به نام قدرت مطلق الله
برداشت از CD استخراج
# بیانیه استخراجِ هستی: از بیگانگی با جسم تا اتحادِ روحها
مقدمه: وقتی در آینه، غریبهای را دیدم
من سالها در پیِ جستجویِ معنا بودم، اما حقیقتِ تلخ این بود که من حتی خودم را نمیشناختم. من در میانهی دو جهان ایستاده بودم: میانِ دنیایِ مادی که با وزن و محدودیتهایِ جسمی مرا در بر گرفته بود، و دنیایِ معنا که در اعماقِ وجودم تپش میکرد اما راهی به بیرون نداشت. بزرگترینِ فاجعهی زندگی من، «بیگانگی با خویشتن» بود. من مثل مسافری بودم که تمامِ عمر در ایستگاهِ خود ایستاده بود، در حالی که قطارِ زندگی از کنارش میگذشت. این نوشتار، نه یک مقاله، بلکه گزارشِ بازگشتِ من به خویشتن است؛ گزارشی برای تو، که اگر مانند من، در غبارِ نادانی گم شدهای، راهِ خانه را پیدا کنی.
### ۱. تبارشناسیِ خطا: من، رانندهای که با اتومبیل یکی شد
بزرگترینِ اشتباهی که من در زندگی مرتکب شدم، «جسمانگاری» بود. من سالها فکر میکردم که من، همین پوست، همین استخوان و همین فرآیندهایِ شیمیایی هستم. وقتی جسمم از کار میافتاد، من احساس میکردم وجودم فروپاشیده است. اما امروز، با چشمانی که از میانِ اشکهایِ حقیقت باز شدهاند، میبینم که چقدر در این تله افتاده بودم.
من دریافتم که جسمِ من، تنها یک «وسیله» است؛ یک اتومبیل است که خداوند برایِ حرکتِ روحِ من در این دنیایِ مادی طراحی کرده است. من، «آن راننده» هستم. من، آن «نفس» و آن «روح» هستم که پشتِ فرمانِ این کالبد نشسته است. اما منِ گذشته، رانندهای ناشی بودم. من با تمامِ وجودم به جایِ مدیریتِ مسیر، مشغولِ صیقل دادنِ بدنه و رنگ کردنِ بدنه بودم. من فراموش کرده بودم که اگر راننده ناشی باشد، حتی با بهترین اتومبیل هم در اولین پیچِ سختِ زندگی، دچارِ فروپاشی میشود. جسمِ من فانی است و با مسائلِ زمینی گره خورده، اما من، رانندهیِ این ماشین، باید یاد بگیرم که چگونه از این ابزار برای رسیدن به مقصدِ ابدی استفاده کنم.
### ۲. دردِ استخراج: چرا گنج، در ویترین نیست؟
من همیشه از «گنجِ درون» میشنیدم، اما همیشه فکر میکردم این گنج، چیزی است که با کمی مطالعه یا چند فکرِ خوشایند، به دست میآید. اما تجربه به من آموخت که من در اشتباهی بزرگ بودم. گنجِ درون، یک «ایده» نیست؛ یک «تواناییِ زیستن» است. گنجِ درون، یافتنی نیست؛ بلکه استخراجکردنی است.
من یاد گرفتم که وقتی از سختیها فرار میکنم، در واقع از معدنِ خود فرار میکنم. استخراجِ گنج، شبیه به کار در یک معدنِ تاریک و سنگین است. شما با یک «اسکلتِ اولیه» برخاستهاید که خداوند ترسیم کرده، اما این اسکلت، تا زمانی که با چکشِ اراده و قلمِ عمل، لایههایِ ضخیمِ جهل و عادت را کنار نزنید، معنایی نخواهد داشت.
من در مسیر، با تفاوتِ میانِ «دانش» و «عمل» روبرو شدم. دیدم که چقدر آدمها، مانندِ هنرمندانی هستند که فقط به سوزنزنیهایِ بیهوده مشغولاند؛ دانش دارند، اما در عمل، توانِ حلِ هیچ مشکلی را ندارند. من آموختم که اگر میخواهم از میانِ سنگهایِ سختِ زندگی عبور کنم، نباید از فشارِ نیتروژنِ عمل بترسم. همانگونه که یک کارگر در سختترین شرایطِ صنعتی، قدرتِ واقعیاش را در عمل ثابت میکند، من نیز باید در میدانِ زندگی، تواناییهایم را استخراج کنم. سختی، دشمنِ من نیست؛ سختی، تنها ابزاری است که اجازه نمیدهد هر کسی به الماسِ درونش برسد.
### ۳. یِدِ واحدة: یافتنِ همسفران در جادهیِ بیکران
در میانه این مسیرِ دشوار، من با تنهاییِ عمیقی روبرو شدم. اما در اوجِ این تنهایی، چیزی را کشف کردم: «روحِ مشترک». من دریافتم که در این جاده، تنها نیستم. در اطرافِ من، روحهایی وجود دارند که شاید با من نسبتِ خونی نداشته باشند، اما در لرزشِ وجودشان، همان موسیقیِ حقیقت را مینوازند.
ما باید یاد بگیریم که چگونه این روحها را پیدا کنیم. ما باید یاد بگیریم که چگونه با هم، یک «یِدِ واحدة» یا همان «دستِ واحد» را تشکیل دهیم. این اتحاد، نه از سرِ نیازِ مادی، بلکه از سرِ همسوییِ روحی است. وقتی ما، با وجودِ تمامِ تفاوتهایِ ظاهری، برای یک هدفِ والا (مانند احیایِ انسانیت) متحد میشویم، در واقع در حالِ پیوستن به همان سلسلهمراتبِ هدایتیِ هستی هستیم که از قدرتِ مطلق تا کوچکترینِ کارگزاران را در بر میگیرد. من آموختم که برای ساختن، باید با همسفرانِ روحی متحد شوم؛ چرا که در برابرِ تاریکیهایی که برایِ تخریبِ «یِدِ واحدة» میسازند، تنها با اتحادِ روحهاست که میتوان پیروز شد.
### نتیجهگیری: یا استخراج، یا انزوا
حالا من در اینجا ایستادهام و از تو میپرسم: تو در کدام جاده هستی؟
آیا تو نیز مانندِ من، سالها صرفِ نگهداری از اتومبیلی کردهای که رانندهاش در آن غرق شده است؟ آیا تو نیز در حالِ تماشایِ نقاشیِ زندگیات هستی، بدونِ اینکه قلممو را در دست بگیری؟
این مقاله، پایانِ بحث نیست؛ این آغازِ یک «تکلیف» است. من از تو نمیخواهم که فقط این کلمات را بخوانی و با حسی گذرا از آن عبور کنی. من از تو میخواهم که برخیزی.
اگر میخواهی گنج را بیابی، باید آمادهیِ زخمی شدن در اثرِ استخراج باشی. اگر میخواهی راننده باشی، باید کنترلِ این کالبدِ فانی را به دست بگیری. و اگر میخواهی به مقصد برسی، باید به دنبالِ آن «روحهایِ مشترک» بگردی تا با هم، دستهایِ واحدِ حقیقت را بسازید.
انتخاب با توست: یا در غبارِ بیگانگی باقی بمان، یا با چکشِ اراده، خودت را از میانِ صخرهها بیرون بکش. من مسیر را دیدهام؛ حالا نوبتِ توست که قدم برداری.
***
مسافرعزیزالله لژیون پنجم
- تعداد بازدید از این مطلب :
653