روزی که متوجه شدم پسرم در مسیر اشتباهی قدم گذاشته است، دنیا برایم تیره و تار شد. از درون شکستم، رنج کشیدم، تحقیر شدم و همراه با خانواده تخریبها و سختیهای بسیاری را تحمل کردیم. به روانشناسان متعددی مراجعه کردم اما نتیجهای که انتظارش را داشتم حاصل نشد؛ بلکه هر روز اوضاع بدتر از قبل میشد تا اینکه یکی از روانشناسان، کنگره ۶۰ را به من معرفی کرد.
آن روزها سرشار از ناامیدی و نگرانی بودم. تصور میکردم پسرم در مسیری برگشتناپذیر و مرگبار قرار گرفته است و هرچه سنش بالاتر برود، شرایطش وخیمتر خواهد شد. همین افکار و نگرانیهای مداوم، مرا به بیماری سختی مبتلا کرد؛ بیماریای که به لطف خداوند بزرگ، توکل به او و پیگیریهای پزشکی، توانستم از آن عبور کنم.
وقتی وارد کنگره شدم، هرگز اولین دیدارم با چهره مهربان و آرام خانم مهسا را فراموش نمیکنم. سراسر وجودم پر از اضطراب، ترس و دودلی بود، اما لبخند آرام ایشان و همچنین محبتهای خانم مریم، راهنمای تازهواردین، آشوب درونم را آرام کرد و بارقهای از امید را در دلم روشن ساخت.
چند روز بعد با تمام وجود خانم معصومه را بهعنوان راهنمای خود انتخاب کردم؛ انتخابی که امروز با اطمینان میگویم یکی از بهترین انتخابهای زندگیام بود. راهنمایی دلسوز، آگاه و سرشار از عشق، که با تمام وجود برای کمک به رهجویان تلاش میکند. در لژیون با خواهر لژیونیهای شگفتانگیزی آشنا شدم. گاهی بعضی انسانها آنقدر زیبا زندگی میکنند که نام و راهشان تا همیشه در ذهن و قلب انسان باقی میماند. چه مادران و همسران بزرگی که با صبوری، عشق و ایمان، الگوی واقعی استقامت بودند.
به نظر من زنان را میتوان به دو گروه تقسیم کرد، زنان مراقبتشده و زنان مراقبتنشده. زنان مراقبتشده از همان ابتدای زندگی مشترک، شرایطی آرامتر و هموارتر را تجربه میکنند. گویی زندگی برای آنها با حمایت، امنیت و آرامش بیشتری همراه بوده است و مسیرشان با دشواریهای کمتری سپری میشود. اما گروه دوم، زنان مراقبتنشده هستند. زنانی که از همان آغاز زندگی، همواره در حال مبارزه، تلاش و ایستادگی بودهاند و برای بهدستآوردن آرامش، بهای سنگینی پرداختهاند.
من خودم را از دسته دوم میدانم. آموختهام که با تمام انتخابهای درست و نادرستی که شاید حاصل جبر یا تقدیر بودهاند، روی پای خودم بایستم، مسئولیت زندگیام را بپذیرم و در هر جایگاهی که هستم، بهترین خودم را ارائه دهم. یادگرفتهام به جای تسلیم شدن، تلاش کنم و از سختیها پلی برای رشد بسازم.
من یاد گرفتم از دل رنجهایم رشد کنم، بر آگاهیهایم بیافزایم و قدر فرصتهایی را که خداوند در مسیرم قرار داده است بدانم. یکی از بزرگترین نعمتهای زندگیام، ورود به مکان مقدسی به نام کنگره۶۰ بود. کنگره به من آموزش داد که قبل از تغییر دیگران، باید خودم تغییر کنم.
امروز باور دارم که فرزندم، تمام سختیهایی که برای خانوادهمان به وجود آمد، درحقیقت باعث رشد و بیداری من شد. اگر او در آن مسیر قرار نمیگرفت، شاید هرگز فرصت آموختن، شناختن خودم و قدم گذاشتن در مسیر آموزش را پیدا نمیکردم. قبل از ورود به کنگره، تصور میکردم کسی که گرفتار مصرف موادمخدر شده است، دیگر امیدی به بازگشت ندارد و باید از او ناامید شد. اما کنگره۶۰ و آموزشهای ارزشمند آقای مهندس به من آموخت که با پشتکار، استمرار، آموزش و گذر زمان، میتوان حتی سیاهترین و ویرانترین زندگیها را نیز دوباره ساخت.
امروز خداوند را بینهایت شکر میکنم که مرا در این مسیر قرار داد؛ مسیری که ابتدا به خودم کمک کرد تا دوباره زندگی را پیدا کنم و سپس بتوانم همراه و همسفر فرزندم در مسیر درمان و رهایی باشم.
نویسنده: همسفر آذر رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم)
رابط خبری: راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون نهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
49