شنیده بودم که نباید انسان را از لباسش قضاوت کرد، چرا که شاید بهترین قلبها، در کهنهترین لباسها پنهان شده باشند... اما من، در گذشته، چقدر از این حقیقت دور بودم.
من بلد نبودم، اما فکر میکردم همهچیز را میدانم. با انگشت اتهام و نگاهی قضاوتگر، به زندگی دیگران حکم میدادم. هنوز یادم هست که چطور با نگاهی سرد، مسافرم را قضاوت میکردم؛ مردی که پیش از درگیر شدن با مواد، دلی مهربان و دستی زحمتکش داشت، اما من در تاریکی جهالتِ خودم، فقط لایهی بیرونی او را میدیدم. امروز که به عقب مینگرم، با خودم میگویم: شهربانو ، تو با قضاوت کردنِ دیگران، در واقع داشتی ضعفها و ناتوانیهای خودت را پنهان میکردی اما حالا در کنگره نوری به قلبم تابید. یاد گرفتم که قضاوت کردن، تنها فریادی است که از دل نادانی بلند میشود. آموختم که به جای اینکه در زندگی دیگران ردی از قضاوت باقی بگذارم، در زندگی خودم، به دنبال اصلاح خود باشم. امروز، من انتخاب کردهام که به جای کینه، محبت بکارم به جای قضاوت مثبتاندیشی و به جای دخالت با نگاهی روشن و آگاهانه، زندگی کنم.انگار دوربین زندگیام را چرخاندند. یاد گرفتم که به جای نشان دادنِ انگشت به سمت دیگران، آن را به سمت خود برگردانم تا عیبهای خودم را ببینم و اصلاح کنم.چه آرامشِ عجیبی در این آموزشهاست! وقتی شنیدم که ثروتمندان حاضرند ثروتشان را بدهند تا فقط یک تکه نان سنگک بخورند، لرزهای بر جانم نشست. من که همیشه نگران کمبودها و آینده بودم، تازه فهمیدم چقدر سلامتی و داشتنهای ساده ارزشمندند.خدایا، شکرت که مرا به این مسیر هدایت کردی. شکرت که اجازه دادی از ادعاهای بیجا به سمت آموزش و تواضع حرکت کنم. شکرت که راهنمای صبور و مهربانم، خانم ساناز، را در کنارم گذاشتی تا صبر و تصمیم درست را یاد بگیرم حالا با قلبی آرامتر و نگاهی روشنتر، فقط میخواهم بگویم: شکرت... شکرت که مرا بیدار کردی.
نویسنده : همسفر شهربانو رهجوی راهنما ساناز لژیون یکم کیش
ویراستاری و ارسال : همسفر بهاره نگهبان سایت رهجوی راهنما همسفر ساناز لژیون یکم کیش
همسفران نمایندگی کیش
- تعداد بازدید از این مطلب :
99