دهمین جلسه از دوره سی و دوم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران آقا، نمایندگی لوئیپاستور با استادی مسافر عباس، نگهبانی مسافر محسن و دبیری مسافر اصغر با دستور جلسه « حرمت کنگره ۶۰؛ چرا رابطه کاری و مالی و خانوادگی در کنگره ۶۰ ممنوع است» در روز چهارشنبه 10 تیر ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.
.jpg)
سلام دوستان، عباس هستم، یک مسافر.
خدا را شاکرم که دوباره توانستم به کنگره بیایم و از آموزشهای جناب آقای مهندس دژاکام، استاد امین و خانواده محترمشان بهرهمند شوم؛ عزیزانی که این بستر را فراهم کردند تا منِ عباس بتوانم بیایم، درمان شوم و آموزش بگیرم. از همه این بزرگواران بسیار سپاسگزارم.
همچنین از راهنمای عزیزم، آقا کاوه، صمیمانه تشکر میکنم که به من اعتماد کردند و فرصت دادند تا در این جایگاه قرار بگیرم.
دستور جلسه امروز «حرمت کنگره ۶۰ و اینکه چرا رابطه کاری، مالی و خانوادگی در کنگره ۶۰ ممنوع است» میباشد.
من دوست داشتم صحبتهای امروزم کاملاً دلی باشد، اما امروز صبح در جلسهای بسیار مهم حضور داشتم؛ جلسهای که مدتی بود درگیر آن بودیم. در این دو سه روز هم سیدیهای آقای مهندس را، بهویژه درباره حرمت و احترام، زیاد گوش کرده بودم. واقعاً همین آموزشها در آن جلسه خیلی به من کمک کرد.
جلسه به جایی رسیده بود که شرکا دور هم نشسته بودند و میخواستند تصمیمگیری کنند. فضای جلسه بسیار پرتنش بود. صادقانه بگویم، اگر من در کنگره نبودم و این آموزشهای ناب را دریافت نکرده بودم، شاید اتفاقات دیگری میافتاد و در نهایت هم نتیجهای حاصل نمیشد. به هر حال، سعی کردیم جلسه را مدیریت کنیم و همانطور که جناب آقای مهندس میفرمایند، خودمان را کنترل کنیم و حرمتها را نگه داریم. خدا را شکر، جلسه بهخوبی برگزار شد.
قبل از ورود به کنگره، موضوع حرمت را از پدر و مادرم، بهویژه پدرم، یاد گرفته بودم. امیدوارم همه پدرانی که در قید حیات هستند، صحیح و سالم باشند و پدرانی که از دنیا رفتهاند، روحشان در آرامش باشد.
حدود هفت سال پیش پدرم را از دست دادم. در چهل سال زندگیام، حدود بیست سال در کنار پدرم بودم. ایشان واقعاً هیچ مصرفی نداشتند؛ نه سیگار، نه مشروب و نه هیچ چیز دیگر. اما من از حدود بیست سالگی، به دلیل شرایط محیط کار، ابتدا سیگار کشیدن را شروع کردم که اوایل خیلی کم بود و بعد هم به سمت مصرف الکل رفتم.
پس از ازدواج، مدتی با پدر و مادرم همخانه بودیم. چیزی که همیشه در رفتار پدرم برای من ارزشمند بود، حفظ حرمت بود. ایشان حال و روز مرا میدیدند و متوجه میشدند که در چه شرایطی هستم، اما حتی یک بار هم نشد که مستقیم به رویم بیاورند، سرزنشم کنند یا با تندی با من صحبت کنند. همیشه تلاش میکردند با صحبت، نصیحت و احترام، موضوع را حل کنند و حرمت مرا نگه دارند.
آن زمان برای خودم سؤال بود که چرا اینگونه رفتار میکنند. حتی وقتی ازدواج کردم، تنها توصیهای که به من کردند این بود: «حرمت خودت و خانوادهات را نگه دار. با همسرت اگر اختلافی هم پیش آمد، حریم زندگیتان را حفظ کنید. زن و شوهر ممکن است با هم مشکل پیدا کنند یا دعوا کنند، اما اگر آن حریم حفظ شود، مطمئن باش بسیاری از مسائل حل خواهد شد.»
من واقعاً این توصیه را رعایت کردم و خدا را شکر زندگیام مسیر خوبی را طی کرد. اولین معلم من در زندگی، پدرم بود که این موضوع را خیلی زیبا به من، برادرم و خواهرم منتقل کرد.
