English Version
This Site Is Available In English

هیچ چیز آن‌قدر مهم نیست که لذت زندگی را از ما بگیرد.

هیچ چیز آن‌قدر مهم نیست که لذت زندگی را از ما بگیرد.

سلام دوستان، محمدسام هستم، یک مسافر ، راهنمای تازه واردین نمایندگی لوئی پاستور.

اواسط دهه 70 بود، تازه از نوجوانان وارد تیم جوانان کشتی باشگاه نفت شده بودم، در کنار بزرگان تیم بزرگسالان  که همشون مدعی تیم ملی بودن تمرین میکردیم، خیلی سخت و طاقت فرسا اما دلچسب و زیبا.
من چپ گارد بودم و با استعداد، انتخابی درون باشگاهی اول شدم و فیکس تیم شدم، چندی نگذشت که برای لیگ با یه تیم که برای اصفهان بود مسابقه داشتیم، با یه اتوبوس هم جوانان و هم بزرگسالان راهی اصفهان و شهر محلات شدیم، تجربه بی نظیری بود، گردش روز قبل مسابقه توی شهر، اونم با گرمکن های یکدست که اسم باشگاه نفت تهران روشون چاپ شده بود حس خیلی خوبی به آدم میداد، مردم کشتی دوست و کاربلدی داشت شهر محلات، خیلیارو میدیدم که گوش شکسته بودن و تا ماهارو میدیدن با آب و تاب شروع به تعریف و تمجید میکردن، این برای ما که جوانان بودیم و اول راه خیلی احساس غرور داشت
فردا شد و کشتی های دور اول برگزار شد، آخه اونموقع کشتی ها در دو روز و بصورت رفت وبرگشت برگزار می‌شد، وقتی گوینده سالن پشت بلند گو اعلام کرد! و اینک کشتی‌گیران تیم همیشه قهرمان باشگاه نفت وارد سالن می‌شوند، ما داخل رختکن پشت سرهم آماده ورود به سالن بودیم که با اشاره مربی جدید تیم جوانان راه افتادیم، وقتی از دالون رد شدیم صدای تشویق و هیاهوی جمعیت انقدر مهیب بود که لرزه به اندام هر آدمی مینداخت، بعد معرفی انفرادی، رفتیم رختکن و آماده شدیم تا دونه دونه بلندگو اسممون رو صدا بزنه و برای کشتی وارد تشک بشیم، من تو باشگاه نفت زیر نظر آقا رحمت تمرین میکردم، مرد دلسوز و کاربلدی که انصافا حکم پدری به گردن من و خیلیا داره، اما تو این مسابقات آقا رحمت مربی بزرگسالان بود و آقا یعقوب جویباری سرمربی بزرگسالان و برای ما که جوانان بودیم یه مربی دیگه اومده بود، مربی جدید قبل مسابقه تیم رو جمع کرد و گفت این مسابقه خیلی مهمه و میتونه هم سکوی پرواز باشه برای شما و هم اینکه باعث سقوط شما، خیلی مهمه یادتون باشه، خیلی مهم.
همین حرفها کافی بود تا استرس بچه ها رو چند برابر کنه، کشتی ها شروع شد و بچه ها متاسفانه خیلی بد و با نتایج بد کشتی های دور رفت رو واگذار کردیم، فردا دور برگشت بود و با روحیه ای خراب در سالنی دیگه در حال مرور فن بودیم، مربی تیم جوانان شروع کرد به تشر زدن که شماها آبروی من رو بردین، خجالت بکشید، چقد گفتم که این مسابقه خیلی مهمه و و و، که همون موقع آقا رحمت وارد سالن شد، مربی تیم تا آقا رحمت رو دید صداش رو بلندتر کرد و گفت آقا رحمت اگه بدونی چقد به اینا گفتم که این مسابقات خیلی مهمه و داشت با عصبانیت  سر ما داد می‌زد که آقا رحمت دستش رو به نشانه  اینکه ادامه نده بالا آورد
و بعد مثل مکانیک هایی که یه دور کوچیک با ماشین میزنن سر از همه ایرادات ماشین در میارن، سرش رو تکون داد و گفت الان فهمیدم تیم جوانان از کجا لطمه خورده
آقا رحمت رو به ماها گفت، این مسابقه مهم نیست،  هیچ مسابقه ای مهم نیست، اصلا هیچ چیز مهمی توی دنیا وجود نداره، آدم به دنیا اومده برای اینکه تجربه کنه و  آموزش بگیره و از همه ابعاد زندگی لذت ببره، وقتی کنار هر چیزی یه کلمه مهم میزاریم،  لذتش رو کم میکنیم،


کُشتی مثل عشق می مونه، خدا عشق رو آفرید تا بنده هاش نهایت لذت بردن رو حس کنن، کُشتی هم بوجود اومده تا ما عاشقی کنیم، تا در اون رد پایی از خداوند رو  پیدا کنیم، حواستون باشه نشونی اشتباه بهتون ندن، حواستون باشه پا در مسیر اشتباهی نگذارید،کُشتی عشقه، حالا هرکی دوست داره لذت بیشتری ازین عاشقی ببره امروز روی تشک آتیش بازی بیشتری بپا میکنه، هرچند که اگه نکنه هم اصلا مهم نیست، چون باختی در کار نیست ما یا می‌بریم یا اگه ببازیم بهای تجربه جدیدی رو پرداخت کردیم، خیلی ام به اول شدن یا دوم شدن فکر نکنید چون به اعتقاد من دوم شدنی که توش لذت باشه خیلی ارزشمند تر از اول شدنیه که همراه با استرس و اظطراب باشه، پاشید بچه شیرای قدرتمند، شما تمرین خوبی داشتید و بدن هاتون آماده است، برید ببینم چکاره اید، چند ساعت بعد کشتی ها شروع شد، توی سالن آتیش بازی بپا شد، همه بچه ها لبریز از شور و عشق بودیم لبریز از غرور، از چند دقیقه قبل کشتی هر کدوممون مثل شیری بودیم که فقط منتظر بود در قفس باز بشه، خبری از ترس و اظطراب نبود، رودر روی من حریفی بود که مدال نقره نوجوانان جهان رو در کارنامه داشت، وقتی یکی از بچه ها این رو بهم گفت حتی سر سوزنی در خودم تغییر حس نکردم،مصمم و استوار پا رو تشک گذاشتم و با اختلاف ده امتیاز شکستش دادم، بعد از اون روز خیلی به حرفهای آقا رحمت فکر کردم و اون صحنه رو توی ذهنم چندین بار بازسازی کردم، چقد حرفاش آموزنده بود مثل یه نقشه بود که محل دقیق گنج رو نشون میداد،بعدها خیلی این درس بدردم خورد، به خیلی چیزا اهمیت ندادم، خیلی جاها گذشتم، نادیده گرفتم، بخشیدم ودر نهایت بخشیده شدم، چون یاد گرفته بودم هیچ چیزی توی دنیا انقد مهم نیست که بخواد حال آدم  رو خراب کنه.
آقا رحمت سواد دُرست و درمونی نداشت اما عاشقی رو خوب به ما یاد داد، به ما یاد داد چجوری روزها و لحظه های سخت رو راحت بگیریم و از مشکلات پله بسازیم برای صعود.
از اون روزا خیلی ساله که میگذره، موهای سرم سفید شده اما هنوزم با آقا رحمت، این مرد بزرگ در ارتباطم، اتفاقا همین دیروز با ایشون تلفنی صحبت کردم، بازم مثل قدیما پشت تلفن همه رو با هم اشتباه میگیره، اما بعد اینکه یکم حرف می‌زنیم یهو میگه ای داد بیداد محمد سام، تو هستی؟ وقتی اسمم رو به زبون میاره، عشق میکنم، یادمه سه چهار سال پیش توی جمعی که خیلی از اسم و رسم دارای کشتی تهرون بودن گفت از هزاران شاگردی که داشتم فقط با دو نفرشون رفت و آمد دارم و راحتم، یکیشون بچه تهرانسرِ و یکیشون اسم من رو آورد، خیلی حس خوبی بود، گاهی میومد خونه مادرم اینا بدون تعارف میومد سر سفره نهار یا شام کنارمون می‌نشست و سفره مون رو پر از صفا می‌کرد، براش فرقی نمی‌کرد مهمون داشته باشیم یا نه، با یه یاالله گفتن میومد داخل،

دامادمون همیشه میگه خوشبحالش که انقد زندگی رو راحت گرفته و هیچی براش مهم نیست
در جوابش گفتم، توی این دنیا هیچ چیز مهمی وجود نداره، ما اومدیم که از هر بهونه ای برای لذت بردن استفاده کنیم.
یه لحظه به خودم اومدم و دیدم این جمله چقد برام آشناست، خیلی خیلی آشنا
حدود 27 سال از اون روزا  گذشت و روزگار من رو در مسیر دیگه ای قرار داد، در مسیری که منجر به آشنایی من با کنگره شد، یه روز توی پارک طالقانی مسابقه فوتبال داشتیم، یه بنده خدایی قبل از مسابقه دوتا تیم رو جمع کرد و گفت هدف ما چیز دیگه ای، اینجا باختی در کار نیست، یا می‌بریم یا می آموزیم، یهو یه چیزی توی گوشم زنگ زد و یادآوری کرد این جمله رو یجای دیگه خیلی قبلنا شنیده بودم، ناخودآگاه لبخندی روی لبام نشست و آرامشی تو دلم برقرار شد یه حسی بهم گفت دیگه حسرت گذشته رو نخور تو آدرس رو درست اومدی، اگر نشد که از سکوی قهرمانی جهان و المپیک بالا بری عوضش، اینجا یعنی کنگره تورو به سکوی افسانه ای قهرمانی میرسونه، اون هم قهرمانی نه تنها در دنیای بیرون بلکه در دنیای درونت هم از تو یک قهرمان شکست ناپذیر می‌سازه، حس عجیبی بود و من بیش از اندازه دوستش داشتم

درود بیکران خداوند بر انسانهای بزرگی که چراغی را روشن می‌کنند برای انانکه جسورانه خواستار دیدن هستند اما در دل تاریکی ها گرفتارند
محمد سام


گردآوری و تایپ: مسافر محمود (لژیون۱۰)
ویرایش و ارسال: (گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .