English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته ای زیبا، کاربردی و دلنشین از راهنمای محترم مسافر حمید

دلنوشته ای زیبا، کاربردی و دلنشین از راهنمای محترم مسافر حمید

سلام دوستان حمید هستم یک مسافر

تخریب:۳۸ سال
آنتی ایکس مصرفی:شیره ی تریاک

روش درمان: Dst

داروی درمان: ,شربت O T
مدت ده ماه و بیست و نُه روز سفر کردم، به راهنمایی آقا رضا
رهایی:پنج سال و ده ماه

سفر سیگار:

تخریب: بیش از ۴ دهه
آنتی ایکس: انواع سیگار
بمدت ۱۳ ماه سفر کردم به راهنمائیِ آقا رضا
رهایی: پنج سال و هشت ماه

رشته ی ورزشی: پیاده روی

 

متن دلنوشته:

سروده ای از مرحوم اقبال لاهوری رومی خوندم، یه بیتش نظرم رو جلب کرد

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند/
دیده ام از روزن دیوار زندان شما/

منوبُردبه بحر تفکر، آره، اون مرد مهندس دژاکام بود، سالهای متمادی غلام حلقه بگوش جادوی هفت رنگ بودیم، درزندانی سرد و تاریک محبوس،برودت هوا ۶۰درجه زیر صفر بود، نور فقط از یک روزنِ کوچک سوسو می زد، خودش بود،مهندس!
پاره ای که مطلب رو گرفته بودن دور  روزن نور حلقه زدن و آروم آروم نور شعاع پیداکرد،دیوارا فرو ریختن...

مهندس شد بَلَدِ راه و دردمندان در پی او روان، طلسم هزاران هزار ساله شکسته شد،ولی این مرد چه تفکری در سر داشت که تصمیم گرفت این دستاورد رو با دیگران سهیم بشه؟!
آیا نمیتونست سکوت پیشه کنه و به زندگیش ادامه بده، می تونست بشکرانه ی این رسیدن صدقه ای رو رد کنه و بشینه سر سجاده و از معبود سپاسگزاری کنه، زُهد و پارسایی رو پیشه کنه، بد فکری هم نبود، اما این بزرگ اندیشه ی دیگه در سر داشت،ظرفِ محبتش گنجایش بیشتری داشت...

واقعا چه تفاوتی هست یا بود بینِ عابد بودن و عالِم بودن؟!
آخه یه مشعلِ روشن این قابلیت رو داره که کُرور کُرور مشعل های خاموش رو روشن کنه،ازش چیزی کم نمیشه، با همین تفکر شد چراغدارِ کسانی که در تاریکیِ مطلق بودن، لشکری در تاریکی....

نزدیک به سه دهه از آموزش های ناب، صحیح، کریمانه و روحانیش بهره مندیم،به پاسِ این مهرورزی از درگاهِ باریتعالی چی براش طلب کنیم؟!هرچی خوب بوده بهش دادن، بااینکه بفکر باز پس گیری هم نبوده و نیست، منکه سپاسگزار خداوندم که دراین بُعدِ خاکی حضورشون رو درک می کنم.

اگه داری این دلنوشته رو می خونی بامن همراه شو چند بیت از گلستانِ سعدی رو باهم زمزمه کنیم تا ببینیم از دیدِ شیخ مصلح الدین شیرازی فرقِ عابد و عالِم در چیه.

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه/
بشکست عهد صحبت اهل طریق را/

گفتم میانِ عالِم و عابِدچه فرق بود/
که اختیار کردی از آن این فَریق را/

گفت:او گلیم خود بدر میبُرد زموج/
وین جَهد می کند که بگیرد غریق را/


بِمانندِ ستاره ها بدرخشید

 

وبلاگ نمایندگی پرستار

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .