هیچ وقت فکر نمیکردم مسافرم بتواند تغییر کند؛ بارها، بارها سعی میکردم که او را تغییر دهم؛ ولی همیشه به بنبست میخوردم. به خاطر این که او تغییر نمیکرد حالم بدتر میشد؛ ولی زمانی که مسافرم به کنگره۶۰ آمد تغییرات کوچکی، مثل تمیز و مرتب به شعب میرفت؛ کفشهایش را واکس میزد. به مرور زمان برخورد و رفتار او به مراتب بهتر میشد؛ برایم جالب بود شخصی که در خانواده تغییر نکرده؛ چگونه در طی این چند ماه تغییر کرده؛ این باعث شد که من مشتاق شوم و به کنگره۶۰ بیایم. الان به این پیبردهام؛ مکانی که مسافر من احیا شده خیلی با ارزش است. نه تنها مسافرم را احیا کرده؛ بلکه خانواده احیا شده و به مراتب یک طایفه احیا شده، پس من باید بهای این احیا شدن را بدهم.
واقعا بهای احیا کردن یک انسان چقدر ارزش دارد؟ این سوالی است که من بارها از خودم میپرسم زندگی و ساختاری که من امروز دارم، بابت آموزش آقای مهندس و خدمتگزاران او است. نباید این زنجیره قطع شود؛ من با شرکت در لژیون سردار با هر مقدار توانم باید این زنجیره را حفظ کنم فکر این که زمانه سخت شده یا شرایط بدی است را نکنم و به یاد بیاورم این روزها بدتر از روزی نیست که مسافرم درگیر مواد مخدر بود و مانند بمب اتم تمام زندگی را نابود کرده بود.
نویسنده: راهنما همسفر فاطمه (لژیون ششم)
رابط خبری: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون ششم) دبیر دوم سایت
عکاس و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر منصوره (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صادق قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
24