جلسه هفتم از دوره نهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره۶۰، نمایندگی ماهشهر به استادی مسافر علی، نگهبانی مسافرعارف و دبیری مسافر محمود با دستور جلسه 《 کتاب ۶۰ درجه زیر صفر و تصاویر آن 》 در روز یکشنبه ۲۴ خردادماه راس ساعت ۱۷ آغاز شد.

سخنان استاد:
سلام، دوستان، من علی هستم، یک مسافر.
پیش از هر چیز، سپاسگزارم از خداوند که به من فرصت داد تا در این جایگاه قرار بگیرم، خدمت کنم و آموزش ببینم. بسیار خوشحالم که امروز در جمع شما هستم. استرسی همراه با حال خوب دارم؛ وقتی آدم برای اولین بار میخواهد در این جایگاه قرار بگیرد، این تجربه را میکند و من همین الان دارم آن را تجربه میکنم. خیلی طول کشید تا بالاخره من بتوانم در این جایگاه قرار بگیرم.
من در کنگره به این نتیجه رسیدم که هر چیزی در زمان مناسب خودش خوب است و هر کاری باید بهوقت خودش انجام شود تا آدم بتواند نخست خودش بهره ببرد و سپس آن حال خوب و آن آموزش را به طرف مقابل منتقل کند. الان میخواهم دربارهٔ این قضیه، فقط برای دوستان سفر اولی و کسانی که در این جلسه هستند، صحبت کنم. البته نصیحت نمیگنم، چون ما اینجا کسی را نصیحت نمیکنیم؛ بلکه را آنچه تجربه کردهام میگویم. ما اینجا قرار است از تجربه بگوییم.
حتماً بعد از دو ماه از سفرتان که گذشت، درمان سیگار را شروع کنید. این را راهنمای من، بارها به من گفت؛ اما به خودم میگفتم: چه ربطی دارد من که حالا دارم دارو مصرف میکنم، سیگار هم خیلی خوب است، حال میدهد و جواب میدهد. حالا چه عجلهای است، وقت زیاد است. ولی واقعاً وقتی بعد از رهایی وارد سفر دوم شدم، دیدم که این غولی است که خودم تا حالا هم از آن میترسم. همین الان که درمان سیگارم را شروع کردهام، واقعاً از آن میترسم؛ اما این قول را به خودم دادهام که هرطور شده، هر اتفاقی بیفتد، این راه را باید به سرانجام برسانم.
بعد از بیست سال سیگار کشیدن، اولین بار است که تصمیم جدی برای درمان سیگار گرفتهام و هیچوقت به این فکر نکرده بودم. ولی به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهم در کنگره بمانم، باید خدمت کنم؛ و اگر میخواهم خدمت کنم، باید قوانین و حرمتهای کنگره ۶۰ را رعایت کنم. «قرار نیست کنگره طبق میل و خواسته من عمل کند، من باید بر اساس قوانین کنگره عمل کنم.» من آمدهام اینجا که حالم خوب شود و آن گذشتهٔ تاریک اعتیاد را پشت سر بگذارم. بنابراین من اینجا برای کسی تعیین تکلیف نمیکنم؛ آمدهام بگویم که «چَشم» یعنی چه؟ هرکسی در هر جایگاهی که باشد، چه ایجنت، راهنما یا مرزبان، اگر «چَشم» نگوید، هیچ دری بر رویش باز نمیشود. آدم وقتی میگوید «چَشم»، یعنی پذیرفته است که هنوز به آن آگاهی نرسیده است. هرچقدر هم آگاهی کسب کند، در کنگره جایگاهی بالاتر از جناب مهندس را نداریم؛ ایشان در همین جایگاه میگویند: «من هنوز دارم یاد میگیرم.» دیدبانها نیز همینطور هستند.
به دوستان سفر اولی توصیه میکنم حتماً به تهران بروند، دیدبانها را ببینند، ساختمانهای کنگره را ببینند، آکادمی و ساختمان سیمرغ را، آن نظم را تماشا کنند تا ببینند کنگره به چه جایگاهی رسیده است. آن وقت متوجه میشوند که ما الان در ماهشهر چه وظیفهای بر دوش داریم و چه کاری باید انجام دهیم. هر کدام از ما مسئولیم؛ هر کدام از ما باید بدانیم در قبال این صندلی که روی آن نشستهایم، چه وظیفهای داریم. باید بدانیم چیزی که به ما رایگان داده شده را باید به هر طریق ممکن به دیگران منتقل کنیم. این هدف ماست؛ این همان چیزی است که جناب مهندس از ما میخواهد.
آدم اگر بخواهد همان کاری را انجام دهد که برایش تعیین کردهاند، دوران مصرف خود را به یاد آورد که با چه حال و روزی آمدم. یک آدم کاملاً برشکسته، زندگیام را از دست داده بودم، روی تخت بیمارستان افتادم، به کما رفتم و هیچ امیدی نداشتم. فقط و فقط به لطف متد دیاستی، داروی اوتی و آموزشهای جناب مهندس و راهنمای محترم من، حالا اینجا نشستهام. اعتبارم برگشت، سر کار و در خانواده، همهچیز کمکم دارد برمیگردد. این خودِ من هستم که تصمیم میگیرم این مسیر را ادامه بدهم یا ندهم. فاصلهٔ بین خوب بودن و بد بودن، خیر بودن و شر بودن، به اندازهٔ یک تار مو است و هیچکس ایمن نیست. یک کجروی باعث میشود که اصلاً فکر نکنم چطور از این مسیر منحرف شوم.
گروه سایت نمایندگی ماهشهر
تایپ: مسافر عارف و مسافر محمود
ویرایش و ارسال مطلب: مسافر فضیل
- تعداد بازدید از این مطلب :
59