ورود من به کنگره، یک حضور ساده نبود؛ بلکه آغاز اعترافی صادقانه به ناتوانیها و ناآگاهیهایم بود. زمانی قدم به این مسیر گذاشتم که جهانبینیام آشفته، قلبم لبریز از ترس، وابستگیهایم عمیق و تردید همچون سایهای سنگین همراهم بود. بارها تلاش کرده بودم زندگیام را نجات دهم. دست به هر کاری میزدم تا به خودم و زندگیم جان ببخشم، اما چون حرکتهایم بر پایه تفکر سالم و آموزش صحیح نبود، نتیجهای جز شکستهای پیدرپی نصیبم نمیشد. من در تاریکی بودم، تاریکیای که ریشه در ناآگاهی داشت.
در همان روزهای سرگردانی، در کنگره شما را دیدم؛ با شال نارنجی، آرام، استوار و مطمئن. حضورتان برای من یادآور فرشتهای بود سرشار از نور، عشق و آرامش. در نگاهتان نه قضاوت بود و نه ترحم؛ بلکه اطمینانی عمیق بود که از تجربه و آگاهی سرچشمه میگرفت. شما با کولهباری از دانش و تجربه که حاصل سالها آموزش، تلاش و عمل به نوشتارهای کنگره بود، مقابلم ایستادید و با قاطعیتی مهربان فرمودید: اگر خواهان رهایی هستی، باید تکیه کنی، باید گوش بدهی و باید فقط برای رشد و سلامتی خودت حرکت کنی.
از شما آموختم که حرکت بدون تفکر، انسان را به بیراهه میکشاند و تفکر بدون آموزش، نتیجهای جز سردرگمی ندارد. درک کردم که نخست باید بیاموزم چگونه درست بیندیشم، مسئولیت زندگیام را بپذیرم و بدانم هیچ تغییری بدون حرکت سالم و مستمر شکل نمیگیرد. فرمودید دست مرا رها نکن زیرا دستان من در دستان خداست. آن روز شاید عمق این جمله را بهخوبی نمیفهمیدم اما امروز میدانم وقتی دست شما را گرفتم به مسیری متصل شدم که ریشه در ایمان، قانون و آگاهی داشت.
از شما آموختم که با مشورت، تزکیه و پالایش نفس و با کنار گذاشتن خواستههای نادرست، میتوان آنچه را از دست رفته دوباره به دست آورد اما اینبار نه از سر هیجان و ناآگاهی، بلکه با شناخت صحیح از خویشتن. امروز میدانم میوهای که با آگاهی به دست آید، بسی شیرینتر و پربارتر است. جهان من تغییر کرده است؛ نگاهم به زندگی عمیقتر شده، قدمهایم استوارتر گشته و قلبی که روزی آکنده از شک، کینه و نفرت بود، اکنون آرامتر، مطمئنتر و روشنتر میتپد.
شما به من آموختید که ایمان، یک احساس لحظهای نیست؛ نتیجه حضور مستمر در جلسات، گوش سپردن با جان و دل به آموزشها، نوشتن، تفکر کردن و مهمتر از همه عمل کردن است. از دل همین آموزشها بود که باور و اعتقادی عمیق نسبت به خداوند در وجودم شکل گرفت؛ ایمانی آگاهانه که بر پایه شناخت و تجربه بنا شده است.
راهنمای عزیزم خانم فرزانه، سپاسگزارم که از شهری دیگر با وجود تمامی دشواریها و مشغلهها، اما با عشقی خالص و انرژیای زلال آمدید تا ذهن خسته و قلب خاموش مرا دوباره زنده کنید. سپاس که پای به پای من ماندید، صبر کردید، آموزش دادید و به من آموختید چگونه زندگی را زندگی کنم؛ نه در بند وابستگی، بلکه در مسیر آگاهی، مسئولیت و رشد.
در هفته راهنما، با نهایت احترام و قدردانی سر تعظیم فرود میآورم و از خداوند میخواهم همانگونه که شما واسطه نور و آگاهی در زندگی من شدید، همواره در پناه لطف و رحمتش استوار، سلامت و موفق باشید. همچنین این هفته ارزشمند را به بنیانگذار گرانقدر کنگره۶۰، آقای مهندس و خانواده محترمشان و نیز به تمامی راهنمایان دلسوز کنگره۶۰، بهویژه راهنمایان پرتلاش شعبه دزفول، صمیمانه تبریک عرض مینمایم و از درگاه خداوند متعال، توفیق، سلامتی و استواری روزافزون برای این عزیزان مسئلت دارم.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر عاطفه رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر لیلا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دزفول
- تعداد بازدید از این مطلب :
70