امروز پنجشنبه 1404/11/30 جلسه پنجم از دوره پنجم سری کارگاههای عمومی مسافران و همسفران کنگره 60 زاهدان با دستور جلسه "هفته راهنما" به استادی مسافر احمد، نگهبانی مسافر علیرضا و دبیری مسافر حمیدرضا آغاز بکار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، احمد هستم، مسافر.
امروز برای من روزی متفاوت بود؛ روزی که طعم غافلگیری داشت، طعم مسئولیت، و طعم قدردانی. در هفتهای که به نام راهنما مزین است، استادی جلسه به من واگذار شد؛ جایگاهی که هم شیرین بود و هم سنگین. از یکسو شور و شعف حضور در این مقام، و از سوی دیگر لرزش آرام استرسی که زیر پوست کلماتم جریان داشت.
سخن گفتن از «هفته راهنما» خود بهتنهایی مسئولیتی بزرگ است؛ چه برسد به اینکه همزمان در ماه مبارک رمضان باشیم، ماهی که الهامبخش روش DST بوده است؛ روشی که با نظم، صبر و تدریج، به ما آموخت چگونه از تاریکی عبور کنیم و به تعادل برسیم. وقتی به این پیوند میان رمضان و DST فکر میکردم، در دلم حسی از احترام و شکرگزاری شکل میگرفت؛ گویی تمام این مسیر، ریشه در حکمتی عمیق دارد که باید آن را فهمید، لمس کرد و زیست.
در اینجا لازم میدانم از راهنمایان عزیزم با تمام وجود قدردانی کنم. این هفته را به راهنمای سفر اولم، آقا حجت، صمیمانه تبریک میگویم؛ کسی که نخستین چراغ را در مسیر من روشن کرد. در طول سفرم سه راهنما داشتهام ، سفر اول آقا حجت ، سفر دوم آقا سلمان و آخرین آنها آقا جواد عزیز، ایجنت محترم و هر کدام بهنوعی در ساختن امروز من سهم داشتهاند. اگر امروز آرامترم، آگاهترم و مسئولانهتر قدم برمیدارم، حاصل همان آموزشها و صبری است که از آنان آموختم.
و در رأس همه، این هفته را به آقای مهندس تبریک میگویم؛ راهنمای راهنماها، معلمی که نهتنها مسیر درمان، بلکه نگاه ما به زندگی را تغییر داد. از ایشان آموختم که هر خدمتی که انجام میدهیم، پیش از آنکه به دیگری برسد، روح خود ما را صیقل میدهد. فهمیدم که کمک کردن، معاملهای یکطرفه نیست؛ جریانی است که از ما آغاز میشود و دوباره به خود ما بازمیگردد.
پیش از شروع جلسه، با خودم کلنجار میرفتم که درباره چه بگویم. سهم من در این هفته، خدمت در آشپزخانه کنگره ۶۰ بود؛ جایی که شاید کمتر دیده میشود، اما عطر همدلی و همکاری در آن موج میزند. حضور در جلسات برایم همیشه ارزشمند بوده، اما این خدمت با وجود سختیهایش، برایم رنگ دیگری داشت؛ رنگ عشق، رنگ مسئولیت. پیش از ورود به کنگره، اگر برای کسی کاری میکردم، تصورم این بود که لطفی کردهام؛ اما امروز میدانم که بیشترین بهره آن، نصیب خود من میشود. هرچه نگاهم تغییر کرد، زندگیام نیز آرامتر و متعادلتر شد. گویی جهان، آینهای است که نگاه ما را به خودمان بازمیگرداند.
در آشپزخانه، در کنار دوستان، فهمیدم خدمت یعنی فروتنی؛ یعنی بودن، بیهیاهو. زحمات اصلی بر دوش بچهها بود و من تنها افتخار داشتم در کنارشان باشم. اگر نتیجه کار رضایتبخش بود، حاصل همدلی و تلاش جمعی بود، نه تلاش فردی من.
از تمامی عزیزانی که با محبت، صبر و همراهیشان مرا یاری کردند، صمیمانه سپاسگزارم. امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که در سایه راهنما، ما نهتنها راه را پیدا میکنیم، بلکه خودِ تازهای از خویش را میسازیم؛ خودی که قدردان است، مسئول است، و میداند نور، نتیجه قدمهایی است که با عشق برداشته میشود
نگارش : مسافر مهدی (لژیون چهارم، راهنما آقای سعید)
عکس و ارسال : مسافر رامین (لژیون یکم، راهنما آقای جواد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
76