جلسه سیزدهم از دور شانزدهم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ شعبه دنا با استادی ایجنت پارک ملت مسافر حمیدرضا، نگهبانی مسافر مجید و دبیری مسافر مجید با دستور جلسه: «در استحکام پایههای مالی و علمی کنگره۶۰ من چه کردهام؟ و اولین سال رهایی مسافر رضا مرزبان پارک ملت » روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان حمیدرضا هستم یک مسافر. خداوند را شاکر و سپاسگزارم که بار دیگر توفیق حضور در این جایگاه، آموزش گرفتن و خدمت کردن را به من عطا فرمود. از جناب مهندس و خانواده محترمشان سپاسگزارم؛ همچنین از ایجنت محترم شعبه و گروه مرزبانی که فرصت خدمت در این جایگاه را برای من فراهم کردند، قدردانی میکنم. از تمامی شما عزیزان نیز که برای حضور در این جلسه وقت گذاشتهاید، صمیمانه تشکر مینمایم.
همانطور که مستحضر هستید، جلسه امروز شامل دو بخش است؛ در بخش نخست به دستور جلسه هفتگی با عنوان «استحکام پایههای مالی و علمی کنگره؛ من چه کردهام؟» خواهیم پرداخت و در بخش دوم، جشن یکسال رهایی آقا رضا را برگزار خواهیم نمود.
در خصوص دستور جلسه، کلام خود را با جملهای از استادِ جناب مهندس آغاز میکنم که میفرمایند: «باید بتوانیم تا بدانیم.» برداشت من این است که برای دریافت آموزش در هر سطحی، ابتدا باید بستری مالی فراهم باشد. جناب مهندس نیز همواره تأکید دارند که هر سازمانی برای بقای خود نیازمند سه رکن اصلی است: قدرت مالی، مسائل علمی و نیروهای متخصص. رعایت این اصول وظیفهای همگانی است و کنگره نیز از این قاعده مستثنی نیست.
این دستورجلسه در واقع پرسشی از شخص من است: «حمیدرضا، تو برای استحکام پایههای مالی و علمی کنگره چه کردهای؟» ما در ابتدا با ناامیدی وارد شدیم، اما با آموزشها، دریچههای امید به رویمان گشوده شد. نباید نگاهی تکبعدی داشته باشیم؛ اگر من تنها در یک جایگاه خدمت کنم اما نسبت به سایر ابعاد (مانند رشد پایههای مالی و علمی) بیتفاوت باشم، آن رشد متقارن که لازمهی رسیدن به «دانایی مؤثر» است، اتفاق نمیافتد. این موضوع، آموزشهای «جهانبینی» هفته گذشته را به یاد میآورد که باید نسبت به کنگره احساس مسئولیت داشته باشیم. کفران این نعمت بزرگ، باعث خروج آن از زندگی ما میشود و این حقیقتی است که باید آن را در عمل جاری کنیم. این برداشت من از دستورجلسه بود؛ انشاءالله در ادامه از مشارکتهای پربار شما نیز بهرهمند شویم.
حال به بخش دوم جلسه میپردازیم. آقا رضا با کولهباری از مشکلات و مصرف تریاک، شیره و الکل وارد کنگره شدند. در آن زمان، فرزندشان آقا بهنام در حال سفر بودند و دلواپسیهای متقابل پدر و پسر، فضای خاصی ایجاد کرده بود. بعد از رهایی آقا رضا، متوجه شدیم که همسفر گرامیشان نیز با چه نگرانیهایی این مسیر را همراهی کردهاند. خداوند را شاکرم که در جایگاه راهنمای تازهواردین، توفیق خدمت به ایشان را داشتم. آقا رضا با وجود سن و سالشان، فردی بسیار پرانرژی، حرفشنو و تشنه یادگیری بودند و به بهترین شکل سفر خود را به پایان رساندند. مزد این خدمت و رهایی، حال خوشی است که امروز نصیب ایشان و خانوادهشان شده و این حس، با هیچ معیار مادی قابل سنجش نیست. این اولین تولدی است که پس از چند ماه در این شعبه برگزار میشود و امیدوارم نوری برای تازهواردین و مسافران سفر اول باشد تا بدانند رهایی، دستاوردی مشترک برای همه ماست.
در پایان، از شما دعوت میکنم آقا رضا و همسفران محترمشان را تشویق کنید.»
خلاصه سخنان مسافر رضا:
سلام دوستان رضا هستم یک مسافر. از همه دوستان و مسافرانی که در این جلسه حضور دارند، سپاسگزارم.
همچنین لازم میدانم ابتدا از همسفران و مسافرانی که اینجا حضور دارند و همچنین از کسانی که از نخستین لحظه زمینه حضور را فراهم کردهاند تشکر کنم.
قبل از همه، از آقای دژاکام بسیار سپاسگزارم که چنین بستری فراهم کردند تا من بتوانم وارد این مسیر شوم و به درمان و آموزش دست پیدا کنم.
همچنین از تکتک اعضا سپاسگزاری ویژه دارم؛ چراکه اگر افرادی که تازه وارد هستند، حمایت و هدایت دریافت نکنند، نمیتوانند از این مرحله عبور کنند. من نیز در مسیر خودم، به دلیل اینکه بسیاری از آموزشها برای من در زمان مناسب منتقل نمیشد، نمیتوانستم آنها را بیاموزم و انجام بدهم. به همین دلیل، نقش راهنمایان برای من بسیار پررنگ بود.
من خداوند را شکر میکنم و بابت هر لحظهای که وجود دارد، از او سپاسگزارم.
تشکر ویژه من از راهنمای محترم آقا مجید است. در طول یک سال، واقعاً من را حمایت کردند، آموزشهای لازم را به من دادند و کمک کردند تا بتوانم مسیر را بهتر ادامه بدهم. از شما بینهایت سپاسگزارم.
همچنین از آقای محمد افراسیابی بابت درمان سیگارم تقدیر و تشکر میکنم. ایشان مرا حمایت کردند، به تهران منتقل کردند و بدون هیچ مانعی کمک کردند تا بتوانم به یک درمان قطعی برای ترک سیگار دست پیدا کنم. واقعاً خوشحال هستم. اکنون نیز استرس دارم، اما این استرس از جنس اضطراب گذشته نیست؛ بیشتر از جنس مسئولیت و تلاش برای انجام درست است.
دیروز لایو آقای مهندس را گوش میدادم و متوجه شدم چیزی در ذهنم اتفاق افتاده است؛ بهطوریکه ناخودآگاه به اتاق رفتم و دیدم همسفرم در حال گوش دادن به صحبتهای جناب آقای مهندس است. از جنس صحبت ایشان درباره موضوعاتی مانند نقش تخممرغ در رژیم غذایی، واقعاً برایم جالب بود. این مورد را به خاطر سپردم.
امروز نیز آن را به صورت عملی دنبال کردم. وقتی به خانم گفتم که قرار است این نکته رعایت شود، همسفرم هم تأکید کرد که اینگونه باید رعایت کرد. همین امروز صبح بلند شدم و خوراک را اول وقت آماده کردم و خوردم. همزمان این موضوع برای من روشنتر شد که اجرای درست نکات رفتاری و غذایی، نیازمند پیگیری واقعی است و صرفاً با گفتن یا آرزو کردن به دست نمیآید.
یک نکته دیگر که برای من بسیار ارزشمند بود، مشاهده مشارکت یک خانم از کاشمر بود. سخنان ایشان برای من خیلی جالب بود، ایشان گفتند: یک سال طول کشید یک قالی بافتم و آمدم عضو لژیون سردار شدم و خدمت کردم. همان لحظه، احساسی در من ایجاد شد. من نیز اشک میریختم اما همسفرم متوجه این موضوع نشد.
با این حال، خدا را شکر میکنم بابت اینکه امروز اینجا هستم و آموزشهای لازم را دریافت میکنم. روز به روز جهانبینی من در حال رشد است؛ بر اساس آموزشها کار میکنم و تلاش میکنم بهتر پیش بروم.
از دکتر امین دژاکام نیز بابت جهانبینی تشکر میکنم. این جهانبینی که ارائه میشود، باعث شده علم و آگاهی من روز به روز بالاتر برود؛ تجربه من بیشتر شود و دانش من ارتقا پیدا کند. من با اتکا به همین علم و آگاهی و تجربه، میتوانم در کنگره روز به روز به جایگاههای بهتری برسم. همچنین مدتی است که خدمت میکنم و با هر بار خدمت کردن، انرژی و انگیزه بیشتری از درون دریافت میکنم.
من لازم میدانم بگویم: من اینجا آمدم تا برای «خودم» بیایم؛ نه برای دیگران. امروز اطمینان پیدا کردهام که باید «دوست داشتن» را یاد بگیرم. من در گذشته هیچگاه واقعاً دوستی را آنطور که باید، یاد نگرفته بودم. امروز میخواهم ابتدا خودم را دوست داشته باشم؛ سپس اگر خودم را دوست داشته باشم، میتوانم دیگران را نیز بهتر دوست داشته باشم. از همین مسیر، امکان رسیدن به خداشناسی نیز برایم فراهم میشود؛ از خودشناسی به خداشناسی.
امروز در این جایگاه بودن را نعمتی بزرگ میدانم. خدا را شکر میکنم و سپاسگزاری میکنم.
من چیزهای زیادی را دیدهام و میبینم؛ اما برخی جلسات برای من استرس ایجاد میکند و گاهی نمیتوانم تمام مشارکتها را دقیقاً آنطور که باید انجام دهم. با این حال، از اینکه به مشارکتهای من گوش دادید، صمیمانه تشکر میکنم.

خلاصه سخنان راهنمای همسفر:
سلام دوستان فاطمه هستم همسفر. خداوند بزرگوار را بسیار شاکر و سپاسگزارم که اجازه میدهد در اینجا حضور داشته باشم و روی این صندلیها بنشینم.
بیتردید برای بسیاری از ما، جملهی خدا را شکر یا این صندلیهای پلاستیکی به یک مضمون تکراری تبدیل شده است؛ اما امروز با توجه به شرایطی که گذشت و همچنین تعطیلیهای اخیر، بهتر از پیش درک کردیم که همین امکانات ساده، چقدر ارزشمند و بااهمیت هستند. در همین دو ماه، متوجه شدیم که چقدر نیاز داریم به ادامهی حضور در شعبه. خداوند را شکر میکنیم که این امکان فراهم شد و به سوی شعبه آمدیم؛ و از همهی اعضا و همسفرانی که این مسیر را حفظ میکنند، قدردانی میکنیم. با توجه به دستور جلسه، از جنبههای مختلف، فکر، اندیشه، گفتار و اعمال موضوعات مطرح شده مورد توجه قرار گرفت. همچنین این دستور جلسه با تولد یک سال رهایی آقا رضا که همیشه ایشان را باید به فال نیک بگیریم همزمان شده است؛ از این بابت بسیار خوشحال و سپاسگزارم. بدین وسیله، صمیمانه تبریک عرض میکنم، به آقا رضا به راهنمای بزرگوار سفر اول ایشان، آقا مجید و در ادامه، به آقا حمیدرضا همچنین از آقا محمد راهنمای سفر سیگار ایشان سپاسگزارم. در ادامه، لازم میدانم از راهنمایان تازهواردین نیز قدردانی کنم. به نظر میرسد برخی از دوستان در مسیر سیدی نوشتن تجربههایی متفاوت داشتهاند. هرچند گاهی ممکن است افراد در ابتدا با این موضوع همراه نشوند، اما با گذر زمان و راهنماییها، مشاهده میشود که کیفیت نوشتن آنها بهبود پیدا میکند. خدا را شکر که اکنون روند نوشتن بهتر شده و از این تلاشها لذت میبریم.
از میان همسفران، خانمی را مثال میزنم که هم دغدغههای مادری و هم دغدغههای همسری را توأمان دارد. گاهی از دغدغههای مادری میگوید و گاهی از دغدغههای همسری؛ با این وجود، هدف و آرزوی ایشان روشن است: رسیدن به رهایی همراه با فرزندشان. از زمانی که وارد سفر شدهاند، خواسته اصلیشان این بوده است که بتوانند رهایی خود را با پسرشان محقق کنند.
حال هرچه به ایشان اصرار میکنم که برای رهایی اقدام کنند، پاسخ میدهند که دوست دارند حتماً با (فرزند) به رهایی برسند. انشاءالله این اتفاق هرچه زودتر و با کیفیت مطلوب رخ دهد.
در پایان، آرزو میکنم این خانواده خدمتگزار در کنگره همچنان در این مسیر پایدار و ماندگار بمانند. از زحمات همهی عزیزان سپاسگزارم و برای ایشان آرزوی موفقیت دارم
خیلی ممنون که به صحبتهای من گوش دادید.

خلاصه سخنان همسفر پوران:
سلام دوستان پوران هستم یک همسفر، خدا را شکر میکنم که امروز توانستم به کنگره بیایم.
چندین سال پیش، آمدن به کنگره را در دل داشتم و همواره آرزو میکردم روزی راه پیدا کنم و در این مسیر حضور داشته باشم. خدا را شکر، همسرم و مسافرم راه را برایم باز کردند؛ تا بتوانم اینجا بیایم، آموزش بگیرم و از این فرصت استفاده کنم. اولین بار که وارد شعبه شدم، با حال خیلی خراب وارد شدم. اما وقتی چهره گرم و لبخند خانم نرگس را دیدم، تمام حرفها و غصههایم عوض شد. آن لبخند واقعاً به من میگفت: تو بیا؛ درست میشود. خدا را شکر مسافر من هم در آن زمان کنارم بود. من خودم هم قصد داشتم بیایم، اما یک بار به خودم گفتم شاید نتوانم؛ حتی فکر میکردم توان نوشتن سیدی را ندارم. با این حال، به مسافرم امید دادم و گفتم: من هم هستم. حالا یا بعداً، اما حتماً میآیم. پیام رسید که اولین سال رهایی است، وقتی قرار شد نروم، دخترم اصرار کرد، گفت: مامان نباید بروی. من هم با خودم گفتم شاید سخت باشد، اما به لطف خدا، احساس کردم لازم است حضور داشته باشم. خدا را شکر که امروز با حال خوب اینجا نشستهام. میخواهم از مسافرم و از همه عزیزانی که در این مسیر کنار من بودند تشکر کنم.
از تمامی خدمتهای گذشته و از عزیزانی که الان در این بستر فعالیت میکنند، سپاسگزارم. از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان و از آقایان حمیدرضا، آقا مجید و آقا محمد نیز تشکر میکنم.
همچنین از خانم فاطمه عزیزم تشکر میکنم، واقعاً نمیدانم چگونه تشکر کنم. نمیتوانم جبران کنم؛ فقط میتوانم بگویم خدا به شما خیر بدهد.
همواره گفته میشود خداوند جبران میکند. من هر بار به خانم فاطمه نزدیک شدم، اشک ریختم و اشک ریختم. ایشان به من دلداری دادند و گفتند: «صبر کن… میگذرد. سخت است، اما میگذرد. یک ذره حوصله کن. من به ایشان گفتم: «چگونه صبرم را نگه دارم؟ مادری بسیار سخت است.» اما وقتی صحبتها را شنیدم، که مادر سختیهای بزرگی را تجربه میکند، اشکهایم بیشتر شد. به خانم فاطمه گفتم: امید به خداخدا را هزاران بار شکر میکنم که امروز با حال خوب در این جایگاه حضور دارم. امشب دوست دارم در خدمت کنگره باشم و بتوانم قدمهایی بردارم. انشاءالله بتوانم جبران کنم. میدانم جبران کامل ممکن نیست، اما انشاءالله بتوانم دستکم یک قدم کوچک برای کنگره بردارم. و دوباره از خانم فاطمه عزیزم تشکر میکنم؛ واقعاً زحمت زیادی برای من کشیدهاند. من خیلی مزاحم شما شدهام: تماسهای زیاد گرفتم، پیگیر شدم، نگرانی ایجاد کردم اما شما با محبت پاسخ دادید. ایمان دارم که مسیر روشن است. کنگره برای همه بیماران و مسافران بیرون از کنگره، راه را باز میکند. خدا را شکر. آرزوی من این است که بتوانم همچنان در مسیر بمانم و خدمت کنم. از اینکه به صحبتهای من توجه نمودید از همه شما سپاسگزارم.

تهیه و تنظیم: گروه خدمتگزاران سایت شعبه دنا، شهرضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
285