English Version
This Site Is Available In English

راهنما مانند بارانی است که به کویر خشک جسم و روح انسان می‌بارد

راهنما مانند بارانی است که به کویر خشک جسم و روح انسان می‌بارد

«به نام قدرت مطلق الله»
راهنما، معلم، استاد و رب نام اصلی اوست؛ اما به نظر من واژه‌ای پرمحتواتر، لایق او می‌باشد که آنقدر محتوایش باشکوه باشد که به زیبایی وجودش بیاید. راهنما یک فرشته است که دست دردمندان را می‌گیرد؛ زیرا خودش هم درد کشیده است و خوب می‌داند که چگونه زخم‌های آنان را خوب کند؛ چون مرهم اصلی دستان اوست. اوست که می‌داند چگونه باید آرام کند، التیام بخشد، محبت کند و چگونه باید دوا کند. روزی، من هم با هزاران درد وارد کنگره شدم با حالی پریشان، سری سرگردان، چشمانی گریان و قلبی پر از درد که جای زخم‌هایