English Version
This Site Is Available In English

مگر می‌شود شیشه را درمان کرد؟

مگر می‌شود شیشه را درمان کرد؟

ششمین جلسه از دوره دوم سری کارگاه‌های آموزش عمومی کنگره60 نمایندگی دورود، با استادی پهلوان محترم مسافر صامت، نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر پیمان با دستور جلسه (تخریب‌های شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST) پنج‌شنبه 25 تیر ماه ۱۴۰5 ساعت 17 شروع به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، صامت هستم یک مسافر.

در جمع بزرگ‌ترین و قدرتمندترین حلقه عشق و محبت در هستی قرار گرفته‌ایم و در کنار همدیگر آموزش می‌گیریم. استاد سردار می‌فرمایند: «آنگاه که هر یادی جز یاد الله در تو جاری گردد، همه آنچه را که از یاد برده بودی به یادت خواهیم آورد.» ما توانایی‌ها و قدرت‌هایمان را به یاد همدیگر می‌آوریم.

یک مسافر سفر اول، نگاهش به راهنمایش است؛ حرکت می‌کند و آن توانایی‌های خودش را به یاد می‌آورد. در تعریف می‌گوییم ایمان، تجلی نور خداوند در انسان است. استاد سردار می‌فرمایند: «فِر انسان‌های بربادرفته و در خاکستر مدفون شده به صاحبان آن‌ها برگردانده خواهد شد؛ مشروط بر اینکه خود را طلب نمایند».

بیشتر بچه‌هایی که مصرف‌کننده شیشه یا مواد مخدر بودند، می‌دانند که آقای مهندس تعریف خیلی خاصی برای مواد مخدر دارند. ایشان می‌گویند مواد فقط مواد مخدر نیست؛ هر چیزی که پرده بر روی افکار و اندیشه انسان بکشد، مواد مخدر است. مواد ممکن است غذایی، پتروشیمی یا آمفتامین باشد.

آن کسی که مصرف‌کننده مواد مخدر است، وقتی وارد کنگره می‌شود، انواع و اقسام راهنماها را می‌بیند؛ الگوهایی بی‌نقص. شاید در ابتدا بپرسد: «مگر می‌شود شیشه را درمان کرد؟» من با آن‌ها سروکار داشته‌ام، دیده‌ام سخت است ولی می‌شود. نوشتن سی‌دی هم سخت است، ولی می‌شود. درمان اعتیاد سخت است، ولی شدنی است. چه اتفاقی می‌افتد؟ در یک خانواده، سفره رنگی می‌شود؛ این کار سخت است، اما شدنی است.

دستور جلسات در کنگره مثل حلقه‌های زنجیرِ یک دوچرخه است، بچه‌ها؛ خیلی ساده است. این حلقه‌ها به هم وصل هستند. شما نمی‌توانید قضاوت و جهالت (که دستور جلسه هفته پیش بود) را کنار بگذارید و بگویید تمام شد، یا مثلاً دستور جلسه تصاویر کتاب ۶۰ درجه را نادیده بگیرید. این حلقه‌های یک زنجیرِ دوچرخه است که رکابِ زیر پای مسافر را به چرخ عقبِ زندگی‌اش وصل می‌کند تا بتواند بر آن رکاب بزند و در مسیر زندگی قدم بردارد.

مواد مخدر تنها یک قسمت ماجرا بود. آقای مهندس می‌گویند اگر قرار بود فقط مواد را درمان کنم، اصلاً وارد این مقوله نمی‌شدم. هدف من پرورش استاد است؛ آمده‌ام یک‌سری انسان‌هایی که تاریکی و جامعه طردشان کرده بود را بیرون بکشم، استاد پرورش بدهم تا در جامعه فعالیت کنند.

این فعالیت‌ها از کجا نشأت می‌گیرد؟ مگر می‌شود به یک فرد شیشه‌ای اعتماد کرد؟ بله می‌شود؛ کنگره یک خرد، دانش و آگاهی است که آگاهی انسان‌ها را به آن‌ها برمی‌گرداند. کنگره می‌گوید شیشه، محبت؛ دو موضوع مخالف هم، آیا می‌توانی اینها را با هم وقف بدهی، شیشه یک طرفش محبت و یک طرفش خشم است. شما کدام طرفی هستید؟ من زمانی که زورم نمی‌رسد، محبت می‌کنم؛ محبتِ الکی و پشت یک نقاب. اما در کنگره می‌آموزم که با دانش و آگاهی، خشمم را کنترل کنم و با محبت عجین شوم.

کنگره دنبال قطع مصرف صرف نیست. شما با شیشه ۱۲ ماه سروکار دارید، راهنما بالا و پایینتان می‌کند، درست می‌شود و می‌روید. من صامت به خودم می‌گویم: آیا توانسته‌ام با همسفرم ارتباط برقرار کنم؟ آیا توانسته‌ایم یک چای راحت بخوریم و دعوایمان نشود؟ کنگره این‌ها را آموزش می‌دهد.

کنگره مثلثی دارد؛ کار، خانواده و کنگره. وقتی به این مثلث نگاه می‌کنم، می‌بینم کنگره در قسمت جهان‌بینی، بین کار و خانواده قرار دارد. من آمده‌ام اینجا جهان‌بینی را یاد بگیرم؛ نه فقط تعریفش را، که می‌شود ادراک، احساس و برداشت من نسبت به هستی. من همیشه پشت فرمان از خودم می‌پرسم: کجا می‌روی؟ ۴ صبح بیدار شدم، دنبال چه گمشده‌ای می‌گردم؟ این گمشده در قلب تک‌تک بچه‌های کنگره یافت می‌شود. تلاش کنم با همسفرم ارتباط بهینه برقرار کنم و برای مسافرم بالِ پرواز باشم، نه سربار. یک مسافر و همسفر وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، دقیقاً مثل دو آجرِ جوشی می‌مانند.

کنگره دقیقاً حکم همان هنرِ «چینی بندزنی» را دارد. آن‌هایی که سن‌شان بالاست یادشان می‌آید؛ چینی که می‌شکست، بند می‌زدند. حالا شکستگی‌ها را با طلا پر می‌کنند و آن چینیِ شکسته، در یک حراجی به ۲۰ برابر قیمت فروخته می‌شود. آموزش‌های کنگره ۶۰ آن طلای نابی است که شکستگیِ مسافر و همسفرها را به هم می‌چسباند تا یک مسافر، حتی با وجود گذشته‌اش، محترم شود.

من امروز به واسطه لژیون سردار با آقای زرکش در شعبه بروجرد بودم. لژیون سردار عظمتی دارد که نمی‌توان توصیفش کرد. یک‌سری لژیون‌ها در کنگره فرعی هستند ولی اصلی‌اند؛ لژیون مرزبانی فرعی است، دیده نمی‌شود ولی اصلی است. لژیون راهنماها فرعی است ولی اصلی است. لژیون دیده‌بانی، فرعی است ولی تمام قوانین کنگره ۶۰ در آن نوشته می‌شود. همه این‌ها از هم جدا هستند، ولی یک لژیون داریم که فرعیِ فرعی است اما اصلی‌ترینِ آن‌هاست که خودِ آقای مهندس در آن حضور دارد و از سفر اولی که دو ماه از سفرش گذشته، در آن عضو است.

در یکی از شعب خدمتگزاری از من پرسید: «چرا هر دفعه که با شال رنگی می‌آیید، می‌گویید پول بده؟ این پول‌ها کجا می‌رود؟» فکر می‌کرد لژیون سردار بانکی در سوئیس است و یک نفر به نام آقای مهندس به آن دسترسی دارد! و بقیه نگاه می‌کنند. به او گفتم: صندلی که روی آن نشسته‌ای، پنکه‌ای که بالای سرت می‌چرخد، این باد خنک و این سقفی که بالای سر داری، لژیون سردار است. دنبال جای دوری نگرد! همین صندلی است که طلاق‌ها را به ازدواج و پیوندِ دوباره تبدیل می‌کند؛ شیشه‌ای را به آغوش خانواده‌اش برمی‌گرداند و مادری که حوصله فرزندش را نداشت، حالا روی آن می‌نشیند، جهان‌بینی یاد می‌گیرد و با فرزند، همسر و مسافرش رفیق می‌شود.

شعبه‌ای که فکر می‌کند ساخته شده و دیگر احتیاجی به لژیون سردار ندارد، راکد است. من به واسطه لژیون سردار همه جا می‌روم؛ شعبه‌ای که لژیون سردار قدرتمندی دارد، رهایی‌هایش باکیفیت است، رهایی‌های سیگارش با کیفیت است، رهجوهایش اذیت نمی‌شوند و صدای هیاهوی بچه‌ها در راهروهایش بیشتر است.

می‌گویند محبت چیست؟ ما باید تعریف داشته باشیم برای وصل کردن. محبت ماوایی است؛ خانه‌ای است که ستون‌هایی از جنس عشق دارد. تمام کسانی که شال می‌اندازند در لژیون عشق هستند؛ لژیون استاد رعد. یک تختی به نام تعقل (استاد سیلور) داریم که بخشندگیِ این بچه‌ها با قدرت تمام دارد روی آن حکم‌فرمایی می‌کند. اگر بخشندگیِ آن فرد نبود که موادش را دمِ در نبخشد، الان اینجا نبود. اگر بخشندگیِ شما نبود، نمی‌توانستید روی این صندلی بنشینید.

اساس کار ما بر مبنای عقل، عشق و ایمان است. عقل متعلق به استاد سیلور است؛ اینها اساتید آقای مهندس هستند نمی‌شود انکارش کرد. لژیون عشق داریم. استاد عشق کیست؟ مهندس می‌گویند راهنماهایی که لژیونشان را تحویل می‌دهند در چه لژیونی بنشینند؟ لژیون رعد.

یک لژیون هم داریم به نام لژیون سردار. سه لژیون در کنگره ۶۰ حکم‌فرمایی می‌کنند همه بچه‌ها هم عضو آنها هستند: عقل که لژیون سفر اولی‌هاست جسمِ کنگره است، عشق که سفر دومی‌هاست و ایمان، که تقابل و پل ارتباطی بین این دوتاست.

اگر ایمان به‌تنهایی باشد، می‌شود تعصب؛ و عشق به‌تنهایی می‌شود خودشیدایی مستان. منِ راهنما، منِ مرزبان، نباید فکر کنم که دارم برای شعبه کاری می‌کنم؛ نه. من آمده‌ام اینجا که این خردِ جمعی و این قدرت و این مثلث، کاری برایم بکند. امیدوارم با قدرت این شعبه را پایه‌ریزی کنید؛ چون این یک پله برای نفرات بعد است.
امیدوارم قدر این لحظات را بدانیم، بیاییم اینجا و زندگی‌مان را پیدا کنیم.
به افتخار خودتان.

عکس : مسافر محسن لژیون اول
بارگزاری و ارسال : مسافر حسین مرزبان خبری

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .