جلسه دهم از دوره دوم سری کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰، ویژه مسافران و همسفران نمایندگی کاشان، با استادی راهنمای محترم مسافر هادی، نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافرمحمدرضا با دستور جلسه "در استحکام پایههای علمی و مالی کنگره۶۰، من چه کرده ام؟" روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ ساعت 16 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان هادی هستم یک مسافر. بسیار خرسندم که بار دیگر افتخار خدمتگزاری به شما عزیزان در کاشان را دارم. حضور در کنار شما همواره برای من مایه سرفرازی و انرژی است و واقعاً خوشحالم که آقای حسین، ایجنت محترم نسبت به بنده لطف دارند و این فرصت را به من دادهاند. امروز میخواهم در مورد موضوع «استحکام پایههای علمی و مالی کنگره ۶۰» صحبت کنم و خودم را با این سوال مورد پرسش قرار دهم: من چه کردهام؟ من پنج سال رهایی داشتم، اما در آن مدت هیچ خدمتی در کنگره انجام نداده بودم، نه راهنما شده بودم و نه کمکی به دیگران کرده بودم. وقتی بعد از این مدتی دوری کردم، بالاخره روزی شد که دوباره اجازه ورود به عرصه خدمت را پیدا کردم و توانستم علمی که کنگره به من آموخته بود را به دیگران منتقل کنم.
یادم هست اولین باری که در شعبه شیخ بهایی گلریزان برگزار شد، راهنمای عزیزم دستم را گرفت و گفت: تو میتوانی از عهده سرداری برآیی، برو اعلام کن. اما آن روز من نتوانستم تعهد خود را پرداخت کنم. در آن زمان خیلی فکر میکردم کسی با رهجویی که به تعهدش عمل نمیکند کاری ندارد و همه چیز اختیاری است. متأسفانه در آن مدت که از کنگره دور بودم، هر آنچه را که دارایی داشتم از دست دادم. اما روزهای سختی پیش آمد که به سختی امرار معاش میکردم. در آن دوران، دیدهبان محترم، جناب آقای صدیقی، به من فرمودند: آیا میخواهی در کنگره خدمت کنی؟ من با اشتیاق گفتم، اگر قبول میکنید، چرا که نه؟ از همان روز مسئولیت نشریات را بر عهده گرفتم و همزمان با موفقیت در امتحانات، تمام تلاش خود را کردم تا لژیونم را بهتر اداره کنم. به سوگندی که موقع گرفتن شال راهنمایی خورده بودم، پایبند بودم و در واقع چهار سال کامل به تعهد خود عمل کردم. در این مسیر عضو لژیون سردار شدم و با هر مکافات ممکن، همچنان به تعهد خود وفادار ماندم.
نکته جالب اینجاست که آن اتفاقی که باید در زندگیام میافتاد، واقعاً رخ داد. باران رحمت خداوند نازل شد، کار و کاسبیام رونق گرفت و زندگیام رو به رشد آمد. پس از چهار سال، دیدهبان محترم راهنمایان، جناب آقای ترابخانی به من زنگ زدند و فرمودند: چهار سال لژیونداریات تمام شده و باید آن را تحویل دهی. از روزی که لژیون را تحویل دادم، یک روز هم بیکار نماندم. همسفرم را دنور کردم، همسر گلم را دنور کردم و فرزندم را هم دنور کردم. تمام تلاشم این بود که مهندس اجازه پهلوانی را به من بدهد. متأسفانه در ابتدا فرمودند: تا زمانی که خانه مستقل نداشته باشی، نمیتوانم اجازه پهلوانی به تو بدهم. اما از آن جایی که شروع به بخشش کردم، متوجه شدم هر وقت جیبم خالی میشود، باید در کنگره بیشتر کار کنم. من همیشه به کنگره بدهکارم. این داستان زندگی من در کنگره است که با امید به سودمند بودن برای شما عزیزان در اختیارتان گذاشتم.
به عقیده من، اگر هزاران میلیارد پول هم داشته باشیم، اما نتوانیم از آن برای حال خوش استفاده کنیم و از آن لذت نبریم، آن اموال متعلق به ما نیست و تنها دردسر میآورد. در واقع انسان زمانی واقعاً مالک داراییهایش است که بتواند از آنها برای بخشش و کمک به دیگران استفاده کند. وقتی از کار نیکی که کردهای لذت ببری، آن وقت آن اموال به نام توست و میتوانی حداکثر استفاده را از آن ببری.در پایان، امیدوارم تا آخر سال، این سالن مملو از مسافران و همسفران عزیز باشد. از اینکه با دقت به صحبتهای من گوش دادید، صمیمانه سپاسگزارم.

عکاس: مسافر مسعود، تایپ و ویرایش: مسافر رسول
تنظیم و ارسال: مسافر آرش، مرزبان خبری
گروه خبری مسافران
- تعداد بازدید از این مطلب :
81