هفتمین جلسه از دوره چهلم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی شمس روزهای چهارشنبه به استادی مسافر محترم حسین، نگهبانی مسافر مرتضی و دبیری مسافر جمشید با دستورجلسه «تخریب شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST» در تاریخ 24تیر 1405 رأس ساعت 17 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان حسین هستم یک مسافر
در ابتدا تشکر میکنم از کنگره60 و تمام کسانیکه در این راه به من کمک کردند و راهنمای محترمم آقامحسن محمدی و آقای حسین سلیمانی که الان خودشان نیستند ولی خیلی زحمت من را کشید، ایجنت محترم شعبه شمس آقاوحید و کلیه بچههای شعبه شمس که در رهایی من خیلی نقش مهمی داشتند. در کنگره60 یاد گرفتم تا شکرگزار باشم، خوشحالم در این جایگاه قرار گرفتم و خدمت میکنم.
من ابن را در کنگره60 یاد گرفتم که اگر سه روز پشت سر هم صحبت کنم، فکر نکنم تمام شود، چون هیچ چیز بلد نبودم مثل کودکی که تازه بدنیا میاد هیچی بلد نیست. جناب مهندس مثال قشنگی میزنند که مثلا یک خودکار یا شیء یا آدم، دوزار، پنج زار یا 1تومن ارزش دارد، ولی یک موقع هست که میگویند هیچی نمیارزد، من اینطور بودم، هیچی سرم نمیشد هر بلایی سرم میآمد از سر نفهمی بود.
من مسئولیتی بر عهده نداشتم چون بلد نبودم و به من یاد نداده بودند. به هر حال شرایط زندگیها با هم فرق میکند، محل و شرایط زندگی که بی تأثیر هم نیست. من در زندگی هدفی نداشتم هیچ معنا و مفهومی برایم نداشت، بدون هیچ مسئولیتی فقط در حد خرج و مخارج ابتدایی خانه و خرج مصرف موادم، متاسفانه افکارم این بود. دوم خدمت کردن و سوم اینکه وضع مالی ام خوب شود که به قول آقای مهندس خیلی مهم است.
مهندس میگوید: "بیایید خودمان را درمان و شفا دهیم که روح ما زخمی است نه از خلاصی بلکه به دیدار معشوق".
وقتی جوان بودم از خانه که میزدم بیرون، دو ماه شه ماه نمیآمدم، کسی پدر و مادر باشد میفهمد این را یا آموزش گرفته باشد در کنگره60 کاملا متوجه این موضوع میشود، بچه من یک شب دیر آمد تا نصف شب رژه میرفتم و به مادرش گفتم زنگ بزن تا بیاید، زمان خودم را فراموش کرده بودم وقتی دوربین را آدم برمیگرداند تازه میفهمد چه خبر است. این یک نوع دل شکستن هایی بود که به پدر و مادر خود کردم و امیدوارم در کنگره خداوند ما را ببخشد. آقای مهندس میگوید مواظب باشید تا دل تازه واردی را بدو ورود نشکنید که شاید کنگره با آن دل شکسته منحل شود.
حر یکی از آدمهایی بود که در صف مخالف شمشیر میزد وقتی آمد سمت امام، پوتینهایش را باز کرد انداخت گردنش، چهار دستوپا رفت تا بخشیده شد، با خودم گفتم فقط اینیک راه برای من مانده است که من را نجات دهد همینجاست، دکتر و خیلی جاها رفتم و جواب نگرفتم تا آمدم به کنگره60.
(5).jpg)
تایپ و ارسال به سایت: مسافر محمود، لژیون چهارم
- تعداد بازدید از این مطلب :
56