گاهی با خود فکر میکنم؛ اگر روزی نام کنگره۶۰ را نشنیده بودم، امروز کجا بودم؟ چه افکاری داشتم و زندگیام در چه مسیری جریان داشت؟ گاهی انسان در تاریکی آنقدر پیش میرود که باور میکند دیگر راه بازگشتی برایش وجود ندارد.
روزهایی که خستگی، ناامیدی و شکست سراسر وجودش را فرامیگیرد و بهدنبال نوری میگردد هرچند کوچک؛ همین نور برایش معجزه میشود. برای من، کنگره۶۰ همان نور الهی بود. هربار که وارد این مکان میشوم، حس عجیبی را تجربه میکنم؛ حس آرامش بعد از یک طوفان طولانی.
من یاد گرفتم که زندگی فقط نفس کشیدن نیست؛ زندگی یعنی رشد کردن، زمین خوردن و دوباره بلند شدن. آموختم که امید یک واژه نیست؛ نیرویی است که میتواند انسان را از سختترین شرایط عبور دهد. در کنگره فهمیدم تغییر یک اتفاق ناگهانی نیست، سفری است از ظلمت بهسمت روشنایی که با قدمهای کوچک شروع میشود. یاد گرفتم؛ سقوط پایان راه نیست و تا زمانیکه امید هست، میتوان دوباره شروع کرد.
در این مسیر، خدمت کردن را فراگرفتم. هربار که در جایگاه خدمت قرار میگیرم، مسئولیتپذیری، نظم، احترام و محبت را آموزش میبینم. خدمت به من آموخت که برای رشد باید از منیت و خواستههای نفس فاصله بگیرم. در این مسیر، احساس مفید بودن و مشارکت در یک هدف ارزشمند، به من انرژی و انگیزه میبخشد. فهمیدم خدمت یک نعمت است، باید قدردان داشتههایمان باشیم و فرصت جبران و یادگیری را پیدا کنیم. خدمت، پیش از آنکه به دیگران سود برساند، سازنده خود من است.
کنگره۶۰ جایی بود که امید را به دل خسته من بازگرداند و باور به زندگی در وجودم جان گرفت. کنگره یک مکان نیست؛ مدرسهای است که به انسان میآموزد چگونه زندگی را بسازد و ببخشد! چگونه رشد کند و امید را در دل خود زنده نگه دارد!
امروز قدردان تمام کسانی هستم که بدون چشمداشت، چراغ راه انسانها میشوند. باشد که قدردان این نعمت بزرگ باشیم و چراغی شویم برای دیگران که در جستوجوی راه هستند.
سپاسگزارم از تمام کسانی که راه را برای من هموار کردند و به من آموختند: هیچگاه برای شروع دیر نیست.
نویسنده: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون پنجم)
ویرایش: رابط خبری همسفر شیما رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون پنجم)
ارسال: همسفر افسانه رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی وکیلی یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
209