English Version
This Site Is Available In English

مسئولیت، سکوی پرتاب

مسئولیت، سکوی پرتاب

هفتمین جلسه از دوره‌ پنجاه و هشتم کارگاه‌‌های آموزشـی عمومی کنگـره‌ ۶۰، نمایندگی حکیـم هیـدجی، با استادی راهنمای محترم مسافر منصور، نگهبانی مسافر مهدی و دبیری مسـافر علی با دستور جلسه‌‌ «وادی چهارم و تاثیر آن روی من» روز یکشنبه 31 خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ١٧:٠٠ آغاز به کار کرد.


خلاصه سخنان استاد: سلام دوستان منصور هستم یک مسافر.
ابتدا از ایجنت گروه همسفران سپاسگزارم که پذیرفتند جلسه امروز به‌صورت عمومی برگزار شود و همچنین از آقا روح‌الله، راهنمای لژیون پنجم، تشکر می‌کنم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا امروز در جایگاه استاد، خدمتگزار شما عزیزان باشم. این جلسه، آخرین حضور من در جایگاه ایجنت نمایندگی است.
می‌گویند: «به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است» و نیز «پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است». امروز بسیار فکر کردم که درباره چه موضوعی سخن بگویم. همواره علاقه داشته‌ام از آنچه دیده‌ام، تجربه کرده‌ام و بر من گذشته است سخن بگویم؛ زیرا معتقدم سخنی که از دل برآید، بر دل نیز می‌نشیند.
در هفده‌سالگی با تریاک آشنا شدم و در هجده‌سالگی اجبار به مصرف‌کننده هروئین بودم. نه جامعه را می‌شناختم، نه تجربه‌ای از زندگی اجتماعی داشتم و نه مهارتی برای زیستن آموخته بودم. هنگامی که وارد کنگره ۶۰ شدم، مانند انسانی بودم که حتی راه رفتن، سخن گفتن و درست لباس پوشیدن را نمی‌دانست. تمام افکار و نگرش من در قالب تفکرات یک مصرف‌کننده مواد مخدر شکل گرفته بود و هیچ شناختی از حقیقت اعتیاد نداشتم.
سال ۱۳۹۰، زمانی که در لژیون حضور پیدا می‌کردیم، هنوز خبری از نوشتن سی‌دی‌ها به شکل امروزی نبود. هر وادی را هفت هفته کار می‌کردیم و هر هفته پنج سؤال از آن استخراج می‌کردیم. این روش باعث می‌شد مفاهیم وادی‌ها را جزء به جزء بررسی کنیم. آقای سعید از ما سؤال می‌پرسید و ما ناچار بودیم عمیق‌تر بیندیشیم.
در وادی اول جمله‌ای برای همیشه در ذهنم نقش بست: «خلقت، سازمانی دقیق و حساب‌شده است که همه چیز در آن با نهایت دقت برنامه‌ریزی شده و نیرویی برتر بر آن نظارت دارد.» این جمله به باور قلبی من تبدیل شد. همچنین آموختم که زندگی همچون صفحه‌ای سفید است که به‌تدریج نقاشی می‌شود و در آن، زشتی و زیبایی، خوبی و بدی، آرام‌آرام آشکار می‌گردد.
اما وقتی به صفحه زندگی خود نگاه می‌کردم، احساس شرمساری داشتم. صفحه‌ای که من ترسیم کرده بودم، نه سفید بود و نه زیبا. روزهای مصرف را به یاد دارم؛ همیشه از کوچه‌های خلوت عبور می‌کردم، از مسیرهای فرعی می‌رفتم و بیشتر وقت خود را در حاشیه‌ها و دور از چشم مردم می‌گذراندم. زندگی من چیزی نبود که بتوانم با افتخار به آن نگاه کنم.
حضور در کنگره ۶۰ برای من همچون تولدی دوباره بود؛ فرصتی که خداوند بار دیگر در اختیارم قرار داد. به یاد دارم در قرآن خوانده بودم که انسان‌ها پس از آگاهی از حقیقت اعمال خود، تنها یک آرزو دارند: بازگشت. آرزو می‌کنند که فرصتی دیگر برای جبران داشته باشند. در سی‌دی «جبر و اختیار» نیز آقای مهندس می‌فرمایند که هنگام انتقال، هر انسانی می‌داند از پیش برای خود چه فرستاده است.
من تا بیست‌وپنج یا بیست‌وشش‌سالگی چیزی برای فرستادن نداشتم؛ جز تاریکی و تباهی. همان‌طور که راهنمایم آقای سعید می‌گفت، گویی عینکی بر چشم داشتم که روی یک شیشه آن نوشته شده بود «تهیه» و روی شیشه دیگر «مصرف». از صبح که بیدار می‌شدم تا شب، زندگی را فقط از همین دو دریچه می‌دیدم. دیگر مهم نبود برای رسیدن به این دو هدف از چه خطوط قرمزی عبور کنم؛ بسیاری از ارزش‌ها و مرزهای اخلاقی خود را زیر پا گذاشته بودم.
اما کنگره ۶۰ به من آموخت که می‌توان دوباره آغاز کرد. ساعت‌ها روی وادی‌ها کار می‌کردم، سؤال طرح می‌کردم و پاسخ می‌نوشتم. زمانی که سؤالاتم تمام می‌شد، آقای سعید می‌گفت: «اشکالی ندارد، حالا جواب‌ها را سؤال کن و سؤال‌ها را جواب.» این تمرین‌ها باعث شد مفاهیم وادی‌ها در ذهن و جانم ریشه بدوانند.
در مسیر زندگی بارها با سختی روبه‌رو شدم. روزی به استاد امین گفتم که در آستانه ورود به مرحله جدیدی از زندگی هستم و فشار زیادی را تحمل می‌کنم. اما هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم آخرین باری که از زندان آزاد شدم، حتی کفشی برای پوشیدن نداشتم و برای یک جفت دمپایی با زندانبان بحث می‌کردم.
پس از ورود به کنگره، برادرم مرا به تعمیرگاه پسرعمویم برد تا مشغول کار شوم. این بار دیگر انتظار نداشتم همه از من حمایت کنند. هر روز پیاده مسیر کار را طی می‌کردم تا اینکه برادرم دوچرخه‌ای در اختیارم گذاشت. مدتی بعد دامادمـان دوچرخه نو خود را به من سپرد. آن روزها فهمیدم که جهان همواره آماده یاری‌رساندن است، اما زمانی که انسان خود نیز آماده حرکت باشد.
در دوران مصرف شیشه، روی دستم خالکوبی کرده بودم: «ابر سرگردان». سال‌ها بعد، وقتی به گذشته نگاه کردم، با خود اندیشیدم که کنگره ۶۰ چگونه این سرگردانی را به هدفمندی تبدیل کرد.
در وادی هفتم آمده است که بسیاری از انسان‌ها تنها به این دلیل شکست می‌خورند که نقطه آغاز را پیدا نمی‌کنند. کنگره ۶۰ همان نقطه آغاز را به من نشان داد. راهی را پیش پایم گذاشت که بتوانم مقصد را بشناسم و برای رسیدن به آن حرکت کنم.
سال ۱۳۹۰ که وارد کنگره شدم، در پله یک گرم و ده روز قرار داشتم. روزی در سالن ایستاده بودیم که آقای مهندس وارد شدند. احمد آقا، مسئول نشریات، مرا برای این خدمت پیشنهاد داد. آقای مهندس از راهنمایم پرسیدند: «از او راضی هستی؟» و پس از تأیید ایشان، مسئولیت نشریات به من سپرده شد.
آن مسئولیت، سکوی پرتاب زندگی من شد. هر هفته باید نخستین نفری می‌بودم که سی‌دی جدید را گوش می‌دهد و آن را به راهنمایان معرفی می‌کند. همین موضوع باعث شد پیوسته در حال یادگیری باشم. بعدها مسئولیت‌های دیگری را نیز تجربه کردم؛ از خدمت در سایت شعبه گرفته تا مبصری، راهنمایی و در نهایت ایجنتی.
امروز، پس از طی این مسیر، تنها یک درخواست دارم. از همه عزیزان می‌خواهم که در انتخاب‌ها و رأی‌های خود، عدالت، معرفت و عمل سالم را ملاک قرار دهند. مسئولیت، تعهد می‌خواهد؛ همان‌گونه که روزی برای انجام وظیفه خود، کارتن‌های سی‌دی و کتاب‌ها را بر دوش می‌گرفتم و مسیرهای طولانی را پیاده طی می‌کردم تا به عهدی که پذیرفته بودم وفادار بمانم.
در پایان، از تمامی عزیزانی که در این دوره در کنار ما بودند و یاری‌مان کردند، صمیمانه سپاسگزارم؛ چه آنان که شال داشتند و چه آنان که بی‌هیچ عنوان و جایگاهی، خالصانه خدمت کردند. از همه شما حلالیت می‌طلبم و امیدوارم اگر کاستی یا خطایی از من دیده‌اید، با بزرگواری خود ببخشید.

تقدیر از ایجنت و مرزبانان دوره گذشته و معارفه ایجنت و مرزبانان فعلی با حضور دیده‌بان محترم آقای صداقت

مرزبان محترم کشیک: مسافر رضا



صدابردار: مسافر مجید
عکاس: مسافر رسول
تایپ: مسافر میلاد
ثبت: مسافر مهدی

مسافران نمایندگی‌ حکیم هیدجی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .