جلسه سوم از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ عمان سامانی شهرکرد با استادی دنور همسفر سارا، نگهبانی دنور همسفر شیرین و دبیری دنور همسفر معصومه با دستور جلسه «وادی سوم (باید دانست؛ هیچ موجودی به میزان خود انسان، به خویشتن خویش فکر نمیکند.) و تاثیر آن روی من» روز یکشنبه ۳ خردادماه ۱۴۰5 ساعت ۱5:٣٠ برگزار شد.
خلاصه سخنان استاد:
وادی سوم میگوید: «باید دانست؛ هیچ موجودی به میزان خود انسان، به خویشتن خویش فکر نمیکند.» من تا قبل از کنگره اصلا نمیدانستم که انسان باید به خودش هم فکر کند؛ اصلا من تصورم از سارا این بود که باید از خودگذشتگی کنم، باید تمام خودم را در خانه بگذارم تا فرزندان و همسرم از من راضی باشند. یادم میآید زمانیکه مهمان به خانهام میآمد من حتی کمد رختخواب را هم مرتب میکردم که دیگران میگفتند: مگر مهمان ها اینقدر به خانه شما نگاه میکنند؛ یعنی میگویم اصلا نمیدانستم چه آسیب و تخریبهایی به خودم و جسمم وارد میکردم. کسی که درد و رنج من را تحمل میکند، خود من هستم؛ آن کسی که باید به خودش فکر میکرد، خود من بودم که به خودم فکر نکردم.
وادی سوم مانند آینه من را رو به روی خودم قرار میدهد؛ حالا اگر کمی دانایی داشته باشم و منیت من پایین باشد میتوانم سیاهی و تاریکیها را ببینم وگرنه از آن فرار میکنم و نمیتوانم آنها را قبول کنم؛ چه بسا هستند کسانی که میآیند، با خودشان رو به رو میشوند و نمیتوانند تحمل کنند و میروند. کسانی هستند که الان هم مثل گذشته من التماس میکنند که خدایا یک راهی به من نشان بده تا از این مشکلات خلاص شوم؛ الهی شکر خداوند راه را به من نشان داد، حال من باید درست در آن راه حرکت کنم. اینکه نمیتوانم، نمیشود، دستم درد میکند، چرا من و چرا این زندگی اینگونه است؛ اینها همه راه را برای من طولانی و مسیر را سختتر میکند. بهتر است حواسم به آن مسیری که جلوی من قرار داده شده و آن راهی که برایم روشن شده باشد، راه را مستقیم بروم مثل جاده آسفالتی که من میخواهم از آن بروم ولی به بیراهه میروم، راه طولانیتر میشود و خودم خستهتر میشوم.
حالا لازم است فکر کنم ببینم سارا برای آینده خودش چه کار کرده است، آیا فکری کرده برای خودش؟ اینهایی که گفتم انجام دادهام و در زندگی برای فرزندانم و همسرم سنگ تمام گذاشتهام همه اینها در جای خودش خوب است ولی آیا برای خودم فکری کردهام؟! یک خواسته خیلی بزرگی داشتم همیشه میخواستم کاری کنم که ماندگار باشم، دوست نداشتم بمیرم و تمام شوم و هیچ چیز و اثری از من نباشد؛ این خواسته بزرگی بود که از خودم میخواستم؛ چون من نه! نویسنده بودم که بگویم یک کتاب بزرگی بنویسم و نه! یک کارگردانی بودم که فیلم ماندگاری بسازم؛ اما از خودم توقع انجام کار بزرگی را داشتم، تا اینکه راهنمایم شرکت در لژیون سردار را پیشنهاد داد. اسم لژیون سردار که میآید شایسته است به راحتی از کنارش عبور نکنم، بهتر است درباره آن تفکر کنم.
لژیون سردار برای من برکت فراوانی داشت. در قدیم زمانیکه شخصی به هنگام دریافت لوح یا نشان از حس و حال خودش میگفت و بیان میکرد که این حس قابل توصیف نیست؛ برای من قابل درک نبود اما الان متوجه میشوم. با حضور در لژیون سردار گویی انسان در سراشیبی ملایمی قرار میگیرد و مشکلات به آرامی حل میشوند. برای من هم همینگونه بود و چه مشکلات لاینحلی که حل شدند! حالا آیا من نباید سپاسگزار این همه نعمت باشم؟ من و همسرم شبی سه یا چهار مرتبه مسافرم را چک می کردیم تا ببینیم او نفس میکشد یا نه! آیا الان نیاید شاکر و قدردان باشم؟!


تایپیست: همسفر زهرا راهنمای تازهواردین
عکاس: همسفر مهشید رهجوی راهنما همسفر آمنه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر پرتو رهجوی راهنما همسفرآسیه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی عمان سامانی شهرکرد
- تعداد بازدید از این مطلب :
326