اما متأسفانه بعد از اینکه ایشان به رحمت خدا رفتند، اتفاقاتی در زندگی من افتاد که شخصاً به سمت مصرف بیشتر الکل رفتم. مصرفم زیاد شد و همین باعث شد مشکلات زیادی در روابط کاری و خانوادگیام به وجود بیاید. کمکم حرمتها از بین میرفت. حتی شغلم را هم از دست دادم؛ شغلی که سالها ثابت بود و نسبت به آن منیت زیادی داشتم. همیشه دنبال مقصر میگشتم و دیگران را مسئول مشکلاتم میدانستم.
.jpg)
تا اینکه اتفاقی افتاد. شاید بعضی از دوستان پسر کوچک من، آرمان، را دیده باشند. زمانی که به اوج مصرف رسیده بودم، تقریباً هر روز الکل مصرف میکردم و وقتی به خانه میآمدم، حال و روزم طوری بود که همه اعضای خانواده متوجه میشدند. با همه درگیر میشدم و آن حرمتها روزبهروز بیشتر از بین میرفت.
یک روز مادرم کلیپی به من نشان داد. آرمان که آن زمان سه یا چهار سال بیشتر نداشت، به مادرم گفته بود: «بابا عباس وقتی این نوشیدنی رنگی را میخورد، حالش خیلی بد میشود. چشمهایش یکجوری میشود که من خیلی میترسم. خدا کند بابایم خوب شود. من از خدا میخواهم بابایم خوب شود.»
وقتی آن کلیپ را دیدم، آنقدر روی من تأثیر گذاشت که کاملاً دگرگون شدم. با خودم گفتم یا باید خوب شوم، یا از بین بروم، یا درمان شوم.
خدا را شکر، به واسطه یکی از بستگانم که سالهای زیادی است در کنگره حضور دارد و بارها مرا دعوت کرده بود، وارد کنگره شدم.
یکی دو ماه اول که گذشت، اتفاق جالبی برایم افتاد. من آمده بودم که درمان بشوم، وقتی وارد محیط کنگره شدم، دیدم بسیاری از دوستان، افراد موفقی در کسبوکار و حرفه خود هستند. با خودم فکر کردم اینجا فرصت خوبی است که هم با این افراد کار کنیم، هم بیزینس راه بیندازیم، هم درآمد داشته باشیم و هم به کنگره کمک کنیم.
اما یکی دو ماه که گذشت، دیدم این حرمتها و قوانین حتی اجازه نمیدهد افراد شماره تلفن خود را برای مسائل کاری رد و بدل کنند. این موضوع برای من خیلی جای سؤال داشت.
اما هرچه زمان گذشت، فهمیدم جناب آقای مهندس چقدر هوشمندانه این قوانین را پایهگذاری کردهاند و سالهاست که این مجموعه با همین اصول مدیریت میشود. همه افراد در هر جایگاهی که هستند، به یکدیگر احترام متقابل میگذارند.
ما هفتهای سه روز همدیگر را میبینیم، با هم در ارتباط هستیم و یک روز هم در پارک کنار هم حضور پیدا میکنیم. هزاران نفر در پارک جمع میشوند، اما من تا امروز ندیدهام کسی با دیگری دعوا کند. همه در چارچوب قوانین حرکت میکنند و به هم احترام میگذارند.
اگر این قوانین نبود، واقعاً معلوم نبود کنگره به چه هرجومرجی کشیده میشد.
من این اصل را سرلوحه زندگی خودم قرار دادم. صادقانه بگویم، در این یک سالی که رها شدهام و خدا را شکر مسیر درمان را ادامه میدهم، این آموزشها خیلی به من کمک کرده است. دوباره کارم را شروع کردهام، ارتباطات سالمم را به دست آوردهام و زندگیام در مسیر بهتری قرار گرفته است.
هر بار که به کنگره میآیم، از تکتک شما عزیزان انرژی میگیرم و حس بسیار خوبی دارم. همین حس را وارد زندگی شخصیام هم کردهام. حتی در دایره دوستانم هم مرزبندی کردهام و دیگر با هر کسی رابطه مالی برقرار نمیکنم. این موضوع برکات و اتفاقات بسیار خوبی در زندگیام داشته است و بابت آن واقعاً خوشحالم.
بیتی هم پیدا کردم که فکر میکنم بسیار زیبا و متناسب با دستور جلسه است:
«حرمت دوست نگه دار که در عالم عشق
هیچ سرمایه، بِه از حرمت یاران نیست.»
در پایان، همیشه پدرم یک جمله به من میگفت: «انشاءالله عاقبتبهخیر بشوی.»
امروز واقعاً احساس میکنم که در مسیر عاقبتبهخیری قرار گرفتهام.
از همه شما سپاسگزارم که به صحبتهای من گوش کردید.
ضبط و تایپ: مسافر جواد (لژیون 17)
عکس: مسافر جواد (لژیون 17)
ویرایش و ارسال: مسافر نوید(گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)
- تعداد بازدید از این مطلب :
60