وادی پنجم، نقطه عطف تحول در زندگی من است. زمانی که برای اولین بار با وادی پنجم آشنا شدم، حس کردم که انگار سالها در یک اتاق بسته زندگی میکردم و حالا کسی آمده و در را به رویم باز کرده است. تا قبل از این، من هم مثل خیلیهای دیگر فکر میکردم که تنها دانستن کافی است. فکر میکردم آدم موفقی هستم؛ اما وادی پنجم به من فهماند که تفکری که به عمل در نیاید، هیچ ارزشی ندارد. این جمله برای من مثل یک شوک بود. یعنی تمام آن دانستههایی که سالها جمع کرده بودم؛ اگر قرار نبود از آنها استفاده کنم، به اندازه یک ریال هم نمیارزید، این برای من خیلی تلخ بود، چون میدیدم که من هم جزو همان آدمهایی هستم که اطلاعات زیادی دارند؛ اما نمیتوانند از آنها استفاده کنند.
وادی پنجم به من یادآوری کرد که جهان ذهنی من هرچهقدر هم که بزرگ و شگفتانگیز باشد؛ اگر نتوانم آن را به جهان عملیاتی تبدیل کنم، منفعل هستم. من سالها در جهان ذهنی خودم زندگی کرده بودم. در آنجا همه چیز ممکن بود، همه برنامهها را ریخته بودم، همه نقشهها را کشیده بودم؛ اما وقتی نوبت به اجرا میرسید، میترسیدم یا بهانه میآوردم و فکر میکردم هنوز وقتش نرسیده است. وادی پنجم به من گفت: که وقتش همیشه همین الان است و اگر من قدم برندارم، همان آدمی میمانم که پر از نقشه است؛ ولی هیچکدام را اجرا نمیکند. مثل همان مثال معروف که با حلوا حلوا گفتن هرگز دهان شیرین نمیشود. من سالها داشتم حلوا حلوا میگفتم و تعجب میکردم که چرا زندگیام شیرین نمیشود. حالا فهمیدم که باید دست به کار شوم و آن نقشهها را عملی کنم.
یکی از مسائلی که وادی پنجم خیلی به آن تأکید دارد و برای من خیلی مهم بود، بحث مسئولیت بود. اینکه من دیگر تقصیرها را به گردن دیگران نیندازم. نگویم؛ اگر پدر و مادرم ثروتمند بودند، وضع من طور دیگری بود، یا اگر در جای دیگری به دنیا آمده بودم، الان جای بهتری بودم. وادی پنجم تمام راههای فرار را جلوی من بست و گفت: بار مسئولیت به عهده خود من است. این برای من سخت بود، چون عادت کرده بودم همیشه یک بهانهای داشته باشم؛ اما وقتی به اطرافم نگاه کردم، دیدم که خیلیها از همان شرایط سخت توانستهاند راه خود را پیدا کنند. بچههایی که نه پدر و مادر باسواد داشتند و نه حتی نان برای خوردن، حالا در دانشگاههای معتبر دنیا پزشک و مهندس شدهاند یا به عنوان دانشمند و متخصص مشغول به کار هستند و نام ایران را سربلند کردهاند. در مقابل، بچههای وزیر و وکیل را میبینم که در خیابانها سرگردان و گدایی میکنند. این یعنی آنچه مهم است، خود من هستم. یعنی من باید روی خودم حساب کنم و دیگر منتظر نباشم که کسی بیاید و زندگی من درست کند.
وادی پنجم پلههایی به من نشان داد تا از جایگاهی که هستم به جایگاه بهتری برسم. اولین پله، برگشت از ضدارزشها بود. از من خواست نگاهی به خودم بیندازم و کارهای ضدارزشی مانند دروغ، غیبت، قضاوت نابجا، دزدی، رشوه و پیمانشکنی نکنم که شاید عادت کرده بودم به آنها، ولی میدانستم که اشتباه هستند. دومین پله، خودداری بود. یعنی وقتی خوب یا بد بودن کاری را نمیدانم، از انجام آن خودداری کنم. مثلاً تشنهام و یک لیوان آب جلوی من است؛ اما نمیدانم که سالم است یا نه، پس آن را نمیخورم.
سومین پله، قناعت بود. همیشه فکر میکردم قناعت یعنی کمخرجی، اما وادی پنجم به من فهماند، قناعت یعنی از حداقل امکانات بیشترین بهره را ببرم. این خیلی برای من جالب بود، دیدم که طبیعت بهترین الگوی قناعت است. یک درخت با کمی آب شور و کمی کود، بهترین میوهها را به ما میدهد؛ پس چرا من که این همه امکانات دارم، اینقدر ناراضی و طلبکار هستم؟ چهارمین پله، صبر بود. وادی پنجم به من گفت: صبر یعنی پشت سر گذاشتن زمان همراه با تلاش و کوشش باشد. یعنی من در طول مسیر، با همه سختیها و مشکلات، به تلاش خودم ادامه دهم و دست نکشم. درست مثل طبیعت که برای تولید یک میوه، باید فصول مختلف را پشت سر بگذارد. بعد از آن، وادی پنجم به من پسانداز را یاد داد. نه فقط پسانداز پول، بلکه پسانداز هر چیزی که میتواند در روزهای سخت به کارم بیاید. اینکه اگر یک نان دارم، نصفش را برای روز بعد نگه دارم. یاد گرفتم که پسانداز معجزه دارد و تا وقتی خودم آن را تجربه نکنم، نمیتوانم قدرش را بدانم.
در نهایت، وادی پنجم من را با سه مفهوم وکیل، رضا و تسلیم آشنا کرد. اينکه خداوند را وکیل خود قرار دهم و در هر شرایطی به هدایت و حمایت او ایمان داشته باشم، به هر چیزی که از طرف او برای من تقدیر میشود، چه خوشایند و چه ناخوشایند راضی باشم. به جایی برسم که دیگر خواستهای برای خودم نداشته باشم و فقط خواسته او را بخواهم.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)
- تعداد بازدید از این مطلب :
377