۳۷ روز است که در جمع پرمهر کنگره۶۰ هستم. وقتی تصمیم گرفتم همراه مسافرم به کنگره بیایم، درونم پر از تاریکی و ناامیدی بود. به جایی رسیده بودم که فقط میگفتم: «کی این زندگی تمام میشود؟» با خودم فکر میکردم که هیچوقت زندگیام درست نمیشود و مسافرم هم خوب نخواهد شد. پیش از آمدن به کنگره، چند بار برای ترک اعتیاد اقدام کرده بودیم، اما هیچ نتیجهای نگرفته بودیم و همین موضوع باعث شده بود فقط به اتفاقات بد فکر کنم.
با مسافرم تصمیم گرفتیم که به کنگره بیاییم و این آخرین امید من بود. روز اولی که مسافرم از کنگره به خانه برگشت، با شوق و اشتیاق از دیدهها و شنیدههایش برایم صحبت میکرد. همان روز، بیرون از کنگره از کسانی که رهایی گرفته بودند پرسیدم که کنگره چه جایی است و آیا کسی که بیاید، واقعاً رها میشود؟ حرفهایشان به من امید داد. از همان روز به کنگره ایمان آوردم و با خودم گفتم که راهم را پیدا کردهام.
روزهای اول کمی استرس داشتم، اما در این یک ماهی که وارد لژیون شدهام، حالم بسیار بهتر شده است. واقعاً نمیدانم چطور اینقدر سریع حال من خوب شد. حالا زندگیام آرامش زیادی پیدا کرده؛ دیگر بحث و دعوا نداریم و مهمتر از همه، استرس ندارم.
با عشق به کنگره میروم و برای برگزاری جلسات لحظهشماری میکنم. هر وقت دلم میگیرد، حرفهای استاد دژاکام را گوش میدهم و حالم خوب میشود. با تمام وجود حس میکنم که سیاهیهای درونم در حال از بین رفتن است.
هر روز که شخص تازهواردی به کنگره میآید، از صمیم قلب از خدا میخواهم که بماند و بتواند رها شود. وقتی میبینم کسی به رهایی میرسد، اشک شوق در چشمانم جمع میشود. هر روز از خدا میخواهم که کنگره۶۰ را در مسیر همه مردم سرزمینم که با مشکل اعتیاد دست و پنجه نرم میکنند، قرار دهد.
نویسنده: همسفر عالیه رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون سوم)
ویرایش: همسفر عاطفه رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون اول)
ارسال: همسفر لیلا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دزفول
- تعداد بازدید از این مطلب :
110