English Version
This Site Is Available In English

رهایی از خاکستر پوسیدگی

رهایی از خاکستر پوسیدگی

در جستجوی کلمات، به سراغ کتاب ۶۰ درجه رفتم. چشم‌هایم را بستم و صفحه‌ای را به صورت تصادفی گشودم، تصویر صفحه سوم و درخت پوسیده پیش روی من قرار گرفت. در همان لحظه دریافتم که درخت پوسیده زندگی من، مادرم است؛ مادری که خود مسافر است و درگیر مصرف ماده شیشه. با تخریب زیاد، تنها یک مادر می‌توانست مرا درک کند؛ زیرا من نیز از درون و در صور پنهانم کاملاً پوسیده شده بودم. من در دنیای درونی خود با درد و رنج سخن می‌گفتم؛ اما هرگز آن را بروز نمی‌دادم.

هیچ‌کس از میزان خستگی من آگاه نبود، چرا‌که با تمام توان نقش همسری فداکار و مادری قوی را بازی می‌کردم تا همگان باور کنند که حالم خوب است. هرگاه می‌شکستم، لبخند می‌زدم و هرگاه فرو می‌ریختم، با تکیه بر ایمان به بزرگی خداوند تظاهر به استواری می‌کردم؛ درست مانند دیواری که ترک خورده است اما هنوز برپاست تاریک‌ترین لحظات زندگی‌ام زمانی بود که می‌دیدم تکه‌ای از وجودم‌، مادرم در برابر چشمانم ذره‌ذره آب می‌شود و جنون او را تماشا می‌کنم و سپس به خانه بازمی‌گردم و می‌بینم همسرم نیز در مواد مخدر غوطه‌ور است.

در آن شرایط از خود بیخود شده بودم و هیچ پناهگاهی برای درد دل نمی‌یافتم. با نگاه به اطراف روز به روز پوسیده‌تر و افسرده‌تر می‌شدم و از خدا می‌پرسیدم چرا این همه دشواری در مسیر من قرار داده است؟ در اوج ناامیدی زمانی‌که می‌خواستم دست به خودکشی بزنم و حتی فرزندانم را از یاد بره بودم، با مشاهده وضعیت همسرم که او نیز ذره‌ذره آب می‌شد، دنیا برایم تیره و تار گشت و در تاریکی مطلق فرو رفتم.

در آن دوران حس مادری از یادم رفته بود و همه را به یک چشم می‌دیدم. درونم در حال بلعیدن من بود و در بیرون با دیگران برخورد تندی داشتم. هنگام ورود به کنگره‌۶۰ از ما خواستند در پایان جلسه یک آرزو و خواسته از خداوند داشته باشیم. دعای من به عنوان یک مادر زخم‌خورده این بود: خدایا، آیا روزی می‌رسد که مسافرم (همسرم) به بهبودی برسد و میکروفون‌گردان شود؟ ‌در همان لحظه، گویی خداوند دستی به سرم کشید و من با احساسی عمیق لژیون خانم سهیلا را انتخاب کردم. هرگز فراموش نمی‌کنم که اولین سخن ایشان چه بود: فرد مصرف‌کننده بیمار است.

این جمله برای من تکان‌دهنده بود؛ زیرا دریافتم مواد مخدر از سرطان مهلک‌تر است، سرطان بخشی از بدن را تخریب می‌کند اما مواد مخدر تمام وجود انسان را درگیر می‌کند این آگاهی مانند ریختن آب بر آتش بود و شعله‌های خشم و ناامیدی من را کم‌کم خاموش کرد تا بتوانم به سوی نور حرکت کنم. تلاش بسیاری کردم و درگیر چالش‌های درونی بودم، اما سرانجام موفق شدم آن دیوار سنگین را بشکافم و دوباره محبت و مادری کردن را آغاز کنم. خدا را شاکرم که تا به اینجا رسیده‌ام.

نویسنده: همسفر مریم، راهنما همسفر سهیلا (لژیون نهم)
ویرایش: همسفر سیمین، راهنما همسفر شبنم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر نجوا، راهنما همسفر هانیه (لژیون سوم)

همسفران نمایندگی گیلان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .