سلام دوستان امیر هستم یک مسافر
کتاب ۶۰ درجه زیر صفر حاصل تجربه شخصی است که خودش مسیری را طی کرده است و اکنون به آرامش و سلامتی رسیده است. این کتاب علاوه بر اینکه مسئله اعتیاد را درمان میکند بلکه مرجع خوب و جامع و کاملی است برای درست زندگی کردن.در این کتاب خیلی از مشکلات یک مصرفکننده به زبان سادهتر بیانشده است که شاید ما هیچوقت به آن توجه نمیکردیم، همین باعث شده من مسافر هم یاد بگیرم نقطه تحمل خودم را بالا ببرم و همچنین صبرم را زیاد کنم.
یکی از نکات مهم و کلیدی که از مطالعه این کتاب برداشت کردم این بود که هیچوقت به دستگاههای درونی یا مخدرهای طبیعی بدن توجه نمیکردم و فقط ظاهر مسئله را میدیدم اما پس از مطالعه کتاب ۶۰ درجه زیر صفر فرق درمان و ترک را متوجه شدم.در این کتاب ۱۴ تصویر وجود دارد که خیلی از مشکلات را بهصورت تصویر و تمثیل بیان کرده است که ما در همه کارها باید پارامتر زمان را در نظر بگیریم، متن این کتاب برای همه قابلفهم است و مختص فرد یا گروه خاصی نیست، آنقدر مطالب را بهصورت ساده و روان بازگو کرده است که پس از هر بار مطالعه احساس میکنم فقط برای من نوشتهشده است. مطالب و قوانینی که در این کتاب نوشتهشده است عین حقیقت است و کاملاً باعقل و منطق جور درمیآیداین کتاب گنجی است که به ما کمک میکند برای خروج از اعتیاد و تاریکی، من فکر میکنم میشود این دستور جلسه را از چند دیدگاه نگاه کرد، اولین چیزی که نگاه من را به سمت خودش کشاند زمان نوشتن کتاب بود و زمانی که اعتیاد مانند امروز بیماری بهحساب نمیآمد و درواقع جرم محسوب میشد این کتاب نوشته شد و این شجاعت جناب آقای مهندس برای من ستودنی است که خود و خانوادهاش را درگیر داستانی کرده بود که معلوم نبود در آینده چه اتفاقی میافتد، پس برای من اولین قدم شجاعت بود که از آقای مهندس یاد گرفتم و این شجاعت کار هرکسی نیست.
در کنگره ۶۰ برای درمان جسم انسان معتاد از شربت ot استفاده میکنند ولی اما مسئله روان و جهانبینی فرد مصرفکننده هم وجود دارد که جناب مهندس در این کتاب برای این دسته از انسانها مطالب گوناگونی گفته است، یک فرد مصرفکننده آگاهی ندارد و در سرما و یخبندان فرورفته است، مصرفکنندهها غولهای یخی هستند و حسهای آنها یخزده است.هر جمله کتاب و حتی تصاویر آن شاید کوتاه باشد ولی پر از مفهوم است و دارای جملههای کارآمدی برای زندگی همه ما هست، در تصاویر کتاب متوجه میشویم که اندیشههای فرد مصرفکننده بهمرورزمان و با تلاش و پشتکاری که از خود نشان میدهد چقدر تغییر کرده و به کمک خداوند و یاری کنگره از سرما عبور کرده و به جوانههای سرسبز تبدیلشده و هیچ ترسی از سرما ندارد و قادر است که در کوههای سر به فلک کشیده و پوشیده از برف اسکیبازی کند.
وقتی اولین بار کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» را به دست گرفتم، انگار داشتم دفترچه خاطراتِ تمامِ شبهای تنهاییام را میخواندم. شاید عجیب باشد، اما من قبل از اینکه این کتاب را بخوانم، فکر میکردم فقط «مصرفکننده» هستم؛ اما با خواندن این کتاب، تازه فهمیدم که چرا زندگیام اینقدر بیروح شده بود.آن عنوانِ «۶۰ درجه زیر صفر»، برای من فقط یک نام نبود؛ تصویرِ دقیقِ حسهای من بود. سالها در سرمایی زندگی میکردم که نه میفهمیدم محبت چیست، نه معنای واقعیِ در کنار خانواده بودن را درک میکردم. من مثلِ کسی بودم که در یک قطبِ یخزده گیر افتاده؛ نه قدرتِ تکان خوردن داشتم، نه رمقی برای گرم شدن. همهچیز در درونم منجمد شده بود؛ عواطفم، عشقم به فرزندم، و حتی احترامی که باید برای خودم قائل میبودم.چیزی که در این کتاب بیش از هر چیزی حالم را عوض کرد، تصویرِ آن «ماشینِ قرمز در جادهی پر برف» بود. آنجا که مهندس دژاکام میگوید نباید با سرعت رفت، نباید ترمز ناگهانی گرفت. وقتی این را خواندم، یکباره تمامِ آن عجلهها، تمامِ آن سقوطهای پیدرپی و تمامِ آنبارهایی که میخواستم یکشبه ره صدساله بروم را به یاد آوردم. حس کردم کتاب دارد به من آرامش میدهد؛ میگوید: «نترس، لازم نیست بدوی، فقط باید در مسیر بمانی و حرکت کنی.» این برای من بزرگترین تسلی بود.در بخشهای دیگر کتاب، وقتی از «جوانهها» حرف زده میشود، در دلم غوغایی به پا شد. حس کردم آن بخشهای وجودم که فکر میکردم برای همیشه از بین رفتهاند، آن بخشهایی که زیرِ بارِ مصرفِ مواد «پوسیده» بودند، حالا دارند با روش DST، با این داروی معجزهگر و با این آموزشها، دوباره جوانه میزنند.بزرگترین حسی که این کتاب به من داد، «امید» بود. کتاب به من یاد داد که لازم نیست همان لحظه که سفر را شروع میکنم، همهچیز گلوبلبل شود. یاد گرفتم که یخها باید بهآرامی آب شوند. اگر تند بجنگم، خودم را تخریب میکنم. باید صبور باشم و اجازه دهم این «گرما» ذرهذره به قلبم برگردد.
امروز که اینجا نشستهام، حس میکنم دیگر آن آدمِ یخزدهی سابق نیستم. هنوز راه طولانی است، هنوز جاده لغزنده است، اما دیگر تنها نیستم. این کتاب برای من نقشهی راهی شد که بفهمم چگونه از سرمای درونم عبور کنم تا دوباره بتوانم گرمایِ زندگی و آغوشِ خانوادهام را حس کنم.از آقای مهندس دژاکام سپاسگزارم که این «سرمایِ استخوانسوز» را تجربه کردند تا بتوانند این نقشه را برای ما بنویسند. امیدوارم همهی ما بتوانیم تا رسیدن به دمایِ واقعیِ زندگی، با صبر و فرمانبرداری حرکت کنیم.از اینکه به مشارکت من توجه کردید، متشکرم.
مسافر امیر رهجوی لژیون یکم سنایی
- تعداد بازدید از این مطلب :
35