English Version
This Site Is Available In English

وقتی گوش ندادن به فرمان عقل، بهای سنگینی دارد

وقتی گوش ندادن به فرمان عقل، بهای سنگینی دارد

چهاردهمین جلسه از دور سی و سوم، از کارگاه آموزشی خصوص کنگره ۶۰ ویژه مسافران آقا به نمایندگی لویی پاستور با استادی مسافر محترم علیرضا و نگهبانی مسافر هادی و دبیری مسافر سعید با دستور جلسه « وادی ششم و تاثیر آن روی من » در روز دوشنبه مورخ 26 مرداد 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد
سلام دوستان، علیرضا هستم، یک مسافر.
اول از همه خدا را شکر می‌کنم که می‌توانم یک بار دیگر به کنگره بیایم، از شما آموزش بگیرم و خدمت کنم. از راهنمای خوبم، آقا علیرضا، تشکر می‌کنم که اجازه دادند امروز در این جایگاه قرار بگیرم تا بتوانم آموزش بگیرم.
عقل یکی از مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین مسائل زندگی است که آغاز و پایان مشخصی ندارد و ما باید در تمام مسیر تکاملی خود، به فرمان عقل برسیم. عقل مانند خورشیدی است که بر تمام هستی و نیستی می‌تابد. به عبارتی، هرچه بیشتر به سمت ارزش‌ها و روشنایی حرکت کنیم، این روزنه بزرگ‌تر می‌شود و هرچه به سمت ضدارزش‌ها و تاریکی‌ها برویم، این روزنه تنگ‌تر خواهد شد.
من خودم وقتی وارد کنگره شدم، از طریق دوستان برادرم با کنگره آشنا شدم. روز اول که آمدم، وارد مرزبانی شدم. چون با NGOهای دیگر آشنایی نداشتم و فقط کنگره ۶۰ را می‌شناختم و از دور تعریفش را شنیده بودم، در مرزبانی با من صحبت کردند و مرا برای راهنمای تازه‌واردین معرفی کردند.
واقعیت این است که من اصلاً دوست نداشتم مواد را کنار بگذارم. دوست داشتم همچنان به مصرف ادامه بدهم. وبه هرشکلی می‌خواستم این کار را انجام بدهم حتی به بیمارستان رفتم تا پایم را گچ بگیرند و به برادرانم بگویم یک ماه دیگر صبر کنند و بعد وارد کنگره شوم. اما بیمارستان قبول نکرد و گفتند بدون شکستگی، پا را گچ نمی‌گیرند.
خلاصه اینکه بعد از ورود به کنگره، هم به خودم، هم به راهنمایم، هم به هم‌لژیونی‌هایم و هم به کنگره ظلم کردم؛ آن هم در حدی که خیلی چیزها را از دست دادم.


وقتی وارد کنگره شدم، همچنان مواد مصرف می‌کردم. هم دارو می‌خوردم و هم مواد مصرف می‌کردم. دارویم را سر ساعت نمی‌خوردم؛ ساعت نه، ده یا هر وقت که می‌شد. حتی دارو را اسراف می‌کردم. امروز که دیگر دارو کمیاب شده، می‌فهمم که چقدر این دارو ارزشمند است و چقدر برای درمان من اهمیت داشته است.
حدود یک ماه و نیم تا دو ماه، وضعیت من در کنگره همین‌گونه بود. مزاحم هم‌لژیونی‌ها می‌شدم و وقتشان را می‌گرفتم. راهنمایم، آقا علیرضا، حال من را متوجه می شد و به من می‌گفت: «چیزی مصرف نمی‌کنی؟»
می‌گفتم: «نه، و بهانه های مختلف می آوردم.»
خیلی وقتها جلوی آینه می‌رفتم و با خودم فکر می‌کردم که ظاهر من نشان نمی‌دهد کوکائین مصرف کنم. با خودم می‌گفتم: «دندان‌هایم سالم است، چهره‌ام سالم است؛ پس کسی متوجه نمی‌شود.»
تا آنجا در ضد ارزش فرو رفته بودم که در بین جلسه به داخل ماشین میرفتم و کوکائین مصرف می‌کردم.

فکر می‌کردم هیچ‌کس متوجه نمی‌شود، اما مرزبان‌های دور قبل همه متوجه شده بودند. تفاوت اینجا این بود که در کنگره همه برای کمک به یک نفر تلاش می‌کنند تا او بتواند به جایگاه و درجه‌ای برسد که برایش در نظر گرفته شده است.
من فکر می‌کردم کسی متوجه نمی‌شود. حتی عرق کردنم را هم به گرمای هوا نسبت می‌دادم.
تا اینکه یک روز آقا علیرضا در لژیون به من گفت: «علیرضا، به نظر من برو. برو، یک چیزهایی را از دست بده، سرت به سنگ بخورد و بعد برگرد سر لژیون.»
اولین چیزی که از دست دادم، ماشینم بود. یک پژو ۲۰۷ داشتم که یک سال بیشتر از عمرش نمی‌گذشت. که کاسب مواد بجای بدهی آنرا برد. در نهایت، ماشین و خیلی چیزهای دیگرم را از دست دادم.
من درست سفر نمی‌کردم و نمی‌دانستم چه اتفاقاتی قرار است برایم بیفتد و متوجه عمق ماجرا نبودم.
تا اینکه یک روز ساعت هشت از کنگره تعطیل شدم و به خانه رفتم. همین که در را باز کردم، دیدم خانه خالی است. همسرم و دخترم رفته بودند.
سختی‌ای که آن روز کشیدم، واقعاً قابل وصف نیست. امروز با خودم می‌گویم: کاش همان روز اول که وارد کنگره شدم، حرف راهنمایم را گوش می‌کردم. کاش داروهایم را درست و سر ساعت مصرف می‌کردم.
خانواده‌ام مدت‌ها متوجه شرایط من شده بودند و داشتند با من راه می‌آمدند. اما من با انتخاب‌های اشتباه خودم، کاری کردم که امروز باید از خودم بپرسم: چرا این کار را کردم؟ چرا این‌گونه رفتار کردم که در نهایت بچه و دخترم را از دست بدهم؟
"واقعاً هیچ ارزشی ندارد."

امروز به برادران لژیونی‌ام هم گفتم که به نظر من، تا سر آدم به سنگ نخورد، شاید معنی واقعی کنگره را متوجه نشود. کسی که مستقیم وارد کنگره می‌شود و می‌نشیند، شاید چون شربت و دارو می‌خورد، احساس کند همه چیز خوب و مرتب است؛ اما گاهی باید با تمام وجود ارزش این آموزش‌ها و فرصت را درک کند.
واقعاً به سفر اولی‌هایی که امروز در کنگره هستند می‌گویم: حرف راهنمایتان را گوش کنید. من که متأهل بودم، بالاتر از زن و بچه‌ام چیزی نداشتم؛ اما همه این‌ها را به خاطر اشتباهات خودم از دست دادم. برای هر کسی ممکن است اتفاق متفاوتی بیفتد، اما واقعاً ارزش ندارد که انسان برای فهمیدن یک حقیقت، همه چیزش را از دست بدهد.
هر چیزی که راهنما می‌گوید، فقط یک کلمه در مقابلش معنا دارد: «چشم.»
به نظر من، جز «چشم» گفتن به راهنما و عمل کردن به آموزش‌ها، چیز دیگری فایده ندارد.
من دو چیز را از دست دادم؛ یکی مسائل مالی و دیگری زندگی‌ام. واقعاً بالاتر از این، فکر نمی‌کنم چیزی باشد که انسان بتواند از دست بدهد.
امروز فقط می‌توانم بگویم که ای کاش از همان روز اول، به فرمان عقل و آموزش‌های راهنمایم عمل می‌کردم.
ممنونم که به صحبت‌هایم گوش کردید.

 

ضبط و تایپ: مسافر یاسر (لژیون2)
عکس: مسافر مسافر نوید (لژیون10)
ویرایش و ارسال: (گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .