دوازدهمین جلسه از دوره چهارم لژیون سردار نمایندگی جهانبین شهرکرد به استادی پهلوان مسافر عباس، نگهبانی پهلوان مسافر یاسر و دبیری مسافر مرتضی با دستور جلسه "عدالت؛ آیا همه افراد در کنگره ۶۰ با هم برابرند؟" و "بخشش" در روز سهشنبه ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ١۵:۳۰ آغاز بکار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان، عباس هستم یک مسافر.
سلام و عرض ادب خدمت نگهبان محترم، ایجنت عزیز و همه خدمتگزارانی که این فرصت را به من دادند تا امروز در این شعبه در خدمت شما باشم و از آموزشهای کنگره استفاده کنم. قبل از هر چیز از خداوند سپاسگزارم که امروز این فرصت را به من داده که در بهترین حلقهای که روی کره زمین میشناسم قرار بگیرم و از انرژی و آموزشهای آن استفاده کنم. من از یک شعبه دیگر به این شعبه آمدم، اما وقتی چهرههای دوستان را میبینم، احساس میکنم چقدر برایم آشنا هستند؛ انگار سالهاست آنها را میشناسم. این همان پیوند محبت زیبایی است که در کنگره شکل میگیرد و به نظر من یکی از قشنگترین اتفاقاتی است که میتواند برای یک انسان بیفتد. بابت همین حس و محبت، از خداوند سپاسگزارم.
دستور جلسه امروز «عدالت؛ آیا همه انسانها با هم برابرند؟» است. قبل از ورودم به کنگره، تصور من از عدالت خیلی متفاوت بود. اگر اتفاقی برای من خوب میافتاد، میگفتم این عدالت است و اگر اتفاقی به ضررم بود، احساس میکردم در حق من بیعدالتی شده است. حتی گاهی از خداوند گلایه میکردم که چرا این اتفاق برای من افتاده؟ چرا باید من سختی بکشم؟ چرا باید تلاش کنم؟ چرا دیگران از نظر مالی شرایط بهتری دارند؟ اما با ورود به کنگره، با آموزشهای آقای مهندس، سیدیها و صحبتهای راهنمای عزیزم، کمکم فهمیدم که عدالت با مساوی بودن فرق دارد. یاد گرفتم هر چیزی باید سر جای خودش باشد. اگر امروز من در این شرایط زندگی هستم، اگر در این خانواده به دنیا آمدهام، اگر شرایط مالی و زندگی من به این شکل است، این همان جایگاهی است که در آن قرار گرفتهام و باید از همینجا حرکت کنم و آموزش بگیرم.
فهمیدم عدالت یعنی هر چیزی در جای خودش قرار داشته باشد، نه اینکه همه انسانها دقیقاً شرایط یکسانی داشته باشند. به نظرم کنگره هم همینطور است. همه ما میتوانیم وارد کنگره شویم، آموزش بگیریم، کتابها و سیدیهای آقای مهندس را داشته باشیم، راهنما انتخاب کنیم و در لژیون و جلسات عمومی شرکت کنیم. از این نظر شرایط برای همه فراهم است؛ اما برداشت هر کسی از این آموزشها متفاوت است. کنگره را میتوانم به یک اقیانوس تشبیه کنم. یکی با یک لیوان وارد این اقیانوس میشود، یکی با یک ظرف بزرگتر و یکی شاید شیرجه بزند و خودش را به این اقیانوس بسپارد. اینکه چه مقدار از این اقیانوس را برداشت کنیم، به خودمان بستگی دارد.
ماندگار شدن و خدمت کردن هم به همین شکل است. ممکن است شخصی مدتی سفر کند و به دلیل مشکلات زندگی یا کاری از کنگره فاصله بگیرد. اما شخص دیگری با هدفی مشخص وارد میشود، سفرش را تمام میکند و بعد از رهایی، به فکر خدمت کردن و کمک به انسانهای دیگری میافتد که قرار است روزی وارد این مسیر شوند. اینجاست که تفاوتها خودش را نشان میدهد. به نظرم فرق بزرگی هست بین کسی که میآید و فقط رها میشود و کسی که میماند، خدمت میکند و خودش را مسئول میداند که شاید بتواند حتی یک نفر دیگر را به این مسیر هدایت کند. وقتی یک دیدهبان یا یک خدمتگزار را میبینم که بخش بزرگی از زندگیاش را برای کنگره میگذارد، از خانواده و زمان خودش میزند و به شعبههای مختلف میرود تا خدمت کند، تازه میفهمم که جایگاهها فقط یک اسم یا یک عنوان نیستند؛ پشت هر جایگاه، مقدار زیادی تلاش، آموزش، محبت و خدمت وجود دارد.
در مورد لژیون سردار هم برای من همین آموزش وجود دارد. گاهی از خودم میپرسم: آیا واقعاً کنگره به پول من نیاز دارد؟ آیا آقای مهندس به این پول نیاز دارد؟ به مرور فهمیدم موضوع چیز دیگری است. این فرصت در اختیار من قرار گرفته تا «بخشش» را یاد بگیرم؛ تا یاد بگیرم وابستگیام به مادیات را کمتر کنم و بتوانم از چیزی که برایم ارزشمند است، در راه درست بگذرم. به نظرم وقتی انسان میتواند از مادیات عبور کند، کمکم قدرت اهریمن را در درون خودش کمتر میکند. اگر من یاد بگیرم ببخشم، یاد میگیرم که پول فقط برای جمع کردن نیست؛ پول وسیلهای است برای اینکه بتوانم بهتر زندگی کنم، به دیگران کمک کنم و بخشی از آنچه خداوند به من داده را در مسیر درست قرار بدهم. این بخشش، قبل از اینکه به دیگری کمک کند، شاید بیشتر به خود من کمک کند.
در وادیها یاد گرفتهایم که صفات قابل انتقال هستند. اگر من امروز صفت بخشندگی را در خودم به وجود نیاورم، نمیتوانم انتظار داشته باشم در آینده انسانی بخشنده باشم. پس فرصت امروز من، فرصتی است برای تغییر خودم؛ برای جبران بخشی از خسارتها، برای یاد گرفتن بخشش و برای اینکه کمکم از وابستگی به مادیات فاصله بگیرم.
یادم هست در سفر اول، تقریباً یک هفته بود که سفرم را شروع کرده بودم. در شعبه عمان سامانی مراسم گلریزان بود. من همراه یکی از دوستان سفر دومی در مراسم شرکت کردم. آن روز آقا جهانبخش اعلام پهلوانی کرد و رفت بالا. آن لحظه در ذهن من اینطور بود که شاید اتفاقی در حال رخ دادن است تا دیگران تحت تأثیر قرار بگیرند و پول بیشتری بدهند. حتی وقتی شخصی مبلغ ۵۰۰ میلیون تومان کمک کرد، ذهن من نمیتوانست این موضوع را باور کند. آن زمان، شش یا هفت سال پیش، این مبلغ برای من خیلی بزرگ بود و نمیتوانستم تصور کنم کسی بتواند با چنین راحتی آن را ببخشد. اما هرچه جلوتر آمدم، چند بار به تهران رفتم، پهلوانها را دیدم و آموزش بیشتری گرفتم، فهمیدم انسانهایی هستند که واقعاً از ته دل دوست دارند در این مسیر خدمت کنند و اگر بخشی از داراییشان را میبخشند، برایشان فقط یک پول دادن ساده نیست؛ یک آموزش بزرگ درونی است.
به نظرم برای رسیدن به این نقطه، باید از ترسهایمان عبور کنیم. گاهی اگر فقط یک لحظه چشمهایمان را ببندیم، میبینیم هیچچیز واقعاً متعلق به ما نیست. ما مدتی کوتاه صاحب این زندگی و این امکانات هستیم. پس اگر تا زمانی که زنده هستیم بتوانیم از داشتههایمان در مسیر درست استفاده کنیم، شاید بتوانیم چیزی را که واقعاً ارزشمند است با خودمان ببریم؛ و آن، تغییر صفات و رشد خودمان است. من فکر میکنم بخشش فقط بخشیدن پول نیست؛ بخشیدن بخشی از وابستگیهای خودمان است. امیدوارم بتوانم در این مسیر، بیشتر یاد بگیرم، بیشتر خدمت کنم و بخشندهتر باشم.
از اینکه به صحبتهای من توجه کردید، از همه شما سپاسگزارم.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
نگارنده: مسافر محمد لژیون ۵
عکاس: مسافر افشین لژیون ۳
تنظیم: مسافر علی لژیون ۷
ارسال: مرزبان خبری مسافر وحید
نمایندگی جهانبین شهرکرد/مسافران
- تعداد بازدید از این مطلب :
369