سیزدهمین جلسه از دوره دوازدهم کارگاههای آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره ۶۰ نمایندگی خیام نیشابوری در روزهای پنجشنبه به استادی راهنما مسافرایمان و نگهبانی مسافرحسن و دبیری مسافرحمید با دستورجلسه «آداب معاشرت، ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی» در تاریخ 21 خردادماه 1405 رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.سلام دوستان، ایمان هستم، مسافر.

خداوند را شاکر و سپاسگزارم که امروز این فرصت را در اختیار من قرار داد تا این جایگاه را تجربه کنم، در خدمت شما عزیزان باشم، آموزش بگیرم و خدمت کنم.
همانطور که در جریان هستید، جلسه امروز از دو بخش تشکیل شده است؛ بخش اول مربوط به دستور جلسه هفتگی و بخش دوم جشن اولین سال رهایی مسافر محمدرضاست..
اما در مورد دستور جلسه «آداب معاشرت، ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی»؛ آقای مهندس در طول سال برای هر هفته یک دستور جلسه مشخص میکنند و همین که موضوعی بهعنوان دستور جلسه انتخاب میشود، نشاندهنده اهمیت آن است.
سیدیای با عنوان «آداب معاشرت، ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی» از آقای مهندس در اپلیکیشن موجود است. عزیزانی که آن را گوش کردهاند، بسیار خوب است و کسانی که هنوز گوش نکردهاند، حتماً آن را تهیه و مطالعه کنند؛ زیرا نکات بسیار زیبا، آموزنده و مهمی در آن مطرح شده است که لازم است آنها را در زندگی خود به کار بگیریم.هر زمان صحبت از ادب میشود، من به یاد لقمان حکیم میافتم. همانطور که آقای مهندس میفرمایند: «ادب مرد به ز دولت اوست.»
سؤال معروفی از لقمان حکیم پرسیدند که: «ادب را از چه کسی آموختی؟»پاسخ داد: «از بیادبان.»پرسیدند: «چگونه؟»گفت: «هر کاری که در رفتار آنان زشت و ناپسند دیدم، از آن دوری کردم و هر رفتاری را که پسندیده و نیکو یافتم، در زندگی خود به کار گرفتم.»
در روایتی آمده است که روزی فردی نزد لقمان آمد و گفت: «آیا تو همان برده سیاهپوست هستی؟»لقمان پاسخ داد: «بله.»گفت: «آیا تو همان چوپان سیاهچهره هستی؟»لقمان گفت: «بله.»آن فرد پرسید: «پس راز این همه احترام و ازدحام مردم در اطراف تو چیست؟ چرا مردم سخنان تو را میپذیرند و به تو مراجعه میکنند؟»لقمان پاسخ داد: «من در زندگی خود اصولی را رعایت کردهام و اگر شما نیز آنها را رعایت کنید، حتی از من بهتر خواهید شد.»
سپس فرمود:چشمپوشی از بسیاری از امور ناپسند .حفظ زبان، پاکی خوراک،پاکدامنی و پاکزیستی،احترام به پدر و مادر و بزرگترها،رعایت حقوق همسایگان،و در نهایت، دوری از کارهای بیهوده و دخالت نکردن در اموری که به انسان مربوط نیست.
رعایت این اصول و آداب است که به انسان شخصیت، اعتبار و جایگاه میبخشد و او را به سمت تعادل و آرامش هدایت میکند. :::
همین رعایت اصول و ارزشهاست که از یک غلام سیاهپوست، شخصیتی همچون لقمان حکیم میسازد؛ شخصیتی که نام او تا ابد در تاریخ و ادبیات ما با ادب، معرفت و حکمت همراه و همپیمان است.
آقای مهندس از طریق سیدیها، دستور جلسات، کتابها و جلسات هفتگی، مجموعهای از آموزشها و اصول را به ما منتقل میکنند. رعایت و کاربردی کردن این اصول قرار است ما را به تعادل برساند؛ تعادلی که نتیجه آن درمان و در نهایت رسیدن به تعالی است.
ما در کنگره آموختهایم که درمان فراتر از ترک است و تعادل فراتر از درمان. هدف نهایی انسان از خلقت نیز رسیدن به تعالی است و این امر از طریق آموزش گرفتن، کاربردی کردن آموزشها در زندگی و حرکت در مسیر ارزشها به دست میآید.اگر بخواهیم در زندگی به تعادل، آرامش و آسایش برسیم، باید به یکسری اصول پایبند باشیم. آقای مهندس در مجموع تلاش میکنند ما را به معیاری برسانند که بتوانیم با آرامش و آسایش زندگی کنیم و اجازه دهیم دیگران نیز زندگی کنند.اگر بخواهیم آرامش و آسایش را در زندگی تعریف کنیم، میتوان گفت بر چهار ستون استوار است. دو مورد از این ستونها را مولانا و دو مورد دیگر را حافظ در قالب عباراتی بسیار زیبا بیان کردهاند.
از مولانا پرسیدند: «راز شاد زیستن چیست؟»
گفت: «مرنجان و مرنج.»
پرسیدند: «مرنجان را میفهمیم؛ یعنی دیگران را نرنجانیم، اما مرنج چگونه ممکن است؟ این در اختیار ما نیست و دیگران ما را میرنجانند.»پاسخ این است که اگر انسان خود را کسی نداند و از دیگران توقعی نداشته باشد، کمتر آزردهخاطر و رنجیده میشود.از حافظ نیز پرسیدند: «راز خوشبختی چیست؟»گفت: «بنوش و بنوشان.»
منظور از نوشیدن و نوشاندن، بهرهمند شدن از نعمتهای الهی و انتقال آن به دیگران است؛ نعمتهایی مانند مال و ثروت، سلامتی و تندرستی، علم و معرفت، آگاهی و هر آنچه امروز در اختیار ما قرار گرفته است.
هر نعمتی که امروز در اختیار ماست، امانتی است. وقتی صحبت از امانت میشود، یعنی چیزی که اکنون در اختیار ما قرار گرفته و روزی باید آن را به دیگری منتقل کنیم. همین انتقال دادن و به اشتراک گذاشتن داشتهها و تواناییها، بخشی از هدف خلقت است.
اگر امروز در شرایطی هستم که از نعمت مال، خانواده یا جایگاه خدمت برخوردارم، باید بدانم که هیچیک از اینها متعلق به من نیست. برای مثال، اگر امروز به عنوان راهنمای لژیون ششم خدمت میکنم، باید بدانم که این جایگاه مال من نیست. هر آنچه از نعمتهای الهی در اختیار من قرار گرفته، امانتی است.یعنی امروز نوبت بهرهمندی من از این نعمتهاست و خداوند این فرصت را در اختیارم قرار داده است. اگر به این آگاهی رسیده باشم، هم خودم از آن بهره میبرم و هم اجازه میدهم دیگران نیز از آن بهرهمند شوند.همانگونه که احمد آقا روزی لژیون ششم را به من تحویل داد، روزی نیز من باید این لژیون را به فرد دیگری واگذار کنم. در حقیقت، همه چیز در زندگی بر همین مبنا و معیار استوار است.
امیدوارم همه ما قدر شرایطی را که در آن قرار داریم بدانیم؛ قدر نعمتهایی که در اختیار داریم، قدر جایگاهی که در آن خدمت میکنیم و حتی قدر صندلیای را که روی آن نشستهایم.امیدوارم دست در دست یکدیگر بدهیم تا نه برنجیم و نه برنجانیم و در نهایت.
«به جز از عشق، به جز از مهر، در این مزرعه چیزی نکاریم.»از اینکه به سخنان من گوش دادید، از همه شما سپاسگزارم.

در ادامه تولد یکسال رهایی مسافر محمدرضا برگزار گردید.
اعلام سفر مسافرمحمد رضا :
تخریب: بیش از ۱۷ سال با انواع آنتیایکس آخرین آنتیایکس: هروئین و متادون مدت سفر اول: ۱۰ ماه و ۱۷ روز روش درمان: DST کمکراهنما: آقای ایمان ورزش: فوتبال و فوتسال مدت رهایی: یک سال و پنج ماه و ده روز

خلاصه سخنان راهنمای مسافر:
سلام دوستان ایمان هستم مسافر:
تولدها همه شبیه همدیگه هستند و این تولدها برای تک تک ما پیام دارد برای من ایمان پیامش اینه که تقریبا چهار سال و نیمه قبل یه روزی منم مثل محمدرضا اینجا نشستم تولد یک سال رهاییم رو گرفتم و اون زمان راهنمای من قاسم آقا به من گفت که تا تولدت رو نگیری اتفاقات قشنگ نمی افته و زمانی که تولد رو گرفتی از من یک پاداش خوبم بهت داده می شود و من اون روزا فکر نمی کردم که اتفاقات قشنگ هم در ادامه قراره برای من بیفته و امروز خیلی خوشحالم ممنونم از همه خدمتگزارها از قاسم آقا و همه کسانی که توی راه به من کمک کردن البته محمدرضا قبل از اینکه در موردش صحبت کنم یک پیش زمینه هم بگم در مورد محمدرضا قبل از اینکه بیاد داخل لژیون ما روز اول که اومد با دنیایی از مشکلات چه از لحاظ جسمی چه از لحاظ روحی روانی و چه صور پنهان و چه صور آشکار اومد خب یه چیزی هم من اینجا بگم و من روز رهاییش هم گفتم من حالا بچه ها بعضیا می گویند که شما آقا ایمان خیلی سخت گیری ولی من اگر سخت می گیرم به عزیزانی که میان تو لژیون ششم چون دوست دارم حالشون خوب بشه دوست دارم به اون شرایطی که حقشونه و به خاطرش به این هستی پا گذاشتن من به عنوان اضداد بیام کمکشون کنم تا به اون شرایط برسند خب من محمدرضا رو اگر خواسته باشم خاطره ای ازش بگم اینه که از روز اول شاید جلسه اول سفرش تا آخر سفرش شاید ده جلسه روی صندلی نشسته بود الباقیش همیشه سرپا بود آخر لژ یون و همیشه حالا هر جلسه ای به یک دلیلی این مشکل یک مشکلی داشت که به خاطر سرپا وایسته و همون سرپا وایستاد همون سختگیری ها همون اذیت شدن ها باعث شد که امروز محمدرضا اینجا بنشینه و ان شاالله از این شرایطی که داره خودش بتونه استفاده کنه و بتونه به انسان های دردمندی مثل خودش هم کمک کنه امیدوارم که همه ما تو این امتحان الهی سربلند باشیم و یادمان نرود اول خودمو بگم بعدا محمدرضا و سایر عزیزان امیدوارم قدردان اول خداوند دوم آقای مهندس و این بستری که مهیا شده باشیم و همین طوری که تا امروز محمدرضا ثابت قدم بوده اومده از این به بعد هم باشه خدمتگزار باشه ولی همه ما انسان ها اول خودمو میگویم امیدوارم که محمدرضا و همسفرهای محترمشان قدردان این شرایط باشند قدردان خداوند باشند واز محمدرضا بخوان که تلاشش رو بیشتر بکند.
ممنون که به صحبت من گوش کردید.

خلاصه سخنان مسافر محمدرضا:
سلام دوستان، محمدرضا هستم، یک مسافر.
در ابتدا خداوند را شاکرم که زیر سقف کنگره ۶۰ هستم و در حال آموزش گرفتن و خدمت کردن هستم. همچنین از خداوند تشکر میکنم که اذن ورود من به کنگره را صادر کرد. بعد از آن از آقای مهندس و تمام راهنماهای خوبم سپاسگزارم.
من راهنماهای زیادی داشتم. شاید اگر یک دور دیگر هم میزدیم، باز هم راهنمایم را عوض میکردم! چون آن زمان فکر میکردم مشکل از راهنماهاست و با خودم میگفتم اگر راهنمای دیگری داشته باشم، حالم بهتر میشود. اما بعدها فهمیدم که مشکل دقیقاً از خودم و افکارم بوده است.یکی از نکاتی که برای من خیلی ساده و پیشپاافتاده به نظر میرسید و اصلاً به آن اهمیت نمیدادم، درگیر بودن افکارم بود. ایمانآقا بارها این موضوع را به من تذکر میدادند، اما من متوجه منظورشان نمیشدم و نمیفهمیدم که ریشه بسیاری از مشکلاتم همین افکار آشفته است.
هرچه جلوتر آمدم، فهمیدم که حرفشان کاملاً درست بوده است. من آدم عجولی بودم و میخواستم همه چیز را خیلی زود به دست بیاورم؛ حتی رهایی را. همین عجله باعث میشد کارهایی انجام دهم یا بخواهم میانبر بزنم و در نهایت همه چیز را خراب کنم.حرف زیادی برای گفتن ندارم، فقط میخواهم بگویم ناامید نشوید. با آن همه تخریبی که داشتم، هر بار که به کنگره میآمدم فکر میکردم درمان من غیرممکن است.
یادم میآید زمانی که در لژیون قاسمآقا بودم، ایشان کاملاً متوجه حال و روز من میشدند. من میآمدم، گوشهای مینشستم و در خودم بودم. تا اینکه یک روز به من گفتند: «پاشو از لژیون برو بیرون.»
آن زمان ناراحت شدم و با خودم گفتم چرا ایشان با من اینگونه رفتار کردند؛ اما بعدها فهمیدم که مقصر اصلی خودم بودم.اگر انسان واقعاً بخواهد، درمان میشود. به جرأت میتوانم بگویم برنامه درمانی من جزو سختترین برنامههای درمانی بود؛ با آن همه تأخیر و مشکلاتی که داشتم. اما اگر خواسته وجود داشته باشد، امکانپذیر است.اگر بخواهم این موضوع را به دستور جلسه ربط بدهم، باید بگویم آن زمان اصلاً تعادل نداشتم. یادم میآید یک بار بر سر موضوعی با همسفرم بحثمان شد. بعد به پارکینگ رفتیم و همسفرم آمد تا با من صحبت کند. من هم در اوج بیتعادلی، ناگهان مشت محکمی به او زدم که باعث آسیبدیدگیاش شد. کار به بیمارستان کشید و مشکلات زیادی پیش آمد.
بدتر از همه این بود که آن زمان حتی این موضوع برایم اهمیت نداشت. نه تنها به فکر حال همسفرم نبودم، بلکه حتی به بیمارستان هم نرفتم. این میزان بیتعادلی و ناآگاهی من بود.
امروز خدا را شکر میکنم که تغییراتم را دیگران میبینند، حتی اگر خودم کمتر متوجه آن باشم. همسفرم همیشه میگوید که خیلی تغییر کردهام و تعادلم بسیار بیشتر شده است.
برای مثال، همین چند روز پیش با یکی از همسایهها بر سر موضوع کولر اختلافی پیش آمد. اگر این اتفاق چند سال قبل رخ داده بود، قطعاً کار به دعوا و درگیری میکشید. شاید حتی اتفاقات خیلی بدتری رخ میداد.
اما این بار فقط آرامش خودم را حفظ کردم. هرچند طرف مقابل مدام اعتراض میکرد و سر و صدا راه میانداخت، اما من سعی کردم آرام بمانم. در نهایت هم ابتدا کولر ایشان را درست کردم و بعد سراغ کولر خودمان رفتم. نتیجه این شد که خود آن فرد از رفتارش خجالت کشید.
در پایان باز هم میگویم که ناامید نشوید. ناامیدی و افکار منفی از بدترین چیزهایی هستند که میتوانند سراغ انسان بیایند. سعی کنید افکار منفی را از خودتان دور کنید.انشاءالله با خواسته واقعی خودتان، با تلاش و با مسیری که راهنما به شما نشان میدهد، همه شما به رهایی برسید.از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، از همه شما سپاسگزارم.

خلاصه سخنان همسفر راهنما طیبه:
سلام دوستان طیبه هستم همسفر قاسم
خداوند رو شکر می کنم که این جایگاه رو امروز دارم تجربه می کنم و حال خوش آقای محمدرضا و خانم سمیه عزیزم و از همه مهم تر صدف نازنین رو می بینم خب اول از همه من برای خانم اعظم عزیز آرزوی سلامتی می کنم به خاطر کسالتی که برایشون پیش اومده بود خب و این توفیق نصیب من شد تا امروز در خدمت شما عزیزان باشم و این روز قشنگ رو به این عزیزان تبریک بگم به آقای ایمان هم تبریک می گم واقعا آقای ایمان تو این چند وقت بسیار زحمت کشیدن بسیار تلاش کردند آقای محمدرضا خواسته اش رو داشتم خب این خودش خیلی نوید خوبیه برای مسافرایی که خواسته شو دارن ولی تا وقتی که بهای حال خوش رو پرداخت نکردن به حال خوش نرسیدند. دو سال و نیم پیش خانم سمیه اومدن تو لژیون من خب همونجور که خانم زهرا گفتن با کوله باری از ناامیدی اومدن تو لژیون من یعنی جوری بود که من خداییش خودمم تو دلم فکر نمی کردم که آقای محمدرضا به رهایی برسه چون خیلی پایین بالا داشتن خیلی فراز و نشیب داشتن تو سفرشون ولی وقتی که تقدیرشون تقدیر سلامتی و حال خوش بود قرار بود از این محیطی که پا گذاشتم ناامید نروند بیرون خب خداوند همه چیز رو کنار هم گذاشت و به حال خوش رسیدن خانم سمیه تو لژیون من یک الگوه من هر کدوم از رهجویان که واقعا از مسافرشون ناامید هستند من خانم سمیه رو براشون مثال می زنم می گم خانم سمیه وایستادن صبر کردن تلاش کردن تو این مسیر سی دی هاشون رو می نوشتن آموزش هاشون رو کاربردی می کردند دخترشون صدف پا به پای مامانشون تو این مسیر همراهشون بود من می دیدم که صندلیار رو جابجا می کنن رو هم می ذاشتن می گفتن من گفتم چیکار می کنی صدف می گفت من دارم صندلی ها رو جمع می کنم تا خداوند حال بابام هم خوب کنه تا بابای منم به درمان برسد خب اینجا نقش همسفر خیلی پررنگ بود برای خانم برای آقای محمدرضا ان شاالله تک تک شما مسافران نقش همسفراتون رو شوخی نگیرید همسفراتون هم بیارید اگر خودتون دارید آموزش می گیرید تو این محیط بهشون اجازه بدید تا همسفراهم آموزش بگیرند به تعادل برسند به حال خوش برسند. از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، از همه شما سپاسگزارم.

خلاصه سخنان همسفر سمیه.
سلام دوستان، سمیه هستم، همسفر محمدرضا.
در ابتدا از خداوند سپاسگزارم که این مسیر را به من نشان داد و باعث شد وارد کنگره بشوم. همچنین از آقای مهندس، آقای ایمان، خانم طیبه و راهنمای عزیزم خانم اعظم تشکر میکنم. متأسفانه ایشان امروز در جمع ما حضور ندارند و به دلیل کسالتی که برایشان پیش آمده، از همین جا برایشان آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم هرچه زودتر بهبودی کامل پیدا کنند..اگر بخواهم از محمدرضا بگویم، باید بگویم که روزهای سختی را پشت سر گذاشتهایم. البته امروز خدا را شکر میکنم که حالش خوب شده و شرایط خیلی فرق کرده است.
خاطرهای یادم میآید؛ زمانی بود که محمدرضا ده روز، بیست روز از خانه میرفت و من هیچ خبری از او نداشتم. واقعاً نمیدانستم کجاست و چه میکند. بعد از بیست روز برمیگشت و مثلاً میخواست من و صدف را برای گردش ببرد. ساعت ۹ شب زنگ میزد و میگفت: «آماده باشید، میخواهیم برویم بیرون.»ما هم خوشحال میشدیم که بالاخره بعد از این همه مدت پیدایش شده و قرار است با هم بیرون برویم. آماده میشدیم و منتظر میماندیم، اما هرچه تماس میگرفتیم جواب نمیداد. ساعت یک یا یک و نیم شب تازه زنگ میزد و میگفت: «خانم، آماده باش برویم!»من میگفتم: «الان یک نیمهشب است! از ساعت ۹ منتظر گذاشتی، حالا میگویی تازه اول شب است و آماده شو برویم؟»
از طرفی فقط کافی بود بپرسم کجا بودی یا چرا دیر آمدی؛ همان یک سؤال بهانهای میشد که دوباره برود و خدا میدانست چه زمانی، ده روز یا بیست روز بعد، دوباره پیدایش شود.محمدرضا اصلاً تعادل نداشت. کافی بود یک جمله به او بگویم؛ هر چیزی که دم دستش بود به سمت من و صدف پرتاب میکرد.من همیشه وقتی محمدرضا میگفت «دارم میآیم خانه»، تمام وجودم میلرزید. با خودم میگفتم معلوم نیست این بار چه اتفاقی میافتد، چه دعوایی راه میافتد یا چه چیزی به سمت ما پرتاب میشود. واقعاً روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتم.
الان میخواهم به تمام همسفرانی که مسافرشان نمیآید، یا آمده و گریز زده، یا به هر دلیلی از مسیر خارج شده است بگویم: صبر کنید.خانم طیبه، خدا همیشه نگهدارشان باشد، در آن روزهای سخت خیلی به من کمک کردند. وقتی مسافرم گریز زد، دیگر نمیخواستم به کنگره بیایم؛ اما ایشان باعث شدند که من ماندگار شوم.همیشه به من میگفتند: «اگر این زنجیره قطع شود، مسافرت دیگر برنمیگردد. اجازه بده این زنجیره برقرار بماند. تو به مسیرت ادامه بده تا مسافرت هم رها شود.»من هم ادامه دادم و از ته دل محمدرضا را رها کردم.
الان به همسفران میگویم تا زمانی که مسافرشان را واقعاً رها نکنند، خداوند وارد عمل نمیشود. انگار خدا میگوید: «تا وقتی خودت چسبیدهای، من نمیتوانم وارد شوم.»رها کردن باید از ته دل باشد، نه فقط در ظاهر.
روزی که من محمدرضا را از ته دل رها کردم، خداوند وارد زندگی ما شد و واقعاً به ما کمک کرد.
امروز شاید هنوز کمبودها و مشکلاتی در زندگی وجود داشته باشد، اما حتی یک لحظه از زندگی فعلیام را با تمام آن روزهایی که ظاهراً همه چیز داشتیم اما آرامش نداشتیم، عوض نمیکنم.زندگی امروزمان را مدیون کنگره هستیم و بعد از آن، مدیون خانم طیبه و قاسمآقا که در این مسیر واقعاً به ما کمک کردند.
در پایان از همه شما میخواهم، اگر امروز ناامید هستید و فکر میکنید شاید هیچوقت حالتان خوب نشود، بدانید که من و مسافرم هم روزی دقیقاً همین حال را داشتیم.فقط صبر کنید، عجله نکنید و امیدتان را از دست ندهید.
مطمئن باشید همان جایگاهی که روزی آرزو داشتم روی آن بنشینم و امروز تجربهاش میکنم، روزی نصیب شما و مسافرتان نیز خواهد شد.از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، از همه شما سپاسگزارم.




ضبط صدا:مسافر حبیب( لژیون سوم)
تایپ وویراستاری: مسافر احمد(لژیون سوم)
عکاس:مسافر ابوطالب (لژیون هفتم)
دیتا پرژکتور:مسافر هادی (لژیون چهارم)
بارگذاری: گروه خبری و سایت نمایندگی خیام نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
0