چهاردهمین جلسه از دور چهلم کارگاه های آموزشی ویژه مسافران کنگره60، نمایندگی ایمان با استادی مسافر عادل، نگهبانی مسافر حمید و دبیری مسافر عیسی با دستور جلسه « برای استحکام پایههای مالی و علمی کنگره 60 من چه کردهام؟» در روز دوشنبه 28 اردیبهشت ماه 1405 ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد :
ابتدا از مسافران، نگهبان، لژیون سردار، دبیر و خزانهدار عزیز تشکر میکنم که به من اجازه دادند در این جایگاه آموزش ببینم و خدمت کنم. دستور جلسه امروز، درباره استحکام پایههای مالی و علمی در کنگره است؛ اینکه من چه کردهام؟
روز چهارشنبه، آقای مهندس فرمودند که با وجود کتابها و حمایتهای مالی که برای روز گلریزان انجام شده، من هنوز کار چندانی انجام ندادهام. من عادل، در پاسخ به اینکه در کنگره چه کردهام، حرف زیادی برای گفتن ندارم، اما میتوانم به گذشته خودم نگاه کنم و ببینم چه بودم و اکنون چه هستم.
عادلی که دو سه سال پیش به کنگره آمد، چه آدمی بود و اکنون چه آدمی شده است؟ در خانواده و محله، هیچ حسابی با من نبود. زندگیای داشتم که هر روز با استرس، ترس و درگیری همراه بود؛ مدام در فکر این بودم که امروز چه کار کنم، پول مواد را از کجا بیاورم یا سر چه کسی کلاه بگذارم. نه خواب درستی داشتم و نه خوراک درستی. همه اینها به دلیل نبودِ "علم" بود؛ نبودِ علمِ جهانبینی. وقتی درباره جهانبینی صحبت میشد، من معنایش را نمیفهمیدم. حتی بعد از سه چهار ماه سفر، متوجه شدم که من واقعاً جهان را نمیبینم، من فقط خودم را میبینم.

سیگار میکشیدم و در خیابان میانداختم، در خانه بیاحترامی میکردم، به همسایهها آسیب میزدم و نسبت به پدر و مادرم بیادب بودم (خدا رحمت کند مادرم را). اما همه اینها با آموزشهای کنگره تغییر کرد. من از تکتک راهنماها قدردان هستم؛ از راهنمای سفر اولم، آقای توانگر، تا راهنمای فعلیام، آقای علیاکبر اصغری.
من هنوز کامل نشدهام، اما سعی میکنم طوری پیش بروم که حداقل با روز قبل خودم متفاوت باشم. به گذشتهام نگاه میکنم؛ کسی که دو سال پیش حاضر نبود ۱۰۰ هزار تومان به کسی قرض بدهد، حالا به جایگاهی رسیده که خدا را شکر در سال اول با ۶ میلیون تومان در لژیون سردار شرکت کردم، سال دوم در بخش دنوری و امسال هم مجددا دنور شدم. اینها همگی نتیجه کنگره بود؛ چرا که من پیش از این، بخشش را بلد نبودم. هر چه میدیدم میخواستم؛ مثلاً اگر خانوادهای میوه میآورد، همه را پیش از رسیدن دیگران برمیداشتم و میخوردم. با همسایهها هم چالش داشتم که "چرا او دارد و من ندارم؟".

خدا را شکر در کنگره یاد گرفتم که چگونه ببخشم و یاد گرفتم که اگر نبخشم، چیزی به من باز نمیگردد. شرکت در لژیون سردار باعث شد "ظرفیت" من بزرگتر شود. حتی در مورد همسفرم، وقتی میخواست در پهلوانی شرکت کند و نشد، من با دیدگاه قبلیام ممکن بود واکنش متفاوتی داشته باشم، اما حالا دارم یاد میگیرم. در ۴۵ سالگی، زمزمههایی در من هست که دوست دارم کارهای بزرگتری انجام دهم، اما از خدا میخواهم ظرفیت وجودم را آنقدر بزرگ کند که بتوانم از عهده آنها برآیم. در پایان، از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، ممنونم.
تایپ: مسافر احمد
ویرایش و ارسال: مسافر مهدی
عکاس خبری: مسافر امیر
گروه سایت نمایندگی ایمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
70