خداراشکر میکنم که راه کنگره برای من هم باز شد، اگر بخواهم از دوران قبل از ورودم به کنگره بگویم، همیشه ناامید بودم. شب و روز گریه میکردم که خداوند یا گشایشی کند یا به زندگیام پایان دهد تا شاهد این حجم از مشکلات نباشم. همیشه به مسافرم میگفتم میخواهم از تو جدا شوم؛ ولی فقط به خاطر فرزندانمان پای این زندگی ایستادم. من هیچ وقت دوست نداشتم کسی از حریم زندگیام خبر داشته باشد. مسافرم قبل از اینکه به کنگره بیاییم، ترک ناموفق داشت و دوباره برگشت میکرد؛ ولی به لطف خداوند یکی از دوستانش کنگره را به او معرفی کرد و خداراشکر سفر خوبی داشت با وجود اینکه همسفر نداشت؛ زیرا من دو سال بعد از مسافرم وارد کنگره شدم، بعضی وقتها حسرت میخورم که چرا با مسافرم سفر نکردم؛ اما راهنمای خوبم میگفت: هنوز وقتش نرسیده بود.
بعضی وقتها این سوال را از خودم میپرسم که واقعاً چرا در همان زمان مسافرم را همراهی نکردم و این سوال فقط یک جواب دارد و به خودم میگویم: چون منیت داشتی و خودخواه بودی؛ اما حالا خداراشکر میکنم که در کنگره هستم و از آموزشهای ناب کنگره درس درست زندگی کردن را یاد گرفتم و در آرامش هستم. وقتی وارد کنگره شدم هم در سیدیها و هم از راهنمای خوبم شنیدم که میگفتند: باید به کنگره ایمان داشته باشی. اوایل نمیفهمیدم این یعنی چه، ولی کمکم با آموزشها فهمیدم اگر به کنگره ایمان و اعتقاد نداشته باشی در کنگره نمیتوانی ماندگار باشی و من این آموزشها را مدیون جناب آقای مهندس و خانواده گرامی ایشان هستم.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر یگانه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر فریبا (لژیون هفتم) نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
136