جلسه پنجم از دوره دوازدهم کارگاههای آموزشی، عمومی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی صالحی۲ به استادی مسافر سعید ، و نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر مجید با دستور جلسه: "کتاب 60 درجه و تصاویر آن" در روز چهارشنبه 27 خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، سعید هستم یک مسافر.
خداوند را شاکرم که این فرصت را به من عطا کرد تا در این جایگاه قرار بگیرم و از آموزشهای ارزشمند کنگره ۶۰ بهرهمند شوم. همچنین از مرزبانان محترم و تمامی خدمتگزارانی که برای برگزاری هرچه بهتر این جلسات تلاش میکنند صمیمانه تشکر میکنم.
دستور جلسه امروز شامل دو بخش است؛ بخش اول مربوط به کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» و بخش دوم مربوط به تولد رهایی احسان عزیز.
اگر بخواهم درباره کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» صحبت کنم، باید بگویم این کتاب فقط مختص اعضای کنگره ۶۰ نیست، بلکه میتواند برای تمامی افراد جامعه مفید باشد؛ از پزشکان و متخصصان گرفته تا خانوادهها و سایر اقشار جامعه. هر کسی میتواند با مطالعه این کتاب به آگاهیهایی دست پیدا کند که در زندگی او کاربردی و مؤثر باشد.
در گذشته شناخت دقیقی از مسئله اعتیاد وجود نداشت و رابطه میان جسم، روان و جهانبینی به درستی مشخص نشده بود. به همین دلیل سالها اعتیاد بهعنوان معضلی پیچیده و ناشناخته باقی مانده بود و روشهای مختلفی برای ترک ارائه میشد که بسیاری از آنها نتیجه مطلوبی نداشتند. نگارش این کتاب باعث شد نگاه تازهای به مسئله اعتیاد شکل بگیرد و مسیر درمان آن روشنتر شود.
کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» با معرفی نویسنده، نقاش و شاعر آغاز میشود و سپس با پیام الهی «من آب میآورم» شروع میشود. در ادامه پیامهای دیگری مانند پیام استاد سردار با جمله «لنگر کشتی را بکشید» مطرح میشود و پس از آن مطالب و تصاویر مختلفی ارائه شده است که هر کدام مفاهیم عمیقی را در خود جای دادهاند.
به نظر من این کتاب تنها برای یک دوره خاص از زندگی نیست، بلکه برای تمام مراحل زندگی انسان کاربرد دارد؛ از جوانی گرفته تا میانسالی و حتی دوران کهنسالی. مطالب این کتاب میتواند در تمامی حلقههای حیات به انسان کمک کند تا مسیر درست حرکت را بهتر بشناسد.

در این کتاب درباره نیروهایی مانند عقل، ایمان و عشق صحبت میشود. ما شاید در زندگی روزمره بارها از این کلمات استفاده کنیم، اما شناخت واقعی و عمیقی از آنها نداشته باشیم. زمانی که شناختی از این نیروها نداشته باشیم، نمیتوانیم از آنها در مسیر رشد و حل مشکلات خود استفاده کنیم. این کتاب کمک میکند تا این مفاهیم را بهتر درک کنیم و آنها را در زندگی خود به کار بگیریم.
یکی از ویژگیهای مهم این کتاب تصاویر آن است که هر کدام نماد مفاهیم خاصی هستند. برای مثال تصویر دشت، دریا و قله میتواند نمادی از مسیر حرکت یک مصرفکننده باشد؛ دشت نماد آغاز سفر، دریا نماد حرکت در مسیر درمان و قله نماد رسیدن به آگاهی و شناخت بالاتر است.
در تصویر دیگری که ماشین در جادهای یخبندان قرار دارد، راننده نماد نفس یا روان انسان و ماشین نماد جسم انسان است. مسیری که در تصویر دیده میشود نشاندهنده انتخابهایی است که انسان در طول زندگی با آن روبهرو میشود. بسیاری از افراد زمانی که وارد مسیر درمان میشوند، با ترس و تردید مواجه میشوند و گاهی به دلیل همین ترس مسیر را رها میکنند و دوباره به مصرف بازمیگردند؛ در حالی که اگر در مسیر بمانند میتوانند به نتیجه مطلوب برسند.
تصویر یخبندان نیز نمادی از سختیها و مشکلات زندگی است. این مشکلات تنها برای یک فرد مصرفکننده نیست، بلکه همه انسانها در مسیر زندگی با مشکلات و چالشهایی روبهرو هستند. جادهها، تپهها و مسیرهای موجود در تصاویر نیز نماد مسیر حرکت و تکامل انسان و افزایش آگاهی در طول زندگی است.

در برخی تصاویر نیز نشانههایی از پایان مسیر اعتیاد دیده میشود؛ تصاویری که یادآور سرنوشت افرادی است که در اثر مصرف مواد مخدر جان خود را از دست دادهاند. این تصاویر به ما یادآوری میکنند که اعتیاد میتواند چه سرانجام تلخی داشته باشد.
در مقابل، تصاویری مانند اسکیبازان نمادی از رهایی هستند. برخی افراد تنها به رهایی میرسند و مصرف را قطع میکنند، اما برخی دیگر علاوه بر رهایی، دچار تغییرات عمیق در زندگی خود میشوند و با جهش در مسیر رشد و تکامل حرکت میکنند.
اما بخش دوم دستور جلسه مربوط به تولد رهایی احسان عزیز است.
احسان برای اولین بار سفر خود را آغاز کرد، اما مدتی بعد دوباره دچار مصرف شد و سپس مجدداً به کنگره بازگشت. زمانی که دوباره وارد کنگره شد، اعتمادبهنفس بسیار پایینی داشت و بیشتر در حاشیه قرار میگرفت و نگرانیهای زیادی در ذهن خود داشت.
به خاطر دارم که بارها بعد از پایان جلسات با او صحبت میکردم و تلاش میکردم کمک کنم تا نوع نگاه و تفکرش تغییر کند. در مسیر آموزشها گاهی سوءبرداشتهایی هم پیش میآمد، اما به مرور زمان و با ادامه مسیر، شرایط او بهتر شد.
در نهایت همانطور که مهندس دژاکام میفرمایند، گاهی کسی که شاید تصورش را هم نکنیم به رهایی میرسد. این نشان میدهد که ماندن در کنگره و رسیدن به رهایی علاوه بر تلاش فرد، به خواست و اراده خداوند نیز بستگی دارد.
آرزوی هر راهنما این است که رهجویانش به جایگاهی برسند که بتوانند خودشان راهنما شوند و خدمت کنند. زیرا زمانی که انسان به جایگاه خدمت و راهنمایی میرسد، تازه متوجه میشود آموزشها چه تأثیر عمیقی در زندگی او داشتهاند.
این موضوع همانند حلوای تنتنانی است؛ تا زمانی که آن را نچشی، نمیتوانی طعم واقعی آن را درک کنی.
در ادامه تولد یکسال رهایی مسافر احسان با شکوه هر چه تمامتر برگزار شد

اعلام سفر مسافر احسان:
آخرین آنتی ایکس متادون قرص مدت سفر 10 ماه و 13 روز روش درمان دی اس تی داروی درمان شربت اوتی راهنما آقا سعید رهایی 15 ماه
صحبتهای مسافر احسان:
سلام دوستان، احسان هستم مسافر.
خدا را شکر میکنم که بعد از مدتها دوباره در کنگره حضور پیدا کردم. واقعاً باید شکرگزار باشم که فرصت آموزش دیدن و قرار گرفتن در این جایگاه را پیدا کردم. اگر بخواهم صادقانه بگویم، حضور امروز من در اینجا به قول راهنمای عزیزم آقا سعید، «باوری در ناباوری» است. واقعاً یک معجزه بود که بتوانم دوباره به کنگره برگردم و در این جایگاه بنشینم.

در ابتدا از آقای مهندس تشکر میکنم که چنین بستری را فراهم کردند. از راهنمای اولم آقا مجید تشکر میکنم؛ با اینکه خیلی اذیتشان کردم. از راهنمای عزیزم آقا سعید صمیمانه قدردانی میکنم. همچنین از ایجنت محترم، مرزبانان، خدمتگزاران بخش O.T و آقای محمد نیکخواه که واقعاً جان فرزند من را نجات دادند، تشکر میکنم. از همه اعضای کنگره۶۰ هم سپاسگزارم.
سفر من مسیری پر از فراز و نشیب بود. اوایل که وارد کنگره شدم، سفر خوبی داشتم. اما وقتی اعلام رهایی شد، تصور کردم همه چیز تمام شده است و دیگر کار من با کنگره تمام شده. مدتی از کنگره فاصله گرفتم.
در این میان یک اتفاق برای من هرگز فراموش نمیشود. یک روز در جلسه بودم که همسفرم با حالتی آشفته وارد شد. فرزندم در حیاط افتاده بود و حال بسیار بدی داشت. آقای محمد نیکخواه و مرزبانان بالای سرش بودند و کمک میکردند. آن لحظه برای من بسیار سخت و تکاندهنده بود. در مسیر بیمارستان، همسرم با ناراحتی از من گلایه میکرد و میگفت تمام این مشکلات به خاطر مصرف مواد من است. حرفهایش تلخ بود، اما حقیقت داشت و هیچوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم.
بعد از آن مدتی دیگر به کنگره نیامدم. یک روز در اتاقم نشسته بودم و از ته دل گریه میکردم. در گروه نگاه میکردم و میدیدم دوستان یکییکی به رهایی میرسند، اما من جا ماندهام. همان موقع آقای حمیدرضا با من تماس گرفت و گفت فردا به تولدش در کنگره بیایم. جالب این بود که ابتدا مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته بود، اما همان تماس باعث شد دوباره به کنگره برگردم. بعد از آن هم چند نفر دیگر تماس گرفتند و گفتند حتماً بیایم. آنجا فهمیدم شاید حکمتی در کار است و باید دوباره به کنگره برگردم.
قبل از ورود به کنگره تخریبهای بسیار زیادی داشتم. روزی سه پاکت سیگار مصرف میکردم. شرایط کاریام طوری بود که گاهی حتی احتمال داشت از مأموریت برنگردیم، برای همین همیشه چند پاکت سیگار همراهم بود.
از نظر روحی و روانی هم وضعیت بسیار بدی داشتم. یازده بار در بیمارستانهای اعصاب و روان بستری شدم تا شاید بتوانم مصرف مواد را ترک کنم. صبح، ظهر و شب به من قرص میدادند. حال و حوصله هیچکس را نداشتم، حتی جواب تلفن همسر و فرزندم را هم نمیدادم.
مادرم خیلی از من رنج کشید. هنوز هم وقتی به دیدنش میروم، پایش را میبوسم. او همیشه برای راهنمایان من دعا میکند. آن روزها من تا ساعت یازده یا دوازده میخوابیدم و عملاً کارتونخواب خانه خودمان بودم. روزی چهار قرص متادون ۴۰ مصرف میکردم و علاوه بر آن مقدار زیادی قرص دیگر. شبها خواب نداشتم و روزها بیحال بودم. مادرم میآمد بالای سرم و وقتی بدن سرد و عرق سرد مرا میدید، گریه میکرد.
مصرف مواد زندگی من را نابود کرد. همسر اولم را طلاق دادم و همه چیزم را از دست دادم. حتی به خاطر مهریه به زندان افتادم. در زندان هم به خاطر شرایط روحی بسیار بد، با افراد زیادی درگیر میشدم.
مواد مرا به جایی رسانده بود که دست به کارهایی میزدم که با شخصیت واقعی من هیچ تناسبی نداشت؛ حتی دزدی میکردم. از صندوق صدقه خانه خواهر، برادر و مادرم پول برمیداشتم تا مواد تهیه کنم. چند بار هم به فکر خودکشی افتادم.
اما خدا را شکر میکنم که مسیر زندگیام تغییر کرد و دوباره به کنگره برگشتم. با زحمات فراوانی که به آقا سعید دادم و با صبری که ایشان داشتند، توانستم ادامه مسیر را طی کنم. واقعاً نمیدانم ایشان چقدر برای من زحمت کشیدند، اما میدانم که با دلسوزی مرا به راه درست هدایت کردند.

یک بار هم آقا سعید به من گفت مردانه یک «سقوط آزاد» را تجربه کنم. آن دوران برایم بسیار سخت بود. دردهای شدید متادون را تجربه کردم؛ شبی که همسرم از حال من گریه میکرد و من از شدت درد پاهایم را به دیوار میکوبیدم و سرم را به زمین میزدم. آن شب را هیچوقت فراموش نمیکنم. حتی زیر دوش آب سرد خوابم برد و وقتی بیدار شدم فهمیدم فقط چند دقیقه گذشته است. با همه سختیها، امروز وقتی به آن شب فکر میکنم، خدا را شکر میکنم که آن مسیر را پشت سر گذاشتم.

در این مسیر خیلی گریه کردم و سختی کشیدم، اما امروز فهمیدهام که باید قدر کنگره، راهنما و آموزشها را بدانم. حضور در کنگره برای من یک نعمت بزرگ است.
در پایان دوباره از راهنمای عزیزم آقا سعید، از همه خدمتگزاران کنگره و از شما دوستان که با سکوت خود به صحبتهای من گوش دادید، صمیمانه تشکر میکنم.

- تعداد بازدید از این مطلب :
105