English Version
This Site Is Available In English

بیداری حس در لژیون سردار

بیداری حس در لژیون سردار

سومین جلسه از دوره ششم لژیون سردار همسفران کنگره‌۶۰ نمایندگی گیلان به استادی همسفر ماهرخ، نگهبانی همسفر صفورا، دبیری همسفر فرشته و خزانه‌داری همسفر معصومه با دستور جلسه «وادی سوم و تاثیر آن روی من» در روز دوشنبه ۴ خرداد‌ماه ۱۴۰۵ ساعت 15:00 در نمایندگی گیلان آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:
در وادی سوم می‌آموزیم: باید دانست؛ هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی‌کند. این نوشتار، بیانگر حقیقتی عمیق و تکان‌دهنده است؛ از این جهت عمیق که کلید تغییر را در دستان خود ما قرار می‌دهد تا با بهره‌گیری از آموزش‌های کنگره‌60 مسیر را طی کنیم و از این بابت تکان‌دهنده که یادآور می‌شود در این راه تنها هستیم و مسئولیت نهایی بر عهده خود ماست.

ما دیگر آن انسان‌های گذشته نیستیم که در انتظار یاری دیگران یا معجزه‌ای از غیب بمانیم تا ما را از قعر تاریکی بیرون بکشد. این ایستادگی ما از روی خودخواهی نیست، بلکه برخاسته از عزت‌نفسی است که در این مسیر آموخته‌ایم. در گذشته، حس من نسبت به لژیون سردار بسته بود.

هر زمان که سخنی از این لژیون می‌شنیدم، هیچ پیوند حسی برقرار نمی‌کردم و این موضوع همواره باعث رنجش خاطرم می‌شد؛ اما زمانی‌که خانم زهرا پیام خانم صفورا را برای من ارسال کردند، حالم دگرگون شد؛ گویی از سوی استاد سردار فراخوانده شده بودم تا مورد بازخواست قرار گیرم. از خود پرسیدم چرا چنین شده‌ام؟ آیا از جایگاه استادی می‌ترسم؟ خیر، دریافتم که گره کار در جای دیگری است.

با راهنمایی و تلنگر خانم زهرا، به تفکر فرو رفتم و ریشه این بی‌حسی را در گذشته خود یافتم. گذشته‌ای را به یاد آوردم که شب‌ها تا سپیده‌دم، گریان کنار پنجره منتظر بازگشت مسافرم بودم و در سیاهی شب به دنبال نشانی از او می‌گشتم. روزهایی که دیوانه‌وار خیابان‌ها، بیمارستان‌ها و حتی سردخانه‌ها را جست‌وجو می‌کردم. آن زمان با خداوند پیمان بستم که اگر راه را نشانم دهد، از جان و مالم بگذرم.

خداوند راه را نمایان کرد و من به کنگره‌۶۰ آمدم؛ جایی که با آغوش باز مرزبانان، اعضای لژیون و خدمتگزاران رو‌به‌رو شدم و طعم عشق خالصانه را چشیدم. راهنمایم همواره تلاش کردند تا مرا در مسیر درست نگاه دارند. من هم‌چون آن آهویی بودم که  مهندس دژاکام مثال زده‌اند؛ آهویی که دائم نگاهش به جاده بود و از مسیر اصلی منحرف می‌شد؛ اما راهنمایم با صبوری دوباره مرا به جاده بازمی‌گرداند که تا ابد سپاسگزار ایشان هستم. ما مسیر سختی را پیمودیم.

با وجود اینکه مسافرم در سفر اول دچار لغزش شد و حال من رو به دگرگونی رفت؛ اما به‌واسطه آموزش‌ها ماندم و هزاران بار شکر که به همراه مسافرم به رهایی و درمان رسیدیم؛ اما افسوس که انسان فراموش‌کار است و من نیز پس از چشیدن طعم خوشبختی، عهد و پیمان خویش را از یاد بردم. غرق در آرامش خانواده شدم و فراموش کردم که در کنگره چه یاری‌هایی به من شد.

ما در کنگره‌۶۰ آموزش، عشق و جهان‌بینی را رایگان دریافت می‌کنیم؛ اما آیا حفظ این بنای عظیم هزینه‌ای ندارد؟ صندلی‌هایی که بر آن می‌نشینیم، سیستم سرمایشی که از آن بهره می‌بریم و هزینه‌های جاری این مکان، همگی بر عهده ماست. مهندس دژاکام هرگونه کمک از نهادهای بیرونی را رد کرده‌اند تا ما روی پای خود بایستیم.

من و مسافرم که در اینجا به درمان رسیده‌ایم، مسئول پرداخت این هزینه‌ها هستیم. مگر نه این است که در بیمارستان برای درمان هزینه می‌پردازیم؟ پس چگونه فراموش کردم که هر دریافتی، پرداختی دارد؟ در کنگره‌۶۰، توان مالی ملاک نیست؛ بلکه انجام وظیفه است. من باید تمام توان و صد خود را در این مسیر به کار گیرم و بدانم که درمان و تعهد، امری تدریجی نیست که در آن کوتاهی کنم.

من از مادری متولد شدم که ۹ ماه مرا در وجودش پروراند و با عشق فراوان در تعلیم و تربیت من کوشید؛ اما با تمام احترامی که برای مادرم قائل هستم، خود را بیش از هر کسی مدیون کنگره می‌دانم. خدمتی که کنگره۶۰ به من کرد، هیچ‌کس در این دنیا انجام نداد. اگر این شعبه‌ها در نزدیکی ما نبودند، من چگونه می‌توانستم برای درمان به تهران بروم؟ دسترسی به این مسیر برای من ممکن نبود.

خداوند را شاکر هستم که چنین سیستمی و وجود پربرکت مهندس دژاکام را در مسیر ما قرار داد. امیدوارم هیچ‌گاه فراموش نکنم که چه پیمانی بسته‌ام و از کجا به این نقطه رسیده‌ام.

تایپیست: همسفر ژاله رهجوی راهنما همسفرشبنم (لژیون چهارم)
ویرایش: همسفر سیمین رهجوی راهنما همسفر شبنم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر نجوا رهجوی راهنما همسفر هانیه (لژیون سوم)

همسفران نمایندگی گیلان

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .