جلسه چهارم از دور هفدهم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ شعبه دنا با استادی مسافر مرزبان طاها، نگهبانی مسافر حسن و دبیری مسافر مهدی با دستور جلسه :《 قضاوت و جهالت 》در روز پنجشنبه ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان طاها هستم مسافر، در ابتدا از نگهبان جلسه، ایجنت و لژیون مرزبانی که اجازه دادند در این جایگاه آموزش بگیرم، سپاسگزارم. در مورد دستور جلسه سیدی «قضاوت و جهالت» آقای مهندس را گوش میدادم ایشان در این سیدی به نکته مهمی اشاره میکنند وقتی خداوند انسان را خلق کرد و به او اختیار داد قضاوت را نیز به عنوان ابزاری در اختیارش گذاشت در واقع ما انسانها ذاتا قضاوتگر هستیم اما این قضاوت در امور شخصیِ خودمان مثل تصمیمات روزمره امری لازم و منطقی است.
مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که ما از حریم خودمان خارج میشویم و قاضی زندگی دیگران میشویم و شروع به قضاوت میکنیم. آقای مهندس مثال بسیار زیبایی میزنند میفرمایند: در یک پرونده قضایی؛ قاضی، وکیل، کلانتری و پزشکی قانونی با آن همه ابزار و مستندات باز هم ممکن است دچار اشتباه شوند و فرد بیگناهی را مقصر بدانند، حال چگونه ما با شنیدن یک حرف بیسند و بیمدرک بلافاصله تجسس میکنیم قضاوت میکنیم و حکم صادر میکنیم این دقیقاً همان جهالت است.
روزی پیرمردی همراه پسرش با الاغی از روستایی عبور میکردند. ابتدا هر دو پیاده بودند. مردم گفتند: «چه آدمهای نادانی! الاغ دارند اما خودشان پیاده راه میروند.»
پیرمرد پسرش را سوار الاغ کرد. کمی جلوتر عدهای گفتند: «چه پسر بیادبی! خودش سوار شده و پدر پیرش پیاده راه میرود.»
پیرمرد جای پسر را گرفت و خودش سوار شد. مردم گفتند: «چه پدر سنگدلی! خودش راحت نشسته و پسرش را پیاده کرده است.»
در ادامه هر دو سوار شدند. این بار مردم گفتند: «بیچاره حیوان! این دو نفر هیچ رحمی به الاغ ندارند.»
پیرمرد لبخندی زد و به پسرش گفت: «اگر بخواهی با قضاوت مردم زندگی کنی، هیچوقت آرامش نخواهی داشت.»
این داستان به ما نشان میدهد که قضاوت کردن دیگران علاوه بر اینکه ریشه در ناآگاهی دارد آرامش را از خود ما میگیرد زیرا ما هرگز حقیقت کامل زندگی دیگران را نمیدانیم.
در کنگره۶۰ آموختیم که به جای تجسس در کار راهنما، مرزبان یا سفر اولیها دوربین را به سمت خودمان بچرخانیم و به دنبال اصلاح خودمان باشیم اگر امروز حال کسی خوب نیست یا رفتاری دارد به جای قضاوت باید یاد بگیریم که با آگاهی بالاتر به مسائل نگاه کنیم. در پایان صحبتهایم این بیت زیبا را تقدیم میکنم به همه دوستان، از قضاوت، دل چو بگشایی ز بند،
میشود روشن، چو خورشید بلند. چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد. عیبِ خود دیدن زِ عیبِ دیگران،
به بود، ای جان، ز صد علم و بیان. از اینکه به صحبتهای من گوش کردید متشکرم.

تایپ: مسافر محمود رضا (لژیون پنجم) مسافر محمد رضا (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: مسافر حسن(لژیون دوم)
- تعداد بازدید از این مطلب :
108