English Version
This Site Is Available In English

ذوق و شوق غیرقابل وصف من در روز رهایی

ذوق و شوق غیرقابل وصف من در روز رهایی

حس و حالم در‌‌ روز رهایی، روزی که ماه‌ها انتظارش را کشیده بودم. اوایل که وارد کنگره شده بودم حال خیلی خرابی داشتم وارد لژیون که شدم از راهنمایم پرسیدم می‌شود من سی‌دی‌هایم را بنویسم؛ ولی نزد آقا‌ی مهندس نرویم؟ راهنمایم در جواب در‌ حالی که لبخندی روی صورتش بود گفت، نه! گذشت و بعد از یک مدتی تغییراتی در من ایجاد شد حالم بهتر شده بود. این را بگویم که من به مدت یک سال و نیم زودتر از مسافرم آمده بودم. وقتی متوجه شدم که با نوشتن سی‌دی حالم بهتر می‌شود با خودم گفتم یعنی تو نمی‌خواهی کسی را که باعث خوب شدن حال تو شده است را ببینی! آن موقع‌ بود که کم‌کم بی‌تابی من شروع شد؛ ولی هنوز مسافرم سفرش را شروع نکرده بود و کسانی که با من به کنگره‌۶۰ آمده بودند رها شدند و من هربار جا می‌ماندم هر کدام از خواهر لژیونی‌هایم که به رهایی می‌رفت خوشحال برای رهایی آن‌ها و  ناراحت برای حال خودم، بدون آن‌که متوجه باشم اشک از صورتم سرازیر می‌شد.

چند باری هم آقا‌‌ی مهندس را در خواب دیده بودم همین خواب‌ها بود که مرا کمی آرام و صبورتر کرده بود همیشه خودم را در روز رهایی و در کنار آقا‌ی مهندس تصور می‌کردم گذشت و رسید آن روزی که برایش بی‌تاب بودم. در پوست خودم نمی‌گنجیدم که بالاخره این اتفاق دارد رخ می‌دهد. این را هم بگویم بی‌تابی من برای رهایی مسافرم نبود؛ چون به کنگره‌۶۰ اعتماد داشتم دیر یا زود این اتفاق برای او می‌افتاد، من فقط دلتنگ بودم. شب بود و ما راهی تهران شدیم ذوق و انرژی که در آن لحظه‌ها داشتم غیرقابل وصف است در راه برای استراحت کوتاهی توقف کردیم در آن جا با راهنمایم که صبحت می‌کردم مرا در آغوش کشید و گفت؛ مریم دیدی بالاخره لحظه‌‌ای که انتظارش را می‌کشیدی رسید، بله خانوم زهرا بالاخره دارد می‌شود و دوباره اشک از چشمانم جاری شد؛ اما این بار فرق می‌کرد این اشک شوق بود، به راه ادامه دادیم.

هر چقدر که نزدیک‌تر می‌شدیم انرژی من بالا‌‌‌تر می‌رفت هوا خنک بود شیشه ماشین را پایین زدم و تا آن جایی که می‌توانستم فریاد زدم خدایا، ممنونم، مرسی که امروز به آرزویم می‌رسم ساعت پنج و نیم صبح بود که به تهران رسیدیم و این حال خوب در من بیشتر و بیشتر می‌شد و رسید ساعتی که آقای‌ مهندس وارد آکادمی شدند و ما منتظر که ما را صدا بزنند. نوبت ما که شد صدای تپش‌های قلبم را هم‌زمان که از پله‌ها بالا می‌رفتم می‌شنیدم دیگران هم متوجه برق چشمانم شده بودند چه حس و حال قشنگی، اولین قدم را که داخل اتاق گذاشتم صورت‌شان را دیدم و همان‌‌جا دوباره اشک چشمانم جاری شد، جلوتر که رفتیم، خدایا باورم نمی‌شد مثل یک خواب بود همان صدا، همان چهره، اشک‌هایم امان نمی‌دادند تا خوب نگاه کنم آن لحظه راهنمایم در گوشم گفت آرام باش، صورتم را پاک کردم و برای چند لحظه‌ در کنار آقا‌ی مهندس ایستادم مثل یک خواب بود کوتاه و دلنشین!

از اتاق خارج شدیم و به سمت راهرو  بالا حرکت کردیم منتظر برای لایو، بعد از چند دقیقه دوباره به راهرو پایین برای کاری آمده بودم در حال حرکت بودم که یک صدای آشنای دیگری به گوشم خورد، سرم را چرخاندم در نیمه باز بود، درست می‌بینم استاد امین!! در حالی که مرزبانی می‌گفت خانوم حرکت کن دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم و گفتم استاد امین! شما را به خدا اجازه بدهید یک لحظه نگاه کنم، مرزبان لبخندی زد و گفت بله استاد امین هستند، خیلی از دیدن‌شان خوشحال شدم خدایا چه روز قشنگی که توانستم آقای مهندس و هم استاد امین را ملاقات کنم. برگشتیم و من ماندم یک دنیا دلتنگی که آیا می‌توانم دوباره آقا‌ی مهندس را ببینم؟! آن روز یکی از بهترین و قشنگ‌‌ترین روزهای عمرم بود انگار که تازه متولد شده بودم و من آن روز را هرگز فراموش نخواهم کرد و انرژی که آن‌جا گرفتم تا چندین روز در وجود من باقی ماند.

نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی طارم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .