جلسه یازدهم از دوره هفتم لژیون سردار نمایندگی دانیال اهواز با استادی ایجنت محترم آقا شهرام ،نگهبانی پهلوان میثم و دبیری مسافر حسن با دستور جلسه« وادی ششم » در تاریخ 1405/5/25 ساعت 15:30 شروع به کار کرد
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، شهرام هستم، مسافر.
امروز دستور جلسه، «وادی ششم؛ حکم عقل را در قالب فرمانده کاملاً اجرا میکنیم» است.
اول وقتی آقای مهندس یک موضوعی را مطرح میکنند، معنی لغوی آن را بررسی میکنند؛ مخصوصاً کلماتی که ریشه عربی یا ریشه در کلامالله داشته باشند، چون این کلمات با دقت انتخاب میشوند.
عقل را میگویند از کلمه «عقال» و از ریشه «عقل» و «عقال» است. عقال طنابی است که به بینی یا پای شتر میبندند. ما الان اینجا عرب داریم و در بین عربهای اهواز، به اقال میگویند «عگال». این همان تغییریافته کلمه عقال در زبان فارسی است و همان عگالی است که روی چفیه میبندند.
حتماً دیدهاید که یک طناب ضخیم روی چفیه میبندند، چفیه را نگه میدارند و بهخوبی روی سر قرار میگیرد. این موضوع نشانه چیست؟ نشانه مغز و فرمانروایی است؛ بزرگترهای عرب معمولاً از عقال استفاده میکردند و این طناب را همیشه همراه خود داشتند. وقتی میخواستند شتر را بخوابانند، آن را به پای شتر میبستند و نگه میداشتند یا دور سر خودشان میپیچیدند تا زمانی که برگردند.
پس عقال، یعنی مهارکننده و هدایتگر. کارش این است که مهار میکند، هدایت میکند و فرمان میدهد؛ به شتر میگوید به چپ برود، به راست برود، بایستد یا حرکت کند. کلمه «عقل» هم از همین مفهوم میآید؛ یعنی گرفتن و مهار کردن.
بعد آقای مهندس یک تمایز ایجاد میکنند. اگر مادیگرا باشید، میگویید عقل همان مغز است؛ یعنی جایگاه عقل را در مغز میبینید. اما کسی که دنیا را فقط با دید مادی نگاه نمیکند و جهانبینی الهی دارد، میگوید جایگاه عقل، یک جایگاه مادی نیست. مغز جایگاه مادی دارد و وقتی شخص میمیرد، مغز او هم مانند سایر اندامها از بین میرود، ولی تمام آگاهی و اطلاعات در جای دیگری باقی میماند و بخشی از آن در عقل قرار میگیرد.
حالا این موضوع چه دردی از ما دوا میکند؟ یعنی هر جایی که ما با یکسری مفاهیم کار میکنیم، باید ببینیم این مفاهیم به چه درد ما میخورند.
آقای مهندس یک سازوکار را شرح میدهند و میگویند: «اولین نیروی بهکارگیری قوه عقل، حس است.»
دقت کنید، نمیگویند نیروی بهکارگیری عقل حس است؛ میگویند «اولین نیروی بهکارگیری قوه عقل، حس است.» یعنی اولین جایی که عقل میخواهد اطلاعاتش را دریافت کند، از طریق حواس است.
مثلاً از این جلو، باد کولر به مصطفی که نشسته است میخورد. از کجا متوجه میشود؟ از طریق گیرندههایی که روی پوستش قرار دارند. این جریان باد را دریافت میکنند و متوجه میشوند که باد میوزد.
حالا سؤال اینجاست: آیا پوست میفهمد؟ آیا وقتی من غذا میخورم، زبان من است که مزه را میفهمد؟ آیا وقتی میبینم، چشم من است که میبیند؟ یا این اطلاعات به جای دیگری میرود؟
اینها گیرنده و دریافتکننده هستند. تجزیه و تحلیل و پردازش نمیکنند؛ فقط اطلاعات را دریافت میکنند و به جای دیگری میفرستند. کجا؟ به مغز.
مغز اطلاعاتی را که دریافت میکند، دو مسیر برای آن دارد. اطلاعاتی که مربوط به جسم است، مستقیماً فرماندهی میشوند؛ یعنی همانجا متوقف میشوند. مثلاً اگر بدن سردش باشد و نیاز داشته باشد فعالیتی انجام شود، یا گردش خون افزایش پیدا کند، مغز به قلب فرمان میدهد و قلب ضربانش را بالا میبرد و گردش خون افزایش پیدا میکند.
اما یک جایی هست که من باید تصمیم بگیرم. مثلاً تصمیم میگیرم در این بادی که از کولر به من میخورد، جلوی این پرده بمانم یا نمانم. اینجا یکسری اطلاعاتی که گرفته شده، به جایی میرود که ما میگوییم به «نفس» و «عقل» میرسد و در آنجا پردازش میشود.
حالا اینکه این اطلاعات از مغز تا عقل چگونه میرود، خودش یک پروسه دارد. یعنی نباید فکر کنیم اطلاعات را مغز گرفت و بعد مستقیماً رفت داخل عقل. اینگونه نیست.
یک توضیح کلی به شما میدهم که دانستنش شاید بد نباشد. گیرندههای حسی اطلاعات را میگیرند و از طریق رشتههای عصبی به مغز میرسانند. مغز این اطلاعات را ترجمه میکند و وقتی ترجمه کرد، آن را به پالسها یا امواج دیگری تبدیل میکند و به نقطه دیگری میفرستد که به آن «حس مشترک»، «حس ششم» یا «دل» میگویند.
بعضیها میگویند فلانی دلش سیاه است. منظورشان این است که این اطلاعات و این موارد نمیتوانند به اطلاعات درست برسند و فقط سیاهی و تاریکی وجود دارد.
وقتی از دل گذشت، کجا میرود؟ وارد نفس میشود. در نفس، یک حس پنهان وجود دارد که این اطلاعات را دریافت میکند. ما حواس آشکار و حواس پنهان داریم. این حس پنهان اطلاعات را میگیرد و آن را ترجمه میکند؛ همان کاری که حواس در صور آشکار انجام میدهند، در صور پنهان نیز انجام میشود.
حالا این اطلاعات باید به کجا برود؟ باید تبدیل به امواج شود و به عقل برسد.
در این فاصله، دوباره ذرات نفس نقش دارند. آنجایی که میگوییم ذرات نفس، منظور این است که نفس در چه مرحلهای قرار دارد؛ آیا در نفس لوامه است، در نفس اماره است یا در نفس مطمئنه؟
این ذرات تشکیلدهنده نفس بیشترین تلاش را میکنند تا اطلاعات درست به عقل برسد.
حالا عقل که فرمانده است، بر اساس اطلاعاتی که دارد و دریافت کرده، بهترین فرمان را صادر میکند. همین پروسه دوباره از اول تا آخر ادامه پیدا میکند تا فرمان صادر شود که من اینجا بنشینم، جابهجا شوم، تکان نخورم، گوش بدهم یا کار دیگری انجام بدهم.
این میشود کاری که عقل برای ما هر لحظه انجام میدهد.
میگویند مکانیزم عقل به این شکل است که خودش، خودش را افزایش میدهد. یعنی شما کار خاصی نمیکنید؛ کارهایی که انجام میدهید و اطلاعاتی که به دست میآورید، دائماً عقل را بهروز میکند. هرچه اطلاعات بهتر و بیشتری دریافت کند، میتواند تصمیمهای بهتری بگیرد.
وقتی همه اینها را نگاه میکنیم، باز میرسیم به یک کلمه؛ «تزکیه».
وقتی من میآیم اینجا و از مواد خارج میشوم، یعنی دارم تزکیه میکنم. وقتی میآیم اینجا و غیبت نمیکنم، یعنی دارم تزکیه میکنم. تمام اینها باعث میشود مجرای اطلاعاتی که قرار است به عقل برسد، پاک شود.

هر کدام از این قسمتها اگر اشکال داشته باشد، تصمیمات ما در زندگی، تصمیمات معقولانهای نخواهد بود. این موضوع درست نمیشود، مگر اینکه تزکیه انجام شود.
حالا میخواهم برسیم به موضوع اصلی خودمان که موضوع لژیون سردار است.
چه ارتباطی بین این موضوعات وجود دارد؟
وقتی من میآیم اینجا و در لژیون سردار مینشینم، باید این موضوع را به چه چیزی وصل کنم؟ داستان اینجاست که آیا ما کارهایمان را عاقلانه انجام میدهیم یا حسابگرانه؟
اگر من حسابگرانه در اینجا نشسته باشم، حسابگرانه چه میگوید؟ میگوید ده منهای یک میشود چند؟ نه.
اگر من ده هزار تومان داشته باشم و هزار تومان آن را بردارم و به کنگره بدهم، حسابگرانه میگوید چقدر پول برای من میماند؟ نه هزار تومان.
این میشود حسابگرانه؛ یعنی چیزی به من اضافه نشده و حتی چیزی هم از من کم شده است.
اما اینجا یک چیز دیگری مطرح میشود که به سیستمی مربوط میشود که به عقل من ارتباط دارد؛ آن چیزی که خداوند میگوید.
اگر ما قبول داریم که یک سؤال پنهانی داریم، خداوند چه میگوید؟ میگوید وقتی یک میبخشی، چند برابر به دست میآوری.
یک مثالش مثل یک دانه گندم است. یک دانه گندم میکاری، این یک دانه هفت خوشه میشود و هر خوشه هم هفتاد دانه میدهد. چند تا میشود؟ چهارصد و نود دانه. یک دانه کاشتی و چهارصد و نود دانه درو کردی.
حالا الزاماً آیا اگر من هزار تومان بدهم، چهارصد و نود هزار تومان گیرم میآید؟ نه؛ ولی به همان اندازه ارزش به دست میآورم.
چطور؟ باز یک جور دیگر بگذارید بگویم.
وقتی بیرون از اینجا، کنگره را کنار بگذاریم و تفکری را که اینجا داریم هم کنار بگذاریم، بیرون یکی میخواهد لذت ببرد، حالش خوب شود، تغییراتی ایجاد کند و حال خوشی به دست بیاورد. چه کار میکند؟
اولین چیزی که ممکن است به ذهنش برسد این است که دوست دارم بروم خارج؛ بروم آنتالیا، پاتایا یا جاهای دیگر. میرود آنجا، یک هفته در هتل و مکانهای مختلف میگردد و تفریح میکند.
چقدر خرج میکند؟ ده هزار دلار، پنج هزار دلار. یک هفته هم واقعاً لذت میبرد و انرژی میگیرد.
اما تفاوت اینجاست که من پنج هزار دلار هزینه کردم تا یک حال خوش به دست بیاورم، ولی آن حال خوش از کجا به دست آمده است؟
هیچوقت فکر کردهای که از ذخیره ارز درونی خودم بوده است؟
نباید فکر کنم که آن حال خوش به من داده شده است. من پول دادهام، بخشی از خودم را خرج کردهام و یک حس خوب به دست آوردهام. یعنی همان ذخایر درونی خودم را هم مصرف کردهام.
حالا میآیم اینجا و بخش کوچکی از آن پول را به کنگره میدهم. این دفعه هم به من حال خوب میدهد، مگر نه؟
حال خوب میدهد؛ اما این حال خوب از کجا آمده است؟
این بار از ذخیره درونی من چیزی کم نشده، بلکه چیزی به ذخیره من اضافه شده است. یعنی حال خوب به من داده شده است.
این میشود یکی از همان چهارصد و نود برابرهایی که در مثال گندم گفتیم؛ یکی از آن ارزشهایی که به من برمیگردد.
همینطور اگر در جاهای دیگر زندگی نگاه کنیم، یکییکی علامتهایش را پیدا میکنیم و میبینیم چه تغییری در زندگی ما ایجاد میشود.
آیا انسانهای بههمریخته، با خدمت و بخشش، آرامش بیشتری پیدا میکنند؟ واقعاً فکر کردهاید که این آرامش چقدر ارزش دارد؟
اصلاً باورکردنی نیست که آرامش چقدر ارزشمند است. نمیتوان برای آن قیمت گذاشت. حتی با میلیاردها میلیارد پول هم ممکن است به آن آرامشی که با بخشیدن بخشی از مال خود به دست میآوریم، نرسیم.
انشاءالله جلسه هم باز است تا دوستان مشارکت کنند. فکر میکنم زیاد صحبت کردم.
ممنونم که به مشارکت و صحبتهای من توجه کردید.
سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر پیروز ((لژیون دهم ))
تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
49