سومین جلسه از دور ششم سری کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره ۶۰ نمایندگی بروجن با استادی مسافر عباس، نگهبانی مسافر ید الله و دبیری مسافر مسلم با دستور جلسه «وادی سوم و تأثیر آن روی من» روز سهشنبه 05 خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ برگزار گردید.
خلاصه سخنان استاد؛
سلام دوستان عباس هستم یک مسافر.

خدا را شاکر و سپاسگذارم که امروز در این جایگاه قرار گرفتم. از لژیون مرزبانی، ایجنت محترم و نگهبان تشکر میکنم که این فرصت را در اختیار بنده قرار دادند که آموزش بگیرم. باید دانست که هیچ موجودی به اندازهٔ خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند. ما با شروع در این وادی، برای خود آغازی تازه داریم؛ آغازی که ما را به سلامتی، صلح، آسایش و آرامش یا همان حال خوب برساند.
میخواهم صحبتم را اینگونه شروع کنم، با پیشگفتار کتاب حال خوب. که همه خواندهاند و من فقط یادآوری میکنم.
ابتدای کتاب اینگونه شروع میشود که نویسنده میگوید؛ در فکر بودم که از درونم، این همه جنجال، این همه بالا و پایین در زندگی، هرکس به دنبال چیزی است، آخرش که چی؟ صدایی از درونم شنیدم که به من سلام کرد و حالم را پرسید. گفت حال شما چطور است و من گفتم حالم خوب است و پرسیدم شما کی هستید. مهندس به نام کماندار او را معرفی میکند و میگوید من خود تو هستم و به مهندس میگوید که تو به خاطر این میگویی حالم خوب است که عادت کردهای. وقتی کسی از تو میپرسد حالت چطور است، میگویی حالم خوب است ولی حالت خوب نیست. مهندس میگوید تو از کجا میدانی که من حالم خوب نیست، من حالم خوب است. صدا میگوید نه، چون تو قوانین را رعایت نمیکنی، حالت خوب نیست. مسلماً حالت خوب نیست و هرکسی قوانین را رعایت نکند حالش خوب نیست. قوانین ما همین وادیها هستند. چهارده وادی قانونهایی هستند که قوانین زندگیاند و ما با رعایت آنها میتوانیم به حال خوب برسیم. ما الآن داخل وادی سوم هستیم. وقتی این وادی را خواندیم، آغاز تازهای برای خودمان داشته باشیم. چه آغازی؟ آغازی که این بار قرار نیست در آن به کسی تکیه کنیم. به نظر من همه بچههایی که اینجا هستند قانون سوم را فهمیدهاند، به نوعی که آمدهاند و خودشان دارند اقدام میکنند، نه این که کسی به آنها کمک کند. آمدهاند اینجا و خودشان دارند تلاش میکنند که بهبود پیدا کنند، تلاش میکنند که درمان بشوند. وقتی میگوییم آغازی تازه یعنی این دفعه دیگر قرار نیست روی کمک هیچکس حساب کنیم.
در وهلهٔ اول قرار است این دفعه دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بلند شویم. به هیچکس نیاز نداشته باشیم. برای خودمان بجنگیم، چون یک سیدی از آقای مهندس داریم به نام «مسافر تنها». ما هرکدام یک مسافر تنهاییم. درست است با هم هستیم، به هم کمک میکنیم ولی در نهایت ما مسافر تنهاییم. پس قرار است روی خودمان تکیه کنیم، برای خودمان تلاش کنیم، این بار قرار است برای خودمان مبارزه کنیم. آقا مهدی راهنما یک داستان از توماس قدیس تعریف میکرد. توماس قدیس از یاران حضرت مسیح بوده است. توماس قدیس میگوید وقتی من به دنیای دیگر رفتم از من پرسیدند تو هیچ زخمی بر بدنت نیست، یعنی هیچ چیزی ارزش مبارزه نداشت در آن دنیایی که زندگی کردی که هیچ زخمی برنداشتی؟ در سیدی اشعث، مهندس اینگونه بیان میکند که اشعث زخمهای زیادی روی بدنش داشته، به خاطر این همیشه لباس مشکی میپوشید که زخمهایش معلوم نباشد. میگوید اشعث یک انسان جنگجو و صلحطلب بود. دو وجه یک انسان. ما تا جایی که میتوانیم مبارزه میکنیم. مبارزه چگونه شروع میشود؟
به نظر من خیلی از افکار وقتی میآیند در ذهن آدم و ذهنیت انسان را میسازند، عقیده و ایمان و نظرات و بایدها و نبایدهایی که میآیند و آن ذهنیت را درست میکنند، یک مدل ذهنی در ذهن انسان درست میشود که رفتارهایش بر اساس آن مدل ذهنی است. مدل ذهنی تخریب نمیشود. یعنی اگر مدل ذهنی من تا قبل از این بر این بوده که انتظار داشتهام بقیه کمکم کنند، این مدل ذهنی قرار نیست تخریب بشود. این مدل ذهنی مثل یک انگل در ذهن من نشسته. طوری است که وقتی دیدم دیگر نمیتوانم، به نظرم میآورم که ندیدم. نقش بسته در زندگیام. این مدل ذهنی فقط با جایگزین کردن یک مدل دیگر تغییر میکند و ما نمیتوانیم آن را تخریب کنیم، بلکه میتوانیم جایگزینش کنیم تا قبلی از بین برود. وقتی مدل ذهنی قبلی از بین رفت، مدل ذهنی این بارمان این است که من میخواهم تمام تکیهام را روی خودم بکنم و تلاشم را بکنم. اما این بار با تفکر. در وادی اول یاد گرفتم که تفکر کنم، مسیرم را مشخص کنم. اول بفهمم کجا هستم، از چه مسیری میخواهم تلاش کنم و هدفم چیست و بعد شروع کنم. آرام آرام. قرار نیست این بار دیگر به قول خودمان شور حسینی بگیرم و حرکت کنم. این دفعه قرار است با تفکر حرکت کنم.
اگر ما وادی دوم را درست فهمیده باشیم، بفهمیم که من اشرف مخلوقاتم، من بیهوده آفریده نشدهام. این بار نمیگوید تو باید به خودت تکیه کنی. به نظر من وادی سوم میگوید تو اگر در وادی دوم خودت را شناخته باشی، نیاز به هیچکس نداری. در وادی دو خودت را شناخته باشی، این بار خودت کافی هستی برای خودت، میتوانی همه کار انجام دهی. و این وادیها قرار است ما را به نقطهای برسانند که آن نقطهها حال خوب، آسایش و آرامش است.
دو چیز دیگر هم در این وادی مطرح میشود. یک قضیه که در این وادی مطرح میشود این است که اول باید با تفکر حرکت کنی، دیگر قرار نیست یکباره بروی و راهی انتخاب کنی و شکست بخوری. مبارزه میکنی و این کار را با تفکر انجام میدهی. و دو چیز دیگر که در انتهای وادی مهندس مطرح میکند: یکی شناخت خود و دیگری شناخت نیروهای منفی. یعنی من زمانی میتوانم به خودم تکیه کنم که شناخت کافی از خودم داشته باشم، وادی دوم را کار کرده باشم، بدانم کیستم، بدانم چه تواناییهایی دارم، به خودم باور داشته باشم، نیروهای درونم را پیدا کرده باشم. و بعد بیایم در شناخت نیروهای منفی. مهندس توضیح میدهد که نیروهای منفی در شکلهای مختلفی میآیند، این نیست که حتماً آنها را بشناسی، به شکلهای زیبایی میآیند و شناخت آنها باعث میشود بتوانم به مبارزهام ادامه دهم و تا اینها را نشناسم ممکن است شکست بخورم. آخرین صحبتی که در وادی سوم خیلی روی من تأثیر گذاشت این بود که درختان ایستاده میمیرند و آخرین لحظه مبارزه میکنند و بعد میسپارند به فرمان الهی تا چه اتفاقی بیفتد.
ممنونم که به صحبتهایم گوش دادید. خودتان و آقای مهندس را تشویق کنید.

پذیرایی: مسافر چنگیز، مسافر امید

نگهبان نظم: مسافر مرتضی

راهنمای تازه واردین: مسافر علی اکبر

سیستم صوتی: مسافر احسان

مهماندار: مسافر مهدی

مرزبان کشیک: مسافر داریوش

لژیونهایی که شرایط پذیرش رهجو را دارند

تایپ: مسافر امیر عباس(لژیون یکم)
عکاس، ویرایش، تنظیم و ارسال خبر: مسافر کرامت (مسئول سایت)
با تشکر؛ مرزبان خبری مسافر مصطفی
- تعداد بازدید از این مطلب :
645