English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته

دلنوشته

دلنشته مسافر محمد رضا لژیون هشتم:

نمی‌دانم از کجا بنویسم از آنجایی که در تاریکی‌ها بودم، از آن زندگی سختی که داشتم و موقعی که در خانه نشسته بودم و حال خرابی داشتم و نمی‌دانستم چطور و از کجا شروع کنم و از خداوند کمک خواستم که بتوانم مواد را ترک کنم و به حال خوب برسم و چیزهایی که از دست داده بودم را دوباره به دست آورم و آن موقع بود که خداوند به من کمک کرد، برادرم که با کنگره آشنا بود کنگره را به من معرفی کرد و من به شعبه آمدم.
وقتی شور و نشاط دوستان را دیدم ،وارد سالن شدم، تابلوهایی که به دیوار ها نصب بود را مشاهده ‌کردم، انگار یک انرژی خاصی داشت و باز هم باور نداشتم که بتوانم جلسه ادامه بدهم.
وقتی محبت مرزبان‌ها را دیدم که چه حس خوبی  به آدم می‌دادند، روز اول راهنمای تازه واردین توضیحاتی در مورد لژیون‌ها به من داد، جلسه سوم گفتند باید یک راهنما انتخاب کنیم و من آقا مصطفی را انتخاب کردم، صحبت‌هایی که برایم انجام میداد واقعاً تازگی داشت و من لذت می‌بردم.
او درست زندگی کردن، محبت کردن در خانه و نظم داشتن را به من آموخت.
چه خوب بود جلسات همسفران که من همسفرم چند بار در جلسات شرکت کرد و مطمئن شد که از خانه به کجا می‌روم و مرا تشویق به آمدن در جلسات می‌کرد خدا را شکر می‌کنم که توانستم به رهایی برسم و تشکر می‌کنم از جناب مهندس و خانواده محترمشان که چنین بستری را برای ما فراهم کردند، تشکر می‌کنم از راهنمای خوبم آقا مصطفی که واقعاً برای من وقت گذاشت که من به رهایی برسم.
در آخر تشکر می‌کنم از برادر خوبم که کنگره 60 را به من معرفی نمود، از همین جا برایش دعا می‌کنم که او هم به کنگره بیاید و او هم به این حال خوب برسد برادرم من را به کنگره آورد او هم مصرف کننده بود ولی متاسفانه چند وقت که آمد دیگر ادامه نداد ورفت. من دعاگوی آقا مصطفی راهنمای خوبم هستم.

ارسال: مرزبان خبری

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .