راهنمایم
میدانم از کجا آمدهای
از سرزمینی پر ز سردی و سودایی
با کولهباری از سرما و یخ آمدهای
میدانم قندیلهایت را چگونه آب کردهای
فریاد سلولهایت را چگونه آرام کردهای
گفته بودی برایمان
از تنگی روزگار که سخت و سنگین بود برایت
اما ناگهان چه شد تو را؟
کسی با تو سخن گفت؟!
بر خیز و بیا که اینجا گرمایی دارد
پر از نور است و انوار ایمانی دارد
تو آمدی به این جزیره خوشبختی
جزیره شادی
با فرمانهایی که در این جزیره جاری ست
چیدی برای خود تک به تک
ریختی در جانت هر کدام را برای زیستن
ذرهذره قندیلهایت را به گرمایی آشنا کردی برای خویشتن
چه زیبا ساختی خویش را
چه زیبا آراستی فرمانها را برای خویشتن
تو اکنون در آن سرزمین لم یزرع
برای دیگران هستی ابری برای باریدن
برای جاری کردن بحری که میجوید آن سرزمین
آبی را برای زنده ماندن
و تو تولد دیگری هستی برای این سرزمین خوشبختی
که شادی را در دل دیگران میکنی جاری
هر کجا بحری ببینم تو را به یاد خواهم آورد
هر کجا بارانی ببینم
تو را به آغوش خواهم کشید
به یاد این روزهای شیرینی که درکنارت آموختم
میشود جور دیگری شد
میشود ساختارها را تغییر داد
می شود به خوبیها
به هر آنچه که خواهی رسید
به شرط اینکه کنی فرمانبرداری تا شوی فرمانروای خویشتن خویش
درود فرستم بر تو ای راهنمای سختکوش و توانا
هر کجا باشی برایت کنم دعا
با تمام وجودم خواهم رحمت از پروردگارم برایت
سراینده: همسفر رقیه رهجوی راهنما همسفر خندان (لژیون هفتم)
رابط خبری: همسفر سمیه ن. رهجوی راهنما همسفر خندان (لژیون هفتم)
ارسال: راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم) نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
133