English Version
This Site Is Available In English

وقتی حسی در جان ما شکل می‌گیرد، «خواست کامل» از خواب برمی‌خیزد و سپس «حرکت کامل» در افق زندگی پدیدار می‌شود.

وقتی حسی در جان ما شکل می‌گیرد، «خواست کامل» از خواب برمی‌خیزد و سپس «حرکت کامل» در افق زندگی پدیدار می‌شود.

سلام دوستان مرتضی هستم یک مسافر. 

آقای مهندس در این گفتار روح‌نواز، ما را به تماشای حقیقتی شگفت دعوت می‌کنند: جبر، فرزند خاموش اختیار است. ما مهمانان سرگردان این جهان نیستیم؛ جان ما با اراده‌ای آگاهانه، پرده از خاک کنار زده و قدم در این عرصه نهاده است. اگر زندگی را تنها در چارچوب این کالبد خاکی ببینیم، آری، همه چیز در زنجیر جبر می‌افتد؛ اما اگر چشم به ژرفای هستی بگشاییم و مراحل پنهان نفس را در گذشته‌های دور بنگریم، درمی‌یابیم که «خواستن» ما، نقشی ازلی در سرنوشت‌مان داشته است. برای آنکه هر پدیده‌ای در زندگی انسان جوانه بزند و به ظهور برسد، سه گوهر باید در کنار هم قرار گیرند؛ سه ضلع یک مثلث مقدس: نخست، حس کامل است. وقتی حسی در جان ما شکل می‌گیرد، «خواست کامل» از خواب برمی‌خیزد و سپس «حرکت کامل» در افق زندگی پدیدار می‌شود.

کودکی را تصور کنید که در دل کویر، جرعه‌ای آب می‌طلبد. تشنگی، حسی عمیق در او می‌آفریند؛ این حس، خواست نوشیدن را بیدار می‌کند و آن خواست، او را به حرکت وامی‌دارد تا سرانجام به سرچشمه برسد. یا هنرمندی که آتشی در جانش شعله می‌کشد؛ شوق خلق یک نغمه، یک نقش، یک شعر. این شوق همان حس است؛ حس، خواست را می‌زاید و خواست، حرکت را. اما پرسشی بنیادین در این میان سر برمی‌آورد: حس از کجا می‌آید؟ چه چیزی پیش از حس قرار دارد؟ پیش از حس، جاذبه باید باشد. هر چیز باید تشعشعی داشته باشد تا دیده و حس شود. جاذبهٔ یک گل سرخ، عطر سرمست‌کننده‌اش است؛ رنگ دل‌انگیزش، لطافت گلبرگ‌هایش. جاذبهٔ یک مادر، گرمی آغوش و مهربانی بی‌کران اوست. اما اگر ژرف‌تر بنگریم، پیش از جاذبه نیز حقیقتی نهفته است: سایه. در نگاه استاد، سایه یعنی «موجودیت». یعنی آن چیز باید بودی واقعی داشته باشد. اینکه از واژهٔ «جسم» استفاده نمی‌کنند، حکمتی عمیق دارد: جسم با مرگ فرو می‌ریزد، اما سایه از میان نمی‌رود؛ سایه در جهان‌های دیگر نیز ظهور می‌کند. ما فانی نیستیم؛ ما را بقایی است جاودانه. گل را بنگرید: نخست سایه‌ای در این جهان می‌گستراند و موجودیت می‌یابد؛ سپس با عطر جادویی‌اش جاذبه می‌آفریند. ما این جاذبه را حس می‌کنیم و در ما خواستی جوانه می‌زند. این است مثلث عشق: سایه، جاذبه، حس. این مثلث بر تارک تمام مسائل زندگی ما می‌درخشد؛ هر آنچه بخواهیم، ناگزیر باید از این سه دروازه عبور کند. اکنون بیندیشید: چیزی سایه دارد، اما جاذبه‌اش اندک است؛ گیاهی که بوی ناخوشایندی پراکنده می‌کند. چه کسی به سوی آن می‌رود؟ چه دلی مجذوبش می‌شود؟ آدمی نیز چنین است. اگر می‌خواهیم دیگران از ما حس خوب دریافت کنند، باید جاذبه داشته باشیم. اما چه بسیار که جاذبه را فراموش می‌کنیم و گناه را بر دوش دیگران می‌نهیم؛ دهانمان بوی ناخوش می‌دهد، روزهاست تن را به آب و صابون نسپرده‌ایم، و باز انتظار داریم جهان با ما مهربان باشد! گاه نیز مشکل در سایه است؛ یعنی در خود جسم. کسی که مواد افیونی تنش را مسموم کرده، اعصابی فرسوده دارد؛ همچون انسانی که از خماری رنج می‌برد. اما اگر کیمیای بدن در تعادل باشد، جاذبهٔ فرد نیز به تعادل می‌رسد. آنچه گفته شد، عناصر پیش از «خواست» بود. اکنون کسی به خواست رسیده است؛ اینجاست که باید حرکت زاده شود. اما در این مرحله، تفکرات ما مسیر را تعیین می‌کنند: صراط مستقیم یا راه‌های منفی. اگر صراط مستقیم را برگزینیم، نتایج نیکو به دست می‌آوریم؛ اما اگر راه منفی را انتخاب کنیم، رنج و بیماری و تباهی نصیب‌مان می‌شود. و سرانجام، کلام آخر استاد، همچون نگینی بر این حلقهٔ حکمت می‌درخشد: سایه، محور همه چیز است؛ مرکز و مدار وجود ما، سایهٔ ما است.

ارسال: مسافر مهدی لژیون هشتم

تنظیم: گروه سایت

نمایندگی خواجو

 

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .