English Version
This Site Is Available In English

فرمانروایِ وجودِ من چون خورشید تابنده جان میبخشد

فرمانروایِ وجودِ من چون خورشید تابنده جان میبخشد

سلام دوستان مریم هستم همسفر

عقل، عزیزترین گنجینه ی سرنوشت ساز من است؛ بی آغاز و بی پایان، همچون نوری که همیشه بوده و همیشه خواهد ماند. من باید در تمامِ راهِ تکاملِ خویش، به فرمانِ او برسم.

عقلِ کل چون خورشیدی است که بر تمامِ هستی و نیستی میتابد. و من؟ من خانه ای هستم کوچک، با روزنه ای که نور از آن به درون می تابد؛ روزنه ای که باز و بسته شدنش با من است. هر گام که به سوی ارزشها و روشنایی بردارم، روزنه بزرگتر میشود و نورِ عقل بیشتر بر من میبارد؛ و هر که به تاریکی و ضدّارزشها متمایل شوم، روزنه تنگ تر و تنگ تر میشود و من در سایه ها مینشینم.

عقل از آن جنس نیست که بشناسمش؛ نه از گوشت، نه از پوست، نه از استخوان. از ماده ای است که ذره ای از آن را نمی دانیم؛ و عجب آنکه همین ناشناختگی، جاودانگیِ اوست. عقل با مرگ نمیمیرد؛ مرگ برای او فقط گذر از خانه ای به خانه ی دیگر است.

پس مغز چیست؟ مغز نه فرمانرواست، نه مالکِ حقیقت؛ مغز مترجمِ عقل است؛ چون زبان که ابزارِ چشیدن است، مغز هم وسیله ای است تا عقل را بفهمم؛ جایگاهی برای بازتابِ نور او.

در کشورِ وجودِ من، عقل فرمانروایی عادل و بزرگ است؛ فرمانروایی که نشانِ قدرتِ مافوق و فرِ ایزدی بر پیشانی دارد. هر جا که فرمانِ او برقرار باشد، من در راهِ مستقیم گام میزنم؛ به سوی صلح، آرامش و آن جایگاهِ والایی که برایم تعیین شده؛ جایگاهی که روزی میتوانم آهسته بگویم: «شو بشود».

اما همیشه چنین نیست. گاهی نفسِ امّاره، آن فرماندهی که به بدی فرمان میدهد، زمام را به دست میگیرد. آنگاه کم کم ویرانی آغاز میشود؛ ویرانه ای که ساکنانِ کشورِ وجودِ مرا تا سرحدِ سقوط میبرد. اما در همین میان، صدایی بر می خیزد؛ صدایِ نفسِ لوّامه، همان نکوهشگرِ بیدار که بزرگانِ خواب زده را بیدار میکند و با تدبیر و مهر، بدونِ جنگ و کینه، قدرت را از دستِ امّاره میگیرد و به دستِ خویش میسپارد تا شهرِ وجود را از نابودی نجات دهد.

و من میدانم لوّامه هم روزی خسته میشود؛ از بس که میگوید و میگوید و شاید هیچکس نمیپذیرد. آنگاه بزرگان دوباره به یادِ فرمانروای راستین می افتند؛ به سراغِ عقل میروند و او را با شرط و شروطی به تخت می نشانند؛ نه با قدرتِ کامل، نه با فرمانرواییِ مطلق — بلکه کم کم، گام به گام.

و این داستان همچنان ادامه دارد؛ داستانِ قیام، سقوط و بازگشتِ خورشید. ولی اینک، نفسِ تازه میکشم؛ چون اوضاعِ کشورِ وجودِ من، کم کم بهتر میشود.


نویسنده:  همسفر مریم رهجوی همسفر سمانه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی همسفر سمانه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی همسفر سمانه (لژیون اول)
همسفران نمایندگی سنایی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .