زمانی که وارد کنگره۶۰ شدم، گمان نمیکردم روزی برسد که تا این اندازه تغییر کنم، تنها برای کمی آرامش آمده بودم؛ اما گویی به یک باره متولد شدم، اکنون که به گذشته نگاه میکنم، خود را نمیشناسم، آن دخترِ؛ زودرنج، بیحوصله و خسته، اکنون جای خود را به آدمی داده که از گذشته آرامتر و صبورتر شده و نیز نگاهش به زندگی تغییر کرده است،کنگره۶۰؛ به من یاد داد که حالِ خوب اتفاقی نیست، بلکه بایستی ساخته شود، بایستی برای آن جنگید و صبور بود، یاد گرفتم برای رسیدن به آرامش، شتابزده عمل نکنم، گاهی دردها نیاز به گذشت زمان دارند تا التیام پیدا کنند، اکنون حسهای درون من نیز تغییر کرده، موضوعاتی که روزی برایم آزاردهنده بودند، امروز دیگر آن حس تلخ را ندارند، گویی قلب من وسیعتر و نگاه من مهربانتر شده و این زیباترین تغییری است که میتوانستم تجربه کنم، امروز من قویتر، صبورتر و از همه مهمتر بیش از همیشه خود را دوست دارم، کنگره۶۰؛ تنها برای من یک مسیر نبود، بلکه مکانی بود تا بتوانم خود را پیدا کنم و درک کنم که هنوز هم میتوان از نو ساخت، از نو لبخند زد و از نو زندگی کرد، در آخر از صمیم قلب از آقایمهندس عزیز بسیار سپاسگزارم بابت نوری که در دل انسانهای خسته روشن کردند، امیدی که به زندگیهای خاموش دادند و نیز مسیر جدیدی که برای رسیدن به آرامش انسانها نشان دادند، گاهی انسانها تنها یک انسان نیستند، بلکه یک معجزهاند و شما برای اغلب انسانها همان معجزه زیبای زندگی هستید.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیستم)
خدا را بسیار شاکرم که در بهشتی به نام کنگره قرار گرفتم، بهشتی که نمیدانم چه زمان، و حاصل کدام بذر نیک من بود که اکنون زمان برداشت آن بذر فرا رسیده است و یاد گرفتم برای زندگی بجنگم تا پیروز شوم، قبل از کنگره در جهل، نادانی، ترس و ناامیدی و همچنین عدم اعتماد به سر میبردم، اغلب اوقات یک سلام کردن ساده برایم زجر آور بود و همیشه انسان ناسپاسی بودم، مدام از خدا گله میکردم که برای چه مرا آفریدی؟ چرا خوشبختی تنها مال دیگران است و من سهمی ندارم، زمانی که با مشکلی مواجه میشدم به جای صبوری کردن فقط شکایت میکردم و حتی بعد از حل مشکل از خداوند تشکر نمیکردم؛ اما امروز یاد گرفتم تا زمانی که سختیها و شکستها نباشد نمیتوانم انسانی کارآزموده و پیروز باشم، یاد گرفتم باید شکرگزار باشم، سال ۱۴۰۲ با کولهباری از غم و اندوهی و بیماری پا به کنگره گذاشتم، پوشش تمام اعضا سفید بود؛ اما من تنها سیاهی را میدیدم و گریه میکردم، به خاطر دارم آن روز پنجشنبه بود و تولد یکی از اعضا، زمانی که به خانه برگشتم به همسرم گفتم امروز به جای عجیبی رفتم و به آنجا احساس بسیار خوبی داشتم، دوست دارم جلسه بعد تو هم همراه من بیایی، سه ماه قبل از ورودم به کنگره، متوجه توموری در مغزم شده بودم که پزشکان امید زیادی به درمان نداشتند و مجبور بودم دائم به تهران سفر کنم، داروهای زیادی مصرف کنم که خدا را شکر فقط ۲۰ روز از آنها استفاده کردم آن هم به دلیل آرامش و خواب، بعد از گذشت مدتی به همراه همسرم به کنگره آمدیم و متوجه شدیم که تنها حال خوش در این مکان یافت میشود، اکنون ۳ سال است که در این مکان مقدس هستیم، با کاربردی کردن آموزشها توانستم دانایی و همچنین روش صحیح زندگی را فرا گیرم، در گذشته از طبیعت بسیار بیزار بودم؛ اما اکنون با گلها و نیز درختان صحبت میکنم و به یاد صحبت آقایمهندس میافتم که فرمودند؛ « درختان ایستاده میمیرند»، خداوند را بسیار شاکر و سپاسگزارم که توانستم به آرامش و آسایش دست پیدا کنم و به بیماری خود غلبه کنم با وجود اینکه هنوز تحت درمان هستم، از مسافر عزیزم بسیار تشکر میکنم که همانند کوه در کنار من ایستادگی کردند و همچنین از اینکه در کنار یک فرد مصرفکننده قرار گرفتم به خود افتخار میکنم، و خوشحالم که اکنون در کنار او و فرزندانم با عشق و محبت زندگی میکنم، از جمله کارهای دیگری که در کنگره یاد گرفتم؛ روش صحیح، به اندازه و سر وقت غذاخوردن، سر ساعت خوابیدن و بیدار شدن و از همه مهمتر رسیدن به وزن ایدهآل خود با استفاده از روش دژاکام، در اقوام نیز با استفاده از این روش به وزن ایدهآل خود رسیدهاند و تمام امراض آنها بهبود یافته است.
نویسنده: همسفر نعیمه رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیستم)
از دوران کودکی با یک فرد مصرفکننده زندگی میکردم، پیش از ورود به کنگره، به نقطه تاریکی رسیده بودم که در آن، مرگ تنها آرزوی من بود و زندگی برایم معنایی نداشت، اغلب اوقات از خود میپرسیدم: اصلا برا چه به این دنیا آمدهام؟ در روزهای نخست ورود به کنگره، با وجود تمام تلاشها، باز هم هیچگونه پیشرفتی در من دیده نمیشد. گویی در تلاطمِ حسهای منفی گرفتار بودم و تصور میکردم در کنار مصرفکننده، هرگز نمیتوانم به آرامش و حال خوش برسم؛ اما به لطف خدا، با بهکارگیری آموزشها، مسیر برای من باز و من نیز دگرگون شدم، امروز دریافتهام که سختیها و چالشها، دشمن من نیستند، بلکه سرمایههای گرانبهای زندگی من هستند که مرا برای آزمونهای پیشرو، استوارتر میسازند، صمیمانه از آقایمهندس و خانواده محترم ایشان که این بستر ارزشمند را مهیا کردند بسیار سپاسگزارم، از راهنمای دلسوز خود که با صبوری، کلام کارگشا و آموزشهای بهموقع، مرا از باتلاق خودساختهام بیرون کشیدند و به ساحل آرامش رساندند، بینهایت قدردانی میکنم.
ویرایش: همسفر کیمیا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیستم)
ارسال: همسفر فریده رهجوی راهنما همسفر مینا (لژیون بیستوسوم)
نمایندگی همسفران شعبه سلمان فارسی
- تعداد بازدید از این مطلب :
62