دهمین جلسه از دوره هفتم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، ویژه مسافران و همسفران نمایندگی محمدی پور قم با استادی راهنمای محترم مسافر هادی، نگهبانی مسافر اصغر و دبیری راهنمای محترم مسافر مجید با دستور جلسه "تخریب های شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST و تولد اولین سال رهایی مسافر محمد" روز پنجشنبه ۲۵ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار گردید.
خلاصه سخنان استاد محترم در مورد بخش دوم دستورجلسه (جشن تولد اولین سال رهایی مسافر):
محمد با حالی آشفته اما با خواستهای قوی و بزرگ وارد لژیون ما شد. او در میان راههای مختلف به دنبال نجات میگشت و خوشبختانه ویژگیِ بارز و ارزشمند محمد در طول سفر اول، «فرمانبرداری بیچونوچرا» بود. هر چه به او گفته شد، به بهترین شکل انجام داد. حقیقت این است که هر چه خواستهٔ رهایی در درون فرد قویتر باشد، فرمانبردارتر میشود و هر چه خواسته ضعیفتر باشد، بازیگوشی و گریز زدن بیشتر خواهد بود. محمد با خواستِ قوی خود، فرمانبردار ماند، به رهایی رسید و امروز به یک خدمتگزار خوب در کنگره تبدیل شده است.
هیچکدام از ما کامل نیستیم؛ مسیر رسیدن به درمان و تکامل انسانی زمانبر است، اما روش DST بستری فراهم میکند که مسافر و همسفرش در کنار هم رشد کنند، تاریکیها را پشت سر بگذارند و به آرامش (بهشتِ موعود رهایی) دست یابند. این موفقیت بزرگ را به محمد عزیز، همسفر محترمشان، راهنمای همسفر و تمامی خدمتگزاران شعبه تبریک میگویم.
در پایان، پیام زیبایی از کتاب عبور از منطقهٔ ۶۰ درجه زیر صفر را که مناسب این جایگاه است قرائت میکنم:
خاصه اینکه شما را فقط برای خودتان آموزش نمی دهند که برای یک فرد باشد.
شما را فرمانی دادهاند که استادی بشوید برای خود و بیت خود و برای کسانی که باید بیایند و ازاین موضوع، بهرمند بشوند.
این پیام نه فقط برای محمد، بلکه برای همهٔ ماست. رهایی ما متعلق به خودمان نیست؛ ما درمان میشویم تا پیامآور رهایی برای دیگران، خانوادهها و جامعهمان باشیم. نباید فراموش کنیم که از کجا به این نقطه رسیدهایم. برای محمد عزیز بهترینها را آرزو میکنم و امیدوارم در مسیر راهنمایی و خدمت، همواره درخشان قدم بردارد. از آقای مهندس سپاسگزارم.
لطفاً محمد عزیز را تشویق کنید.

اعلام سفر مسافر محمد:
آنتی ایکس مصرفی: متادون
روش درمان: DST
داروی درمان: OT
مدت سفر: 10 ماه و 20 روز
رهایی: یک سال و دو ماه
با راهنمایی راهنمای محترم آقای هادی فهیمی

آرزوها و خواستههایی که مسافرمحمد و همسفرانشان اعلام کردند، به شرح زیر است:
مسافر محمد: آرزوی پاکی و رهایی مستدام در کنگره ۶۰ و همچنین رسیدن به جایگاه راهنمایی در کنگره.
همسفر ابولفظل: آرزوی اینکه پدرش همیشه با همین حس و حال خوب بماند و مستحکم در این مسیر قدم بردارد.
همسفر زهرا: خواستهاش این بود که تمام «سفر اولیها» بتوانند این حس و حال ناب و آرامشی را که آنها در آن لحظه روی جایگاه داشتند، تجربه کنند.
همسفر زینب: آرزوی اینکه خانوادهشان همیشه همینطور در آرامش و صفا باقی بمانند.

خلاصه صحبت های مسافر محمد:
سلام دوستان، محمد هستم یک مسافر. در ابتدا از آقای مهندس و خانواده محترمشان، ایجنت محترم، مرزبانان گرامی، راهنمای عزیزم آقا هادی، راهنمای همسفرم خانم حمیرا و همه خدمتگزاران کنگره ۶۰ صمیمانه تشکر میکنم.
من با حال بسیار خرابی وارد کنگره شدم. پیش از آن هم قصد درمان داشتم، اما راه برایم نمایان نشده بود. یک دوره به خواست همسفرم و خودم به کمپ رفتم؛ واقعاً از مواد مخدر خسته شده بودم و میخواستم دیگر مصرف نکنم. سه ماه در کمپ ماندم، اما وقتی به خانه برگشتم، انگار روز اولی بود که مصرف مواد را شروع کردهام! حالتی به من دست داده بود که حتی نمیتوانستم از روی تخت پایین بیایم. همسفرم غذا را روی تخت برایم میآورد. پیش خودم میگفتم: «این چه ترکی است؟ منی که توان پایین آمدن از تخت را ندارم، چطور میخواهم زندگیام را بچرخانم و مسئولیتی را که قبال خانواده دارم قبول کنم؟»
در این میان، برادرم آقا روحالله با من تماس گرفت و کنگره را معرفی کرد. او گفت: «محمد، هر کاری کنی، راه آخرت کنگره است.» من آن زمان نمیدانستم کنگره چیست. برادرم گفت: «تو همه راهها از جمله کمپ را امتحان کردهای، یکبار هم بیا و کنگره را امتحان کن.» اوایل سفرم کمی گریز میزدم و سفرم درست پیش نمیرفت، اما وقتی پیش آقا هادی آمدم، راه برایم نمایان شد و ذرهذره در مسیر قرار گرفتم. در ابتدا اصلاً باور نمیکردم که بدون خماری بشود مواد را کنار گذاشت.
از آقای مهندس و خانواده محترمشان بابت ابداع روش DST تشکر میکنم. اگر نظر شخصی مرا بخواهید، اگر صد بار دیگر هم به کمپ میرفتم، اذن رهاییام صادر نمیشد. ما در کنگره ۶۰ متوجه شدیم که اعتیاد با جسم، روان و جهانبینی ما چه میکند و سیستم شبهافیونی بدن را به هم میریزد. وقتی سیستم ایکس بدن کار نکند، شما هزار بار هم کمپ بروید فایدهای ندارد؛ چون این سیستم راه نیفتاده است. باید به کنگره بیایید و در جلسات شرکت کنید تا به درمان برسید.
تا زمانی که انسان فرمانبردار خوبی نباشد، به درمان نمیرسد. من هم تلاش کردم از آقا هادی فرمانبرداری کنم و به هر چه گفتند چشم بگویم. در سفر قبلی ۴۰ سیدی را کامل نوشته بودم و حتی از ۳۰ سیدی بعدی هم تا وادی سیزدهم پیش رفته بودم. آقا هادی گفتند دفترهایت را بیاور. آوردم و خط نزدند، چون سند بودند؛ اما گفتند باید همه را از اول بنویسی. گفتم چشم. دوباره ۴۰ سیدی را نوشتم و سی سیدی دوم را هم دیروز به پایان رساندم.
در آخر از آقا هادی، راهنمای همسفرم و تمام خدمتگزاران کنگره سپاسگزارم. همچنین از همسفرم تشکر میکنم که در آن روزهای سخت، تنها کسی بود که در کنارم ماند. گاهی به شوخی به او میگویم: «من با این کارهایم از تو یک بتن مقاوم ساختم!» دستشان را میبوسم و امیدوارم همسر خوبی برای ایشان و پدر شایستهای برای فرزندم باشم. ممنون.

خلاصه صحبت های راهنمای همسفر، خانم حمیرا:
سلام دوستان، حمیرا هستم راهنمای یک همسفر. من هم این روز مبارک و پربرکت را خدمت آقای مهندس، ایجنت محترم، مرزبانان گرامی، مسافران، همسفران و تکتک شما عزیزان تبریک و شادباش میگویم. الهی که این حال خوب پایدار باشد و شاهد رهاییها و تولدهای بیشتری در شعبه محمدیپور قم باشیم.
این روز را به آقا هادی، رهجوی گرامیشان، خانم زهرا و همسفران عزیزشان که پا به پای پدر و مادر در غم و شادی همراه بودند تبریک میگویم و امیدوارم در ادامه مسیر موفق باشند.
اگر بخواهم درباره خانم زهرا صحبت کنم، ایشان در اسفند سال ۱۴۰۲ وارد لژیون تازه واردین شدند. از آنجا که شاغل و معلم هستند، دیسیپلین و نظم بالایی داشتند؛ سیدیها را به موقع مینوشتند و مطالب لژیون را بسیار مرتب روی برگه چاپ میکردند. اما چیزی که در ابتدا مانع تجربه کامل حال خوب در ایشان میشد، ضعف در «باور و ایمان» بود.
هر تازهواردی که به کنگره میآید، در سیدی وظایف رهجو میآموزد که آقای مهندس چقدر بر ایمان و اعتقاد تاکید دارند. در هر مسیری که قدم میگذارید، باید ایمان داشته باشید که مسافرتان به رهایی و خودتان به حال خوب میرسید. اگر این باور قلبی وجود داشته باشد، مطمئن باشید بسیار زودتر به خواسته خود خواهید رسید. ممنون که به صحبتهای من گوش دادید.

خلاصه سخنان همسفر زهرا:
سلام دوستان، زهرا هستم یک همسفر. به نام خدایی که کنگره را روزی و قسمت ما کرد. از جناب مهندس، خانواده محترمشان، علی آقا (ایجنت محترم مسافران)، مرزبانان عزیز و همچنین ایجنت و مرزبانان بخش همسفران تشکر میکنم.
از دو بزرگوار تشکر میکنم که تا زندهام فراموششان نخواهم کرد؛ آقا هادی گرامی و خانم حمیرای عزیز. ایثار و وقتی که این دو برای ما گذاشتند را شاید هیچ خانواده، پدر، مادر یا خواهری در حق آدم انجام ندهد. آنها وقت استراحت خود را صرف ما کردند. خانم حمیرا در لژیون برای من و تکتک خواهر لژیونیهایم مانند یک مادر دلسوز است؛ با اندوه ما اشک میریزد و با شادی ما خوشحال میشود. نصیحت همیشگی ایشان به ما این است که: «صبور باشید و به خاطر خودتان به کنگره بیایید. مسافر را رها کنید تا با راهنمایش مسیرش را پیدا کند؛ شما به فکر حال خوب خودتان باشید، چرا که با خوب شدن حال شما، حال کل خانواده خوب میشود.» ان-شاءالله که خیر فرزندانشان را ببینند.
من نمیخواهم زیاد از مشکلات گذشته صحبت کنم و دوست دارم این وقت را به دخترم بدهم؛ چرا که فرزند ذرهذره وجود یک مادر است و مادر حاضر است هر بلایی را به جان بخرد تا فرزندش طعم غم را نچشد. ممنون از وقتتان.

خلاصه صحبتهای همسفر زینب:
سلام دوستان، زینب هستم یک همسفر. خدا را شاکرم که در میان شما حضور دارم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان، ایجنتها و مرزبانان بخش مسافران و همسفران تشکر میکنم. همچنین از آقا هادی (راهنمای پدرم) و خانم حمیرای عزیز (راهنمای مادرم) سپاسگزارم که آرامش را به خانواده ما بازگرداندند.
برای بیان حس و حالم، شعری را که بسیار دوست دارم تقدیمتان میکنم:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن / وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
ما قبل از ورود به کنگره، اصلاً حال خوبی نداشتیم و امید و آرامش در زندگیمان گم شده بود. من به شخصه حسرتهای کوچکی داشتم که شاید اکنون گفتنش ساده به نظر برسد، اما برای من بسیار بزرگ بود؛ حسرتِ دورهمیهای بیدغدغه، گفتگوها، سر یک سفره نشستنها و آرامشِ بیرون رفتنها... در دلم همیشه با خدا گله میکردم که چرا من؟ چرا پدر من نباید در کنارم باشد؟
اما از روز اولی که پا به کنگره گذاشتم، فهمیدم که تنها نیستم. دیدم خانوادههای زیادی اینجا هستند که همدرد من هستند و با دلگرمی و همبستگی به هم کمک میکنند. بارها با چشم گریان آمدم و هملژیونیهای مادرم و کسانی که حتی مرا نمیشناختند (مانند خانم شیرین) با لبخند و آغوش باز به من دلگرمی دادند که «زینب، همهچیز درست میشود.» من هیچوقت این محبتها را فراموش نمیکنم.
امروز مو به تنم سیخ شده است؛ چون معنای واقعی «دائماً یکسان نباشد حال دوران» را با تمام وجود حس میکنم. حال خانواده ما رو به بهبودی است. از همینجا دست تکتک شما را میبوسم که در اوج تنهایی، فامیل و خانواده واقعی من شدید.
اگر دو قهرمان در زندگی من وجود داشته باشد، اولی آقای مهندس است و دومی مادرم. باید از مادرم بینهایت تشکر کنم؛ اگر فداکاریهای او نبود، من امروز با خوشحالی در اینجا حضور نداشتم. مادرم از جوانی و خوشیهایش گذشت تا من و برادرم حفظ شویم. روزهایی بود که سختی کشیدن و دستوپا زدنش را میدیدم، اما او ایستادگی کرد. مادرم قهرمان زندگی من است.
بعد از او، آقای مهندس قهرمان ماست که مانند مادرم، خوشی را فقط برای خود نخواست، بلکه آن را به یک ملت بخشید. از وجود ایشان است که امروز تکتک ما روی این صندلیها با لبخند نشستهایم. ممنون که به حرفهایم گوش دادید.
خلاصه صحبتهای همسفر ابوالفضل:
سلام دوستان، ابوالفضل هستم یک همسفر. در ابتدا باید از مادرم تشکر کنم که در تمام سختیها، هشت سال با تمام نداریها در زندگی ما ساخت. از پدرم هم سپاسگزارم که بعد از آن روزهای سخت، همهچیز را برای ما جبران کرد. از آقا هادی که برای پدرم تلاش کردند و از خانم حمیرا که برای مادرم زحمت کشیدند ممنونم. خدا را شکر اکنون حال مادرم، پدرم و خودم بسیار خوب است. ممنون از همگی شما.
.jpg)
گروه خبری نمایندگی محمدیپور قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
181