English Version
This Site Is Available In English

وادی چهارم نقطه عطف خروج از تاریکی برای من بود.

وادی چهارم نقطه عطف خروج از تاریکی برای من بود.

سیزدهمین جلسه از دوره هفتم کارگاه های آموزشی خصوصی مسافران کنگره ۶۰ نمایندگی صفادشت با استادی مسافر امید، نگهبانی  مسافر احمد  و دبیری مسافرعماد با دستور:«وادی چهارم و تاثیر ان روی من»  روز دوشنبه اول تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد :

سلام دوستان امید هستم یک مسافر

در ابتدا تشکر می‌کنم از راهنمای عزیز آقا علی‌اصغر که این فرصت را به من داد تا در این جایگاه در جمع آموزش بگیرم. همچنین از گروه مرزبانی و ایجنت محترم و نگهبان جلسه نیز تشکر می‌کنم.

موضوع جلسه امروز وادی چهارم و تأثیرات آن بر من است.این وادی، برای من یادآور یک اتفاق بسیار تلخ در زندگی‌ام است. حدود دو سال و نیم پیش، در همین روزها و در همین ایام، یکی از سخت‌ترین دوران زندگی‌ام را تجربه کردم. آن زمان وضعیت روحی بسیار بدی داشتم و به‌نوعی درگیر ناراحتی و آشفتگی شدید بودم. حتی تصور نمی‌کردم که امروز دوباره در چنین روزی، با همین عنوان، در جلسه‌ای حضور داشته باشم و درباره آن صحبت کنم.

اما تصمیم گرفتم این اتفاق را به فال نیک بگیرم و از خاطرات تلخ عبور کنم. سعی کردم به جای ماندن در گذشته، از این تجربه‌ها درس بگیرم.در ابتدای سفر، وقتی مصرف‌کننده وارد کنگره می‌شود، تمام سلول‌های بدن و تمام اعضای وجودش درگیر مواد هستند. من خودم این‌طور احساس می‌کردم که مواد بر تمام تفکر و تصمیم‌هایم سایه انداخته بود. خیلی وقت‌ها کاری را که می‌دانستم درست است، انجام نمی‌دادم؛ و کاری را که می‌دانستم اشتباه است، ناخواسته انجام می‌دادم. انگار اختیار از من گرفته شده بود.

در این وادی، موضوع جایگاه خداوند و انسان مطرح می‌شود.  من در گذشته این جایگاه را کاملاً برعکس می‌دیدم. برای من، جایگاه خداوند روشن و درست نبود؛ بیشتر احساس می‌کردم که در تاریکی قرار دارم. بسیاری از کارهای درست را انجام نمی‌دادم و در مقابل، در مسیر اشتباه حرکت می‌کردم. حتی وقتی در زندگی‌ام مشکلات زیادی پیش می‌آمد، همه را گردن خدا می‌انداختم. می‌گفتم: «من به کنگره آمده‌ام، سفر کرده‌ام، اما هنوز مشکلاتم حل نشده است.»آن زمان آگاهی لازم را نداشتم تا بفهمم که هر آنچه امروز در زندگی‌ام می‌بینم، نتیجه همان چیزهایی است که دیروز کاشته‌ام.  من تا سه ماه سفر کرده بودم، اما هنوز آرامش نداشتم. هنوز با خودم درگیر بودم، هنوز حال خوبی نداشتم. یادم نمی‌رود که آن روزها حتی نوشتن اولین صحبت‌ها برایم بسیار سخت بود؛ چند هفته طول کشید تا فقط توانستم اولین حرف‌هایم را بنویسم. دستم به قلم نمی‌رفت، حال و روزم خوب نبود و اوضاع مالی‌ام هم بسیار خراب بود. در آن زمان زندگی‌ام از همه جهت به‌هم ریخته بود؛ خانه، ماشین، کار و همه چیز در هوا بود.

همین شرایط باعث شد که سفر من ناقص بماند.  در یکی از جلسات، آقا رضا من را از جلسه بیرون کرد. بعد از آن حادثه‌ای برای من اتفاق افتاد و به زندان رفتم. سی روز زندان را گذراندم. آن روزها برای من بسیار سخت و ناامیدکننده بود. یادم نمی‌رود که چگونه آن سی روز را با حال خراب و روحیه‌ای شکسته پشت سر گذاشتم. تنها چیزی که در ذهنم بود این بود که خدایا، چه کنم تا از این شرایط بیرون بیایم و این داستان را جمع کنم.اما همان لحظه بود که انگار خداوند به من توجه کرد.  در روز پنجشنبه، به من گفتند که می‌توانی از زندان آزاد شوی. این آزادی برای من مثل یک شروع دوباره بود. بعد از آن، هرچند دوباره با جریمه و مشکلاتی مواجه شدم، اما حس می‌کنم این جلسه و این تجربه برای من مثل یک تولد دوباره بود. دوباره توانستم سفرم را ادامه بدهم و خودم را جمع‌وجور کنم.خدا را شکر می‌کنم که امروز توانستم این مسیر را ادامه دهم و به اینجا برسم.  امروز دلم پر بود، اما به دلیل کمبود وقت نتوانستم بیشتر صحبت کنم.  ممنونم که به صحبت های من گوش کردید.

تایپ ، ویراستاری و ارسال: مسافر حسن خدمتگزار سایت
عکس: مسافر میثم خدمتگزار سایت
مسافران نمایندگی صفادشت

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .