی، آب، کارهای مختلف و... نگاه کردم، دیدم همهچیز تمیز، مرتب و سرِ جای خودش است.
معلوم است که اینطور نیست که من الان آمده باشم و شما اینجا را برای حضور من مرتب کرده باشید؛ نه، همیشه همین شکلی است، مرتب و منظم. خدا را شکر، بچههای خدمتگزار خوشبرخورد هستند و راهنماهای خوبی هم در اینجا حضور دارند.
با یکی از راهنماها صحبت کردم. گفت: «من دکترای ... دارم.» درباره رشته و تخصصش صحبت میکردیم و برای من جالب بود. خدا را شکر میکنم که در کنگره افرادی با چنین تواناییهایی حضور دارند که میتوانند به دیگران آموزش بدهند.
راهنماهای بافهم و باشعوری داریم. من همیشه گفتهام و دیدهبانها هم ستونهای کنگره هستند؛ آقای مهندس هم میگویند. ولی راهنماها ستونهای نمایندگی هستند؛ چه در گروه خانواده و چه در گروه مسافران. راهنماها ستونهای نمایندگی هستند و این یک واقعیت است.
راهنما هر جوری که برای رهجو تجویز کند، رهجو همان دارو را میخورد و همان مسیر را میرود. این قانون است.
همین الان من دیدهبان هستم و آقای ترابی راهنمای من هستند. ایشان هم دیدهبان هستند. دستوری که آقای ترابی برای من تجویز میکنند، من همان را انجام میدهم؛ حتی بعد از گذشت تقریباً بیستوشش، بیستوهفت سال از حضورم در کنگره.
پس جایگاه راهنما خیلی مهم است. راهنما خیلی مهم است. جایگاهی که دارم، این شالی که انداختهام، شال مهمی است؛ چون من میخواهم یک مسیر برای یک نفر، برای یک خانواده و حتی برای یک فامیل بسازم. میخواهم یک مسیر درست بسازم.
آقای مهندس گفتند درباره کنگره و قدیمها صحبت کنید. قدیمها هم خوب بود. به آقای مهندس گفتم: «آقا، قدیمها خیلی زجر کشیدیم و اذیت شدیم، ولی آن روال و مدل خودش را داشت.»
دیروز خیلی فرصت نشد توضیح بدهم. حالا همان برنامه دیروز را توضیح میدهم.
یک زمانی در آکادمی مرزبان بودم. یک عده مامور آمدند دم در گفتند: آقای مهندس بیایید پایین. خود آقای مهندس نگهبان جلسه بودند، برای اولین و آخرین بار، آنجا استرس و اضطراب را در چهره آقای مهندس دیدم. آن لحظه هیچ فکری نکردم. بعدها، در روزهای آینده، وقتی کنگره بسته شد و آمدند کنگره را پلمب کردند و بستند، به خودم گفتم: «مهندس ترسید.» اما بعدها که بیشتر با کنگره و خصوصیات آقای مهندس آشنا شدم، فهمیدم نگرانی و اضطرابی که در چهره ایشان بود، به خاطر بسته شدن کنگره و وضعیت آدمها بود، نه به خاطر خودش.
نگران این بودند که بچهها چه میشوند؟ تکلیفشان چیست؟ ما که جا نداریم؛ هیچ مکانی نداریم.
بچههای قدیمیتر یادشان هست. بچهها آن زمان در پارک بهار شیراز جمع میشدند. بچههای قدیمیتر، یادشان هست. بچهها میرفتند در پارک مینشستند.
بعد هم آقای مهندس بازداشت بودند. حدود چهار، پنج روز گذشت و بعد یک سر و سامانی گرفتیم. واقعاً مانده بودیم که چه کار کنیم. چهار، پنج نفر جمع میشدیم و هیچکس نمیدانست باید چه کار کند.
اتفاقی که آن موقع برای ما افتاد، اتفاق بدی بود؛ اما از طرف دیگر باعث شد خیلیها در کنگره ۶۰ ناامید شوند. خیلیها کنگره را رها کردند و رفتند. به قول خودمان، خیلیها پیچیدند و گفتند: «ما اصلاً کنگره را نمیشناسیم.»
ما به حساب بزرگترهای خودمان، مثل آقای سلامی و آقای ترابخانی و امثال این عزیزان، ماندیم و ادامه دادیم. یکی از اتفاقات خوبی که در همان اوایل افتاد، این بود که رفتیم و مجوز کنگره را از وزارت کشور گرفتیم.
همان پنجاه و چند روزی که کنگره بسته بود، تازه فهمیدیم چه جای خوبی داشتیم. آکادمی با آن گرما، با آن زیرزمین بودن و با خیلی از مشکلاتی که داشت، چه جای خوبی بوده و ما قدرش را نمیدانستیم.
ما آنجا را از دست نداده بودیم؛ همیشه داشتیمش، اما هیچوقت نداشتنش را تجربه نکرده بودیم. این اتفاق برای ما در آن دوره، تجربه خیلی خوبی شد.
وقتی دوباره برگشتیم، انگار این در و دیوار را میپرستیدیم! آمدیم رنگ کردیم. بعد که کنگره باز شد، سالن را رنگ کردیم و از آن به بعد خیلی بیشتر از قبل مواظبش بودیم.
اگر میخواستیم یک میخ به دیوار بزنیم، طوری تنظیم میکردیم که فقط یک سوراخ ایجاد شود و دو جا را سوراخ نکنیم. یواشیواش یاد گرفتیم قدر چیزهایی را که داریم، بدانیم.
یادم میآید در پیادهرو مینشستیم و آقای مهندس هم میآمدند و مینشستند. یک زیلو یا زیرانداز پهن میکردیم. من امتحان کردم؛ کنار پیادهرو خیلی باریکی بود، همان جایی که یک کفاشی بود، میایستادیم و همانجا مینشستیم.
من یک ماشین پیکان جوانان داشتم. اتاق مشاوره هم همانجا بود و مینشستیم. وقتی تازهواردی میآمد، دم در میایستادیم و میگفتیم: «تازهوارد است؛ برویم اینجا، برویم آنجا...» چون دیگر جایی نداشتیم.
گاهی هم در حیاط را یواشکی باز میکردیم. در را پلمب نکرده بودند؛ فقط بسته بودند و چیزی روی آن نچسبانده بودند. میرفتیم داخل حیاط. آنجا یک درخت توت داشتیم. به درخت توت آب میدادیم و یکی دو تا توت میچیدیم. بهار بود، اردیبهشت و خرداد، و کنگره هم بسته بود.
اینها گذشت و سپری شد و ما بزرگ شدیم؛ همهمان بزرگ شدیم. به قول آقا امین، آقای مهندس بیشتر از همه ما بزرگ شد و بیشتر از همه ما رشد کرد؛ چون چیزهایی را که باور داشت، بیشتر از همه اجرا کرد.
آدمها وقتی چیزی را باور دارند و آن را اجرا میکنند، زودتر رشد میکنند. من خودم یکسری چیزها را باور دارم و خیلی هم به قول معروف شاهکار میکنم، اما اگر نصف آن چیزهایی را که باور دارم بتوانم اجرا کنم، تواناییام همینقدر است.
ولی آقای مهندس خیلی بیشتر اجرا کرد. اکثر چیزهایی را که باور داشت، اول خودش اجرا کرد. ما این را در لژیون سردار دیدیم، در لژیون جونز دیدیم، در خیلی از جاها دیدیم؛ در ورزش کردن، در درمان اعتیاد و در خیلی از مسائل دیگر.
در راستی، در صداقت، در مسیر، در کوشا بودن و در دانشمند شدن.
چند سال پیش یادم هست آقای مهندس گفتند: «آقا، بروید یک نیمچه فیلسوف بشوید.» خیلی قشنگ یادم هست. خودش هم، شکر خدا، اول از همه شد.
کنگره هست. نمیگویم سختی و افتوخیز نداشته و از این به بعد هم افتوخیز نخواهد داشت. قطعاً از این به بعد هم افتوخیزهای زیادی خواهیم داشت. شاید خیلی از این افتوخیزها اصلاً به گوش شما نرسد و متوجهشان نشوید. نیازی هم نیست متوجه شوید.
فکر میکنم در سیدی «خاصیت» ـ قبلاً اسمش «خواص» بود، الان سیدی «خاصیت» است. آقای مهندس در آن سیدی بهطور کامل توضیح میدهند که امروز گفتند آکادمی رو باید تحویل دهید. ما هم روز جمعه تحویل دادیم. خیلیها کمک کردند. دو، سه روز وسایل را جمع کردیم و آوردیم. الان هم اگر آمده باشید و دیده باشید، در سیمرغ همه جلسات دارد برگزار میشود. حالا تا ساختمانهایی که دارید تقسیم شود برای همسفران، آقایان و... شرایط خیلی فرق کرده است.
این همه پیشرفت، اتفاق خیلی بزرگی است. چرا؟ به خاطر اینکه تکامل در جمع صورت میگیرد. اتفاقی که در جمع میافتد، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت در تنهایی اتفاق نخواهد افتاد؛ هیچوقت در انفرادی اتفاق نخواهد افتاد.
آقای مهندس کاملاً به این موضوع آگاه هستند و شناخت کاملی از آن دارند. برای همین همیشه میگویند که باید گروههای ما چه باشند؟ منسجم باشند. فقط هم کار خودمان را انجام بدهیم.
یک خواهشی از شما بکنم. بچهها، از شما خواهش میکنم، خواهش میکنم در شرایط موجود، در همین شرایطی که الان هستیم، به هیچ عنوان، به هیچ عنوان، اگر دوست دارید کنگره ۶۰ را در فضای مجازی معرفی کنید، عکس و فیلم از کنگره دانلود نکنید. خواهش میکنم نگذارید؛ حتی عکس رهاییها را هم نگذارید.
چون برای کنگره خوب نیست. الان نمیتوانم بیشتر از این توضیح بدهم، ولی خواهش میکنم در فضای مجازی به اسم خودتان فعالیت کنید. اگر دوست دارید فعالیت شخصی داشته باشید، من هیچ دخالتی ندارم؛ ولی از طرف کنگره ۶۰ به هیچ عنوان فعالیت نکنید.
خواهش میکنم به بچهها هم که این موضوع را نمیدانند، بگویید و خواهش میکنم فعالیت نکنند.
من خیلی دوست دارم یک کلیپ از آقای مهندس دارم که هیچکدام از شما ندارید؛ عکسهایی دارم که هیچکدام از شما ندارید. خیلی دوست دارم آنها را در فضای مجازی بگذارم، ولی چون کنگره را بیشتر از خواسته خودم دوست دارم، این کار را نمیکنم. خیلی از این موارد را هم از پیجها برداشتهاند.
خواهش میکنم شما هم همکاری کنید و نگذارید جایی کار گیر کند؛ چون بعد ممکن است کل کنگره به خطر بیفتد. ما که همهمان میدانیم، همه شما میدانید و آنهایی هم که باید بدانند، میدانند که ما داریم کار درمانی خودمان را انجام میدهیم. هیچ کار سیاسی در کنگره ۶۰ نداریم و اصلاً نیازی نداریم وارد مسائل سیاسی بشویم.
ولی ممکن است یکسری افراد بیایند و از همین فیلمها و عکسهایی که من و شما در فضای مجازی میگذاریم، علیه کنگره سوءاستفاده کنند. پس خواهش میکنم ما کلید را دست کسی ندهیم که بخواهد با آن کاری انجام بدهد.
خواهش میکنم این چند وقت را ملاحظه کنید تا انشاءالله این مسئله هم سپری شود.
یک مثال هم بزنم. قدیمها، اگر یادتان باشد، آنهایی که مثل من سن و سالشان بیشتر است یادشان هست، لیوانهای چای را که میآوردند، نعلبکی را روی لیوان میگذاشتند و برعکس میکردند. یادتان هست؟ میدانید برای چه این کار را میکردند؟
به خاطر این بود که مگس روی آن ننشیند. خیلیها فکر میکردند این کار را میکنند که چای یخ نکند؛ اما دلیلش این بود که قدیم، مثلاً ممکن بود یکدفعه از سقف خانه یک کرم بیفتد پایین! اینطوری بود؛ مگس هم فراوان بود و همهجا پر از مگس بود.
این را میخواهم بگویم که کنگره ۶۰ یک زمانی به این شکل کار میکرد، ولی الان میآید دم در ورودیاش پشهکش برقی میگذارد. دارم مثال میزنم؛ پرده هوا میزند.
ما طبق روال جامعه جلو میرویم. امیدوارم که موفق باشید. سپاسگذارم از اینکه به صحبتهای من توجه کردید.

در ادامه جشن هفته دیدهبان، اعضای نمایندگی ارم از دیدهبان محترم قدردانی نمودند.














عکس: مسافر حسن و مسافر مجتبی
تایپ: مسافر فرهاد
ویراستاری و انتشار: مسافر محمد
- تعداد بازدید از این مطلب :
1805