گاهی زندگی انسان در مسیری قرار میگیرد که جز تاریکی، ناامیدی و رنج چیزی نمیبیند. روزهایی را پشتسر گذاشتهام که شبهایش با اشک به صبح میرسید و صبحهایش با ترس و نگرانی آغاز میشد. سالها در جستوجوی آرامش بودم، آرامشی که گمان میکردم؛ باید آن را در دیگران پیدا کنم، در حرفها، در حمایتها و در دلسوزیهای اطرافیان؛ اما هرچه بیشتر جستوجو میکردم، بیشتر در گرداب ناامیدی فرو میرفتم. در آن روزها بارها با قلبی شکسته دست به دعا برمیداشتم و از خداوند میخواستم راهی روشن پیش پایم قرار دهد. نمیدانستم پاسخ این دعاها چگونه و از کجا خواهد آمد. فقط امیدوار بودم روزی نوری در دل این تاریکی بدرخشد.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم خداوند دعایم را شنید و مسیر تازهای را پیش رویم قرار داد. مسیری که با ورود به کنگره آغاز شد، مکانی که در همان نخستین روزها با آغوشی گرم، لبخندهایی صمیمی و انسانهایی روبهرو شدم که هرکدام داستانی از رنج و رهایی داشتند. آن روز باور نمیکردم که روزی من نیز بتوانم به آرامشی که در چهره آنها میدیدم دست پیدا کنم. اکنون پس از دو سال حضور در این مکان امن و مقدس، هر روز بیشتر به ارزش آن پی میبرم. اینجا فقط محلی برای آموزش نبود؛ مکانی امن که مدرسه زندگی من شد. آموختم مسئولیت زندگی خود را بپذیرم، بر ترسهایم غلبه کنم، به جای قضاوت دیگران روی تغییر خودم تمرکز کنم و بدانم که حل بسیاری از مشکلات از درون خود انسان آغاز میشود. در طول این مسیر روزهای سخت نیز کم نبود. بارها با دلی شکسته وارد لژیون شدم؛ اما هر بار جرقهای از امید در وجودم روشن شد. گاهی یک آموزش یک سیدی، یک جمله از راهنما یا یک برداشت ساده، مسیر فکرم را تغییر میداد و آرامشی دوباره به قلبم بازمیگرداند. انگار پاسخ پرسشهایم را درست در زمانی که به آن نیاز داشتم دریافت میکردم.
امروز وقتی لبخند مسافرم را میبینم، وقتی حضورش را در کنار خانواده احساس میکنم و میبینم که جای تلخیها را مهربانی و آرامش گرفته است، خداوند را هزاران بار شکر میکنم. روزهایی بود که دور هم نشستن خانواده، برایم تنها یک آرزو بود؛ اما امروز آن آرزو به واقعیت تبدیل شده است. بزرگترین هدیهای که در این سفر نصیبم شد، آرامش بود. آرامشی که از تغییر نگاه و جهانبینی به دست آمد. فهمیدم که نمیتوانم دیگران را تغییر دهم؛ اما میتوانم خودم را تغییر دهم و همین تغییر، دنیای اطرافم را نیز دگرگون میکند. امروز زنی صبورتر، آگاهتر و محکمتر هستم. مادری که میتواند با عشق و آرامش با فرزندانش گفتگو کند و انسانی که دیگر اسیر حرفها و قضاوتهای دیگران نمیشود.
اکنون وقتی از روزهای سخت گذشته سخن میگویم، به جای اشک لبخند بر لبانم مینشیند؛ زیرا میدانم آن رنجها مقدمه رسیدن به این حال خوش بودهاند. در پایان، از صمیم قلب سپاسگزارم از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان که با روشن کردن این چراغ، راه را برای بسیاری از انسانها هموار کردند. همچنین از راهنمای عزیزم، همسفر معصومه و راهنمای مسافرم که با عشق، صبوری و دلسوزی در این مسیر همراه ما بودند قدردانی میکنم. خداوندا شکرت که پایان آن روزهای تاریک، سرآغاز خطی روشن و پرامید در زندگی من شد.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دوم )
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دوم )
ارسال: همسفر الهام رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) دبیر اول سایت
همسفران نمایندگی بیرجند
- تعداد بازدید از این مطلب :
70