English Version
This Site Is Available In English

کنگره ۶۰؛ پایان باورهای غلط درباره درمان شیشه

کنگره ۶۰؛ پایان باورهای غلط درباره درمان شیشه

هفتمین جلسه از دور هفتم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی راهنمای تازه واردین مسافر میثم و نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر امید با دستور جلسه :«تخریب های شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST » روز یکشنبه تاریخ ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، میثم هستم، مسافر.

در ابتدا از آقا مهدی و علی‌آقا، نگهبان جلسه، تشکر می‌کنم که این فرصت را به من دادند تا این جایگاه را تجربه کنم و امروز در خدمت شما باشم.

در ادامه هم باید از همه عزیزانی که برای من زحمت کشیدند تشکر کنم. دیروز شال راهنمای تازه‌واردین را گرفتم و بابتش خیلی خوشحالم. افراد زیادی بودند که در این مسیر به من کمک کردند. از راهنمای سفر اولم، احمدآقا خادمی، خیلی ممنونم. ایشان با وجود افکار آشفته‌ای که من در سفر اول داشتم، با صبر و بردباری بسیار به من کمک کردند. شاید سفر اولم خیلی میزان و بی‌نقص نبود، اما قطعا بخش بزرگی از اینکه توانستم آن را به پایان برسانم، نتیجه حمایت‌های ایشان بود.

در ادامه هم از آقا رضای عزیز، راهنمای سفر دومم، تشکر می‌کنم. ایشان نگرش متفاوتی نسبت به خدمت کردن، انسان بودن و تغییر درونی در من ایجاد کردند. صحبت‌هایشان و نکات فراوانی که به من آموختند باعث شد علاقه‌ای که در درونم برای رسیدن به جایگاه راهنمایی وجود داشت، تقویت شود.

از همه خدمتگزاران، اعضای لژیون و تمام عزیزانی که به هر شکل، کوچک یا بزرگ، در این مسیر به من کمک کردند، صمیمانه تشکر می‌کنم.

اما دستور جلسه، شیشه است.

من تقریبا انواع آنتی‌ایکس‌ها را مصرف کرده‌ام؛ تریاک، الکل، حشیش، متادون و عمده تخریب مصرفم هم مربوط به کراک بود. در آخر هم متادون و شیشه را تجربه کردم. اگر بخواهم از نظر میزان تخریبی که مخصوصا در صور پنهان وجودم ایجاد کرد قضاوت کنم، هیچ‌کدام به پای شیشه نمی‌رسید.

از طرف دیگر، اگر از من بپرسند کدام ماده بیشتر روی من اثر می‌گذاشت یا در آن دوران بیشترین لذت را از کدام ماده می‌بردم، بدون تردید می‌گویم شیشه. شاید چون روی احساساتم سرپوش می‌گذاشت یا به هر دلیل دیگری، از نظر روانی در ابتدا حس خیلی خوبی به من می‌داد. تمرکزم روی کارها زیاد می‌شد و احساس می‌کردم هوشم چند برابر شده است.

فکر می‌کنم همه کسانی که شیشه مصرف کرده‌اند این موضوع را تأیید کنند؛ همان تمرکز و احساس توانایی کاذبی که شیشه ایجاد می‌کند، یکی از مهم‌ترین دلایلی است که باعث می‌شود بعد از اولین تجربه، دوباره به سراغش بروی.

اواخر مصرفم یادم هست که قصد داشتم با کسی ازدواج کنم. آن شخص شرایط مرا می‌دید. امروز به او حق می‌دهم، هرچند آن زمان نمی‌دادم. روزی که می‌خواست از زندگی‌ام برود، سه بار با انگشت اشاره به پیشانی‌ام زد و گفت: «شیشه ترک ندارد.»

هر بار که این جمله را می‌گفت، انگار آن را در وجودم حک می‌کرد. چون تجربه ترک مواد دیگر را هم داشتم و می‌دانستم وسوسه همیشه وجود دارد، باور کرده بودم که شیشه از همه بدتر است و هیچ راه نجاتی ندارد.

وقتی آن شخص هم از زندگی‌ام رفت، شرایط بسیار سختی را تجربه کردم. من ماندم و دنیایی از تاریکی. دوستان قدیمی‌تر می‌دانند که اواخر مصرف، زندگی‌ام در قبرستان می‌گذشت. شب‌ها داخل قبر می‌خوابیدم. تنهایی را به بودن کنار مرده‌ها ترجیح می‌دادم. از دنیای فیزیکی کاملا بریده بودم و بیشتر در ذهن خودم زندگی می‌کردم.

آن‌قدر شرایط سخت شده بود که خودم را به مرده‌ها نزدیک می‌کردم. خدا شاهد است که داخل قبر می‌رفتم و می‌گفتم: «خدایا، یا همه چیز را تمام کن یا دری را به روی من باز کن.»

شاید همان عجز و درماندگی باعث شد درِ کنگره به روی من باز شود.

به هر حال وارد کنگره شدم و با این متد آشنا شدم. آنجا متوجه شدم که نه‌تنها شیشه ترک دارد، بلکه درمان قطعی هم دارد. تمام آن باورهای غلطی که نسبت به اعتیاد و شیشه در ذهنم شکل گرفته بود، یکی‌یکی از بین رفت.

اوایل حضورم در کنگره، جمله‌ای از آقای مهندس شنیدم که همیشه در ذهنم مانده است. ایشان فرمودند: «کسی که در کنگره ۶۰ شیشه را درمان می‌کند، وقتی به رهایی رسید، اگر در آزمایشگاهی که شیشه تولید می‌کنند مشغول به کار شود و حتی لازم باشد شب همان‌جا بخوابد، هیچ مشکلی برایش ایجاد نمی‌شود.»

امروز نیازی به قسم خوردن نیست؛ چون همه شما تجربه کنگره را دارید. دقیقا همین اتفاق برای من افتاده است. امروز نسبت به خود شیشه، هیچ کشش و وسوسه‌ای ندارم. نه فقط نسبت به شیشه، بلکه نسبت به هیچ‌کدام از آنتی‌ایکس‌هایی که مصرف کرده‌ام یا حتی مصرف نکرده‌ام، هیچ وسوسه‌ای در وجودم نیست.

می‌خواهم بگویم از آن شب‌هایی که در قبر می‌خوابیدم تا امروز که این شال دور گردنم است، فقط یک چیز فاصله بود؛ خواستن. البته خواستنی که پشت آن راه درست باشد و من معتقدم آن راه درست، کنگره ۶۰ است.

من انجمن‌های دیگری هم رفته بودم. آنجا حتی خودشان هم اعتقادی به درمان نداشتند. می‌گفتند درمان وجود ندارد؛ فقط باید ترک کنی، پرهیز کنی و تا آخر عمر هر شب جلسه بروی، چون وسوسه همیشه همراهت خواهد بود. اما اینجا اصلا داستان فرق می‌کند.

برای اینکه کمی فضای صحبت عوض شود، یک خاطره هم تعریف می‌کنم.

یک بار بچه‌ها می‌خواستند شیشه مصرف کنند. من گفتم از شهر بیرون می‌روم که راحت‌تر باشم. از جاده تهران حرکت کردم، اما آن‌قدر درگیر حال خودم بودم که یادم رفت کنار جاده توقف کنم. یک‌دفعه وقتی به خودم آمدم، دیدم گنبد حضرت معصومه (س) روبه‌رویم است و وارد قم شده‌ام.

با خودم گفتم: «من اینجا چه کار می‌کنم؟»

زدم کنار و تازه یادم آمد که قرار بود جایی بیرون شهر مصرف کنم که کسی مزاحمم نشود. آن موقع هم آدم در آن حالت، یک حس معنویت کاذب پیدا می‌کرد. یک بار دیگر هم در مشهد چنین اتفاقی برایم افتاد. این‌ها از همان بازی‌هایی بود که شیشه با ذهن آدم می‌کرد.

از اینکه به صحبت‌های من گوش دادید، از همه شما متشکرم.

نگارش: مسافر محسن

عکس: مسافر عباس 

تنظیم: مرزبان خبری مسافر صادق

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .