English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده- همسفر بودن، سفری از درد تا بیداری

گروه خانواده- همسفر بودن، سفری از درد تا بیداری

سال‌ها فکر می‌کردم اعتیاد فقط زندگی یک نفر را خراب می‌کند؛ اما زمانی که خودم وارد این مسیر شدم، فهمیدم اعتیاد مانند موجی است که تمام اعضاء خانواده را با خود درگیر می‌کند. شاید جسمِ مسافر درگیر مصرف مواد باشد؛ اما روح و روان خانواده نیز آرام‌آرام خسته، ناامید و فرسوده می‌شود. من یک همسفر هستم؛ همسفری که روزهای زیادی را با ترس بیدار شده، با نگرانی به خواب رفته و بارها میان امید و ناامیدی دست‌وپا زده است. روزهایی وجود داشت که صدای باز شدن درِ خانه، قلبم را به لرزه می‌انداخت. شب‌هایی نیز بود که تا صبح بیدار می‌ماندم و هزاران فکر به ذهنم هجوم می‌آورد؛ این‌که آیا روزی آرامش به زندگی ما بازمی‌گردد؟ آیا دوباره می‌توان خندیدن را از ته دل تجربه کرد؟ آیا ممکن است یک خانواده، دوباره خانواده شود؟

در ابتدای مسیر تصور می‌کردم اگر بیشتر مراقبت کنم، بیشتر نصیحت کنم، بیشتر ناراحت شوم یا حتی بیشتر دعوا کنم، شاید شرایط تغییر کند؛ اما حقیقت چیز دیگری بود. من نیز به‌تدریج در حال نابود شدن بودم. خودم را فراموش کرده بودم؛ آرامشم، لبخندم و حتی امیدم را از دست داده بودم. بدترین بخش ماجرا این بود که احساس می‌کردم هیچ‌کس حال مرا درک نمی‌کند. در مقابل دیگران لبخند می‌زدم؛ اما درونم سرشار از آشوب بود. از تظاهر به خوب بودن خسته شده بودم؛ از این‌که مدام وانمود کنم همه‌چیز عادی است، در حالی که درون خانه، دل‌هایمان زخمی و خسته بود تا روزی که با کنگره۶۰ آشنا شدم.

اولین باری که وارد جلسه کارگاه آموزشی کنگره۶۰ شدم؛ فقط انسانی خسته بودم که امید چندانی نداشت؛ اما زمانی که صحبت‌های همسفران را شنیدم، احساس کردم برای نخستین بار کسی درد دل مرا با صدای بلند بیان می‌کند. فهمیدم که تنها نیستم. فهمیدم افراد بسیاری این تاریکی را تجربه کرده‌اند و دوباره نور را یافته‌اند. همین موضوع جرقه‌ای از امید را در دلم روشن کرد و باعث شد با دیدگاه متفاوتی به زندگی نگاه کنم؛ همسفر بودن فقط به معنای غصه خوردن نیست، بلکه به معنای رشد کردن در کنار سفر مسافر است. یاد گرفتم به‌جای کنترل کردن، آگاهی کسب کنم؛ به‌جای سرزنش کردن، آموزش ببینم و به‌جای غرق شدن در ترس و نگرانی، به خداوند و مسیر اعتماد کنم.

یادم می‌آید روزهایی را که از شدت اضطراب حتی خواب راحتی نداشتم؛ اما با آموزش‌هایی که در کنگره دریافت کردم، آرامش به‌آرامی به زندگی‌ام بازگشت. نه این‌که مشکلات یک‌شبه حل شده باشند خیر؛ اما من تغییر کرده بودم، نگاهم تغییر کرده بود و یاد گرفته بودم حال خوبم را به رفتار دیگران گره نزنم. کنگره۶۰ به من آموخت که یک همسفر نیز به درمان نیاز دارد؛ درمانِ افکار خسته، احساسات زخمی و روح فرسوده‌ای که سال‌ها درد کشیده است. در این مسیر بارها با خودم فکر کرده‌ام که اگر مهندس دژاکام این راه را ایجاد نکرده بودند، شاید بسیاری از ما همچنان در تاریکی ناامیدی سرگردان می‌ماندیم. شاید خانواده‌های زیادی از هم می‌پاشیدند و افراد بسیاری هرگز طعم آرامش را دوباره تجربه نمی‌کردند.

قدردانی از چنین نعمتی واقعاً با کلمات امکان‌پذیر نیست؛ زیرا این‌که انسانی با عشق، دانش و تعهد، مسیری را بنا کند که هزاران نفر بتوانند دوباره زندگی کردن را بیاموزند، چیزی فراتر از یک خدمت معمولی است. کنگره۶۰ فقط یک مکان نیست؛ بلکه پناهگاهی برای دل‌های خسته است. جایی است که انسان می‌آموزد، هنوز هم می‌توان دوباره برخاست، امید داشت و دوباره زندگی کرد. امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که چه میزان در تاریکی زندگی می‌کردم؛ اما همان روزهای سخت باعث شدند، معنای واقعی آرامش را درک کنم. امروز بیش از هر زمان دیگری قدر لبخندهای ساده، دورهم بودن اعضاء خانواده، آرامش خانه و نعمت امید را می‌دانم.

هنوز هم مسیر ادامه دارد و ادعا نمی‌کنم که همه‌چیز کامل شده است؛ اما امروز دیگر ناامید نیستم. امروز باور دارم که انسان می‌تواند دوباره از نو ساخته شود؛ با آموزش، صبر، عشق و با خواستن. اگر امروز فردی این دل‌نوشته را می‌خواند و دلش خسته است، می‌خواهم به او بگویم که من نیز روزی فکر می‌کردم، پایان راه فرا رسیده است؛ اما درست از همان جایی که همه‌چیز تاریک به نظر می‌رسید، نور به‌آرامی وارد زندگی‌ام شد. همسفر بودن برای من فقط یک عنوان نیست؛ بلکه سفری است از درد تا بیداری، از آشفتگی تا آرامش و از ناامیدی تا امید.

نویسنده: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون اول)
ارسال: همسفر زهرا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پاسارگاد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .