جلسه نهم از دوره نود و یکم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی شادآباد با استادی مسافر محمدرضا، نگهبانی مسافر عیسی و دبیری مسافر رضا با دستور جلسه «تخریبهای شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن به روش DST» روز شنبه 20 تیرماه ۱۴۰۵ ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، محمدرضا هستم یک مسافر. بسیار خرسندم که در جمع شما حضور دارم و خداوند را شاکرم که این فرصت را به من عطا فرمود تا در کنار شما عزیزان، آموزش ببینم. همچنین از ایجنت محترم و گروه مرزبانی کمال تشکر را دارم.
دستور جلسه امروز، تخریبهای ناشی از مصرف شیشه و مخدرهای جدید و درمان آنها با روش DSD است. همگی با علائم و عوارض مصرف شیشه آشنا هستیم، اما نکته قابل توجه این است که در اوایل تشکیل کنگره، اعتقادی به درمان شیشه وجود نداشت و تصور میشد که شیشه (آمفتامین) با آلکالوئیدهای موجود در تریاک هیچ سازگاری ندارد. اما با گذشت زمان، تئوری سیستم ایکس مطرح شد و این اصل به اثبات رسید که از ازل تا ابد، هر آنتیایکسی که پیدا شود، با روش DSD و تئوری سیستم ایکس قابل درمان است.
در دنیای امروز، همچنان بسیاری میگویند که اعتیاد درمان ندارد و بهویژه شیشه را غیرقابل درمان میدانند، اما آقای مهندس این موضوع را در کنگره به مرحله اجرا درآورده و تابوشکنی و ساختارشکنی عظیمی را در این زمینه رقم زدهاند.
بیس اصلی مصرف من در دوران اعتیاد، مصرف شیشه در کنار سایر مخدرها بود. به خاطر دارم که در اواخر دوران مصرف، هر روز دو عدد پایپ میشکستم به این امید که دیگر مصرف نکنم، زیرا راه درستی برای رهایی نیافته بودم. امروزه در بیرون از کنگره، روشهای مختلفی برای ترک شیشه ارائه میشود؛ از شلاق درمانی در کمپها و انجیاوهای دیگر گرفته تا روش موسوم به ماتریکس که در آن، کشی به دور مچ دست میبندند و توصیه میکنند که هنگام وسوسه، کش را بکشند تا درد حاصل از برخورد کش با دست، خاطره درد مصرف شیشه را برای فرد تداعی کند. اما راه حل این مشکلات، چنین روشهایی نیست. این گره کور، نیازمند حکیمی حاذق است.
همانگونه که در شعر آمده است: «آن حکیم خارچین استاد بود / دست میزد، جابجا میآزمود»
آن حکیم حاذق، آقای مهندس دژاکام است که واقعاً دست بر روی آن عفونت و بریدگی گذاشت؛ همان سیستم ایکس که کاری بس دشوار و تخصصی است و از عهده هر کسی برنمیآید. به همین دلیل، گفته میشود که در کنگره از هر ده نفر، تنها دو یا سه نفر میتوانند این مسیر را با موفقیت طی کنند، زیرا همه چیز به خود شخص بستگی دارد و باید تمام مسئولیتها را بپذیرد.
خدا را شاکریم که در کنگره، راهنمایان و جراحان متخصصی داریم که میتوانند الگوهای مناسبی باشند. امیدوارم تمام سفراولیها بتوانند با بهرهگیری از این الگوها، به درمان دست یابند.
این، بخش صور آشکار موضوع بود. اما درباره صور پنهان، در کنگره میگویند که ذهن، همان صدا و سیمای صور پنهان است. یعنی در ذهن من، هم صدا وجود دارد و هم تصویر. آقای مهندس همواره تأکید میفرمایند که آدم قدرتمند کسی است که ذهنش در مشت خودش باشد. یعنی همان لحظه که فکر مصرف مواد به سراغ انسان میآید، بتواند تصویر را عوض کند و مثلاً تصویری از طبیعتی زیبا را در ذهن مجسم سازد؛ یا زمانی که صدای فندک یا سخن ناشایستی به گوش میرسد، آن را با صدای روحبخش آقای مهندس جایگزین کند. این کار، اگرچه در ظاهر ساده مینماید، اما در باطن بس دشوار است. من تا حدودی توانستهام این کار را انجام دهم و کنترل ذهنم را به دست گیرم.
در پایان این بخش، باید عرض کنم که قدرتمندترین سلاحها، سلاح محبت است که میتواند همه ما را در کنار یکدیگر جمع کند.
قسمت دوم جلسه امروز، به تولد یکسال رهایی آقا فرهاد عزیز اختصاص دارد. ایشان در اردیبهشتماه سال ۱۴۰۳ با مصرف شیره و قرصهای روانگردان، وارد کنگره شدند. فرهاد فردی بسیار درونگرا، مؤدب و سر به زیر بود و در هیچجایی اعتراضی از او شنیده نمیشد. من اعتقاد دارم که کسی که درد بیشتری دارد، اعتراضش کمتر است. کسانی که مدام فریاد میزنند و اعتراض میکنند، هنوز معنای درد را درک نکردهاند.
آقا فرهاد بسیار فرمانبردار بودند و تقریباً سفری استاندارد را پشت سر گذاشتند. اما در اواخر سفرشان، احساس کردم که قدر اوتی و نوشتن سیدی را به درستی نمیدانند. روزی که مشغول کنترل سیدیهای بچهها در لژیون بودم، حس کردم که سیدی فرهاد سبک است. وقتی بررسی کردم، دیدم که بسیاری از صفحات آن را جا انداخته است. از آنجا که حالش نیز مساعد نبود، به او سقوط آزاد دادم. این نقطه، همان جایی بود که فرهاد برگشت و سفر درستی را آغاز نمود. به چند نفر دیگر نیز سقوط آزاد دادم، اما آنها نتوانستند آن را تحمل کنند؛ تنها فرهاد بود که پذیرفت و به مسیر خود ادامه داد. من بر این باورم که گاهی اثر یک سقوط آزاد، از شربت اوتی هم بیشتر است.
به فرهاد اجازه دادم شربت خود را مصرف کند. جلسه بعد که بازگشت، به من گفت که همسفرش نامهای طولانی نوشته و او را ترک کرده است. به او گفتم که صبر کند و فعلاً اقدامی نکند تا زمانش فرا برسد. خدا را شکر که زمانش رسید و همسفرش بازگشت و اینگونه، یک تولد دوباره شکل گرفت. فرهاد در ادامه، خدمتگزار شد و در واحد وبلاگ، جزو خدمتگزاران خاموش به شمار میرود. اکنون دبیر نیز شده و فعالیتهای بسیاری در صور پنهان خود دارد. امیدوارم که در آزمون راهنمایی نیز قبول شود.
از توجه شما به سخنانم، سپاسگزارم.

آرزوی مسافر فرهاد:
امیدورام کنگره 60 جهانی و بینالمللی شود.
خلاصه سخنان مسافر فرهاد:
سلام دوستان، فرهاد هستم یک مسافر. نخست از آقای مهندس دژاکام، بنیانگذار و بنیان کنگره ۶۰ سپاسگزاری میکنم که این بستر را فراهم ساختند تا ما مصرفکنندگان، در اینجا به درمان، رهایی و حال خوش دست یابیم. از تمامی راهنمایان شعبه، بهویژه راهنمای خوبم آقای موسوی بسیار تشکر و قدردانی میکنم. در طول سفر اول، نوعی وسواس فکری داشتم و به همه چیز و همه کس گیر میدادم اما سخنان و راهنماییهای ایشان بود که باعث شد در مسیر باقی بمانم و به رهایی دست یابم. اگر تلاشها و زحمات ایشان نبود، قطعاً امروز در این جایگاه قرار نداشتم. از ایجنت و مرزبانی این دوره و دوره پیشین نیز بابت تمام زحماتشان سپاسگزارم.
آنتیایکس من شیشه نبود، اما به واسطه برخی از نزدیکانم که مصرفکننده شیشه هستند، از تخریبهای آن آگاهی دارم. یکی از عزیزان به واسطه مصرف شیشه، چند سالی است که از ما فاصله گرفته و با وجود تمام شرایط و سختیها، حاضر نیست در میان ما زندگی کند یا با ما معاشرت داشته باشد. او خانواده و عزیزانش را از دست داده و ما هر تلاشی که برای کمک و راهنمایی او به سوی کنگره انجام دادیم، موفق نشدیم. شاید هنوز زمانش فرا نرسیده است. امیدوارم روزی این فرصت در اختیار او نیز قرار گیرد و بتواند به واسطه کنگره، به رهایی دست یابد.
نکتهای که برای خودم جالب بود، این است که جشن نخستین سال رهاییام با تولدم در یک روز همزمان شده و فردا، ۳۲ ساله میشوم.
میخواهم داستان معجزهای را که در زندگی من رخ داد، بهطور خلاصه برای شما بازگو کنم. حدود پنج سال پیش، زندگیام بسیار آشفته بود و در تاریکیای عمیق به سر میبردم؛ بهگونهای که حتی حاضر به دیدار خانوادهام نیز نبودم. آنقدر در تاریکی غرق شده بودم که نمیتوانستم کار کنم یا خرج زندگیام را تأمین نمایم. همواره آرزو میکردم و از خداوند میخواستم که راهی پیش پایم بگذارد تا از این تاریکی خارج شوم. دوست داشتم از این باتلاق رهایی یابم، اما توان آن را نداشتم.

روزی همسرم با حالی خوش وارد خانه شد و جواب آزمایش بارداری را به من نشان داد. او بسیار خوشحال بود، اما من چنان که باید خوشحال نشدم؛ زیرا هم بیکار بودم و هم احساس میکردم که انسانی مفید نیستم. در آن لحظه، صحنهای را تصور کردم که فرزندم به مدرسه رفته و مدرسه از من خواسته که حضور یابم. با خود اندیشیدم که با چه وضعیتی باید به مدرسه بروم؟ از همین رو، به همسرم گفتم که اگر ممکن است، بچه را سقط کنیم. او با ناراحتی پرسید: چرا؟ پاسخ دادم: من لایق پدر شدن نیستم؛ حتی نمیتوانم خرج زندگی خودمان را تأمین کنم. همسرم که بسیار امیدوار بود، پاسخ داد: این بچه میتواند دلیلی برای حرکت تو به سمت جلو و پیشرفت در زندگی باشد.
خوشبختانه، معجزه از همان نقطه آغاز شد و زندگی ما رونق گرفت. بزرگترین برکت زندگیمان، آشنایی من و همسرم با کنگره ۶۰ بود. روز نخست ورودم به کنگره، آقای حسن اسدی را دیدم. پرسیدم: این آقا کیست؟ یکی از عزیزان گفتند که او مصرفکننده بوده و اکنون درمان شده و راهنمای درمان اعتیاد است. همان لحظه بود که ایمان آوردم اگر او توانسته، من نیز میتوانم به درمان برسم.

خدا را شاکرم که به خواستهام یعنی درمان دست یافتم؛ چرا که گوش به فرمان راهنما بودم و خواستهای قوی داشتم. شاید هنوز به تمام خواستههایم نرسیدهام، اما همچنان پرقدرت و استوار در این مسیر حرکت میکنم تا به تمام آرزوهایم دست یابم.
در پایان، لازم میدانم از خانوادهام بسیار تشکر و قدردانی کنم. اگر حمایتهای آنان نبود، واقعاً نمیتوانستم به این جایگاه دست پیدا کنم. از همسرم که در تمام لحظات یار و یاور من بود، در سختیها کنارم ایستاد و مرا حمایت کرد تا بتوانم به درمان برسم، بینهایت سپاسگزارم.

رهایی هفته:

تایپ، ویراستاری و ارسال: خدمتگزاران سایت شادآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
653