English Version
This Site Is Available In English

ابتدا باید بپذیرم

ابتدا باید بپذیرم

امروز جلسه یازدهم از دوره اول با استادی مسافر محسن، نگهبانی مسافر سردار و دبیری مسافر مهدی با دستور جلسه «وادی ششم و تاثیر آن روی من» در تاریخ شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:

خدا را هزاران بار سپاسگزارم که یک روز دیگر این لیاقت را پیدا کردم که در جمع شما دوستان باشم و بتوانم در اینجا آموزش ببینم. در مورد دستور جلسه اگر بخواهم به اندازه تجربه خودم صحبت کنم، باید بگویم زمانی که وارد کنگره۶۰ شدم، آموختم که اگر در زندگی‌ بخواهم به فرمان عقل برسم، ابتدا باید بپذیرم؛ زیرا تا زمانی که چیزی را نپذیرم، نمی‌توانم آن را به اجرا دربیاورم. زمانی که من محسن، نپذیرم که یک معتاد هستم، حتی یک گام هم برای درمانم نمی‌توانستم بردارم و همیشه در حال انکار بودم. هر وقت صحبت از اعتیاد می‌شد، انکار می‌کردم و می‌گفتم من اصلاً این‌کاره نیستم؛ اما زمانی که به عجز و ناتوانی رسیدم و اقرار کردم که بله، محسن یک معتاد است، وقتی وارد این برنامه شدم و درمانم را آغاز کردم، توانستم اعتیادم را درمان کنم.

تا زمانی که نخواهم بپذیرم که من محسن، در قالب یک جاهل، جاهل بوده‌ام، نمی‌توانم حرکت درستی داشته باشم. جاهل کلمه بدی نیست؛ جاهل یعنی کسی که از روی ندانستن باورهای غلط یا باورهای سنتی که به او تحمیل شده، دست به کارهایی زده است. اگر از ابتدا می‌دانستم اعتیاد چیست و چه تخریب‌هایی دارد، هیچ‌وقت سراغش نمی‌رفتم. من جاهل بودم؛ اما وقتی در جهالت قرار می‌گیرم، تفاوتی وجود دارد؛ جاهل بودن ممکن است از روی ندانستن باشد، ولی جهالت زمانی است که چیزی را می‌دانم بد است و با وجود آگاهی از بدی آن، باز هم آن کار را انجام می‌دهم. خدا را شکر می‌کنم که امروز وارد این برنامه شده‌ام و آموزش می‌بینم. در وادی اول با موضوع تفکر روبه‌رو می‌شوم. امروز اگر بخواهم هر کاری انجام بدهم، قبل از هر عملی باید تفکر کنم. وقتی با تفکر حرکت می‌کنم، در واقع حکم عقل را به زندگی و فرماندهی می‌رسانم.

در زمان اعتیاد تصمیم‌های من بر پایه تفکر و عقل نبود؛ بلکه بر اساس احساساتم بود. احساس من تصمیم می‌گرفت و من بلافاصله آن را اجرا می‌کردم. افکار معتادگونه همین است؛ وقتی فکری سراغ انسان می‌آید، مثل سیل در زندگی جاری می‌شود، بدون اینکه به این فکر کنم عاقبت این کار به کجا ختم خواهد شد. می‌رفتم و انجامش می‌دادم و وقتی به مشکل می‌خوردم، متوجه می‌شدم مسیری که رفته‌ام اشتباه بوده است. امروز آموزش دیده‌ام که اگر بخواهم عقل را به فرماندهی برسانم، باید روی احساساتم کار کنم و روح خود را جلا دهم. برای رسیدن به فرماندهی عقل، نکات و آموزش‌ها را اجرا کنم. باید تفکر کنم و اگر چیزی را نمی‌دانم، حداقل مشورت بگیرم. زمانی بود که اصلاً این موضوع را قبول نداشتم و خود را از دیگران بالاتر می‌دانستم؛ تصور می‌کردم تافته‌ای جدا بافته هستم. اما امروز این‌گونه نیست. امروز درباره هر موضوعی فکر می‌کنم، گفت‌وگو و مشورت می‌کنم و اگر به این نتیجه برسم که درست است، آن را به اجرا می‌گذارم و اگر درست نباشد، هیچ‌وقت سعی نمی‌کنم آن را عملی کنم.

دلیل اینکه امروز وارد این برنامه شده‌ام، همین نداشتن دانایی است. آمده‌ام دانش و دانایی را بیاموزم تا بتوانم آنها را در زندگی پیاده کنم و به فرمان عقل نزدیک شوم. امروز می‌خواهم کاری را صرفاً بر اساس احساساتم انجام ندهم و بتوانم زندگی خوبی داشته باشم؛ هم خودم زندگی کنم و هم اجازه بدهم دیگران زندگی کنند. می‌گویند شخصی از خداوند پرسید: خدایا، چه کار کنم که تو از من راضی باشی؟ پاسخ این بود که کار خاصی لازم نیست؛ زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند. دقیقاً مسئله ما همین است؛ نه خودمان درست زندگی می‌کنیم و نه اجازه می‌دهیم دیگران زندگی کنند. بسیاری از این رفتارها نتیجه ناآگاهی است. از خداوند می‌خواهم کمکم کند تا بتوانم این آموزش‌ها را در این برنامه جاری و ساری کنم و در این مسیر پایدار بمانم. هنوز احساس می‌کنم به این آموزش‌ها نیاز دارم؛ برای ادامه زندگی و ادامه مسیر باید همچنان آموزش ببینم. باید شهر وجودی خود را آن‌گونه که کنگره آموزش می‌دهد مرتب و منظم کنم و بتوانم کنگره‌وار زندگی کنم.

تایپ، ویرایش و ارسال: مسافر مجید
عکاس: مسافر مجید
نمایندگی حسن‌آباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .