رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم) در دلنوشته خود نوشت:
همسفر زهرا
به نام خالق زیباییها
نمیدانم از کجا شروع کنم. کجای این مسیر پر فراز و نشیب را بگویم؟ کجای اشکها و غمهایم را ۳ بار خودکشیام بگم که مثل یه خاطره سیاه و تاریک، دفتر زندگیام را تلخ کرده بود؟ یا از شدت حال خرابم در روزهای قبل از ورود مجددم به کنگره بگم دوباره سایه شوم شیطان را احساس میکردم، که مدام در گوشم زمزمه میکرد: «تمومش کن»؟
تنها چیزی که مانعم میشد، چشمان پر از اشک ترنم ۴ سالهام بود. با آن چشمان مظلوم، مثل یه نور برایم بود و میگفت: «نکن مامان، پس من چی میشوم اگر تو بروی؟ کی پناهم بشود؟»
امروز وقتی اینجا ایستادم و نفس میکشم، باور نمیکنم این منم. همان زهرا سابق، که سالهای زیاد را در اعتیاد مسافرم و مورد قضاوت بودم بارها و بارها مورد سرزنش همه اطرافیان بودم نه پناهی داشتم برای آرامش، نه دلی برای همدردی، نه شانهای برای ریختن اشکها
واقعاً الان این منم؟ همان زهرا که زمانی خودش را گم کرده بود؟ ذره ذره در این غم آب میشدم و همیشه فکر میکردم دیگر تمام شد، هیچ راه امیدی نیست یا صبور باش و بسوز و بساز، یا اینکه بمیرم و تمام کنم.
چقدر در این تاریکی دست و پنجه نرم کردهام و هر روز بیشتر و بیشتر در مرداب این غم فرو میرفتم. گاهی وقتها دردها را فریاد میزدم از تمام وجودم، گاهی وقتها دردم را با اشک در سکوت شبانهام فرو میخوردم. انگار تمام دنیا و همه عزیزانم دست به دست هم داده بودند تا من زیر بار این بار غم مچاله بشوم دردم را درک نمیکردند و قضاوتم میکردند.
راهنمای خوبم، خانوم اعظم شما بودید. دستان لرزان من را در دستانتان گرفتید و رها نکردید. شما بودید در اوج ناامیدی، حتی وقتی دیگر توان قطره اشکی برای گریه کردن نداشتم، به من یادآوری کردید هنوز میتوانم نفس بکشم و زندگی جریان دارد، خوب یا بد.
به من آموزش دادند من خودم یک مسافرم. مسافری که روحش زخم خورده و نیاز به آرامش دارد. کنگره۶۰ چه مکان زیبایی است! آغوشهای پر مهر راهنماها امنترین جای جهان است. این مکان، مکانی است بدون اینکه قضاوت بشوی، تو را میپذیرد و کسی اینجا تو را سرزنش نمیکند.
همیشه سخنان بزرگان زیبا بوده و هست. هر سخنی از دل برمیآید، حقاً که به دل مینشیند. در کنگره یاد گرفتم روی زخمهای تنم مرهم بگذارم؛ درست هست قلبم زخمی است، در زندگیام زخمهای زیادی خوردهام ولی باید بلند بشوم، تفکر کنم و برای رسیدن به آرامش، برای رسیدن به نور و روشنایی حرکت بکنم. مثل ققنوسی که از خاکستر خودش بلند میشود و اینبار با شکوهتر پرواز میکند.
ترنم، مامان عشق زیبای مامان دختر عزیزم، بدان تو تنها دلیل ماندنم بودی. تو بودی با آن نگاه معصومانهات و آن انگشتان کوچکت، بارها و بارها به من امید دادهای. وقتی آخرین بار فکر رفتن را داشتم، وقتی به صورت معصومت و آن اشکهای ریزی که در چشمانت حلقه زده بود نگاه کردم، دیگر پای رفتن نداشتم. گل مامان، امروز من برای لبخند و آینده تو اینجا ایستادهام.
راهنمای خوبم، مهربانتر از مادر ممنونم که به من درس عشق و آرامش را آموختید. درس امید داشتن و درست زندگی کردن. من را دوباره به خودم برگرداندید ممنونم باعث شدید نه تنها برای دخترم مادر باشم، بلکه برای خودم هم مادری کنم.
این رهایی، رهایی روح من از قفس آهنی غم و غصه بود و هست. عمیقترین سپاسها را تقدیم وجودتان میکنم. بارها خدا را شکر میگویم شکرت خدایا که من را با کنگره آشنا کردی، مرا به این نقطه رساندی که سرآغازگر سفر زیباییها است باشد خدمتگزار لایق این همه مهر، محبت و عشق بیدریغ باشم.
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سودابه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی غزالی مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
81