هشتمین جلسه از دورهی اول سری کارگاههای آموزشی کنگره۶۰؛ ویژهی مسافران نمایندگی زنجان؛ با استادی راهنما مسافر اسمعیل، نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر محمد تقی؛ با دستور جلسهی «جشن هفتهی راهنما» روز سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که در این جایگاه قرار گرفتم، از لژیون مرزبانی و ایجنت محترم کمال تشکر را دارم که در این روز عزیز و گرامی، استادی جلسه را به من واگذار نمودند تا آموزش ببینم.
در مورد هفتهی راهنما سخنانم را اینگونه آغاز میکنم: همانگونه که با ورود نور، تاریکی از بین میرود، این معجزهی کنگره است که ما در کنگره آموزش میبینیم که کارهای ارزشی انجام دهیم و رو به سوی نور حرکت کنیم و به صورت خودکار کارهای ضد ارزشی را کنار میگذاریم و از تاریکیها خارج میشویم.
راهنمایی کار بسیار سخت و مشقت باری است، برای بیان سختی کار راهنما، حکایتی از کتاب مثنوی معنوی مولانا که از زبان علامه جعفری شنیدم را نقل میکنم: روزی حکیمی در حال عبور از گذرگاهی بود و مشاهده کرد که از دهان چوپانی که زیر سایهی درخت سیبی خوابیده است، مار عظیم الجثهای با سری خونین خارج شد؛ حکیم دانست که مار معدهی مرد چوپان را نیش زده است؛ کنار مرد چوپان رفت و او را از خواب بیدار کرد؛ به او گفت که: باید از سیبهای گندیدهی افتاده در زیر درخت بخورد، اما مرد چوپان به حرف او گوش نداده و شروع به فحاشی و ناسزا گفتن به حکیم کرد؛ حکیم مجبور شد که شاخهای از درختی خاردار بکند و به ضرب آن شاخه مرد چوپان را مجبور به اطاعت کرد، مرد چوپان از سیبهای گندیدهی زیر درخت خورد.
سپس حکیم به او گفت که: باید از آنجا تا سر چشمهای که در آن نزدیکی بود، بدود؛ در زیر گرمای شدید مرد چوپان مسیر را دوید و به دستور حکیم از آب چشمه نوشید تا جایی که حالش بد شد و محتویات معدهی خود را همراه با زهر مار بالا آورد و از حال رفت.
حکیم او را به منزل برد و تحت مداوا قرار داد، پس از چند روزی که حال مرد چوپان خوب شد، رو به حکیم کرد و گفت: با من چه دشمنی داشتی که مرا وادار کردی از سیبهای گندیده بخورم و در آن گرمای سوزان بدوم تا آنجایی که از هوش بروم؟! حکیم به او گفت: من دیدم که ماری معدهی تو را نیش زده بود و من اگر آن کارها را با تو نمیکردم تو اکنون زنده نبودی، مرد چوپان وقتی حقیقت ماجرا را شنید، بسیار شرمنده شد و به حکیم گفت: چرا ابتدای کار واقعیت را به من نگفتی تا من آن همه فحش و ناسزا به تو ندهم؟ حکیم گفت: اگر من واقعیت را به تو میگفتم، شاید تو باور نمیکردی؛ اما من میدانستم کدام کار به صلاح توست؛ در حالی که تو از آن خبر نداشتی، من میدانستم تو در چه وضعیتی قرار داری و از فحش و ناسزاهای تو ناراحت نشدم، فقط میخواستم جان تو را نجات دهم و به چیز دیگری فکر نمیکردم.
کار راهنمایان کنگره60 دقیقاً شبیه این تمثیل است، در ابتدای ورود به کنگره رهجو مواد مصرف میکند و در حال و هوای خماری یا نشئگی قرار دارد! خودش نمیداند که چه بلایی بر سرش آمده و یا در آینده خواهد آمد، ولی راهنما خوب میداند که اگر همان رهجو درمان نشود چه خواهد شد و با تمام سرپیچیها و نافرمانیهای رهجو و با تمام فشارهایی که به راهنما وارد میشود و با تمام سختگیریهایی که انجام میدهد، راهنما خوب میداند که نتیجه چه خواهد شد و به عشق درمان یک رهجو تمام سختیها را به جان خود میخرد تا رهجویی را به درمان برساند و خانوادهای را نجات دهد.
هرگز خیال نکنیم که راهنمایان قشر مرفه و بیدرد جامعه هستند، اینگونه نیست، بلکه آنها هم در زندگی و در بیرون از کنگره مشکلات فراوانی دارند، اما زمان خود را به عشق درمان یک رهجو به کنگره اختصاص میدهند.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
خدمتگزاران سایت نمایندگی زنجان:
تایپ: مسافر امید از لژیون دهم
عکس، تنظیم و ارسال: مرزبان خبری مسافر شهرام
- تعداد بازدید از این مطلب :
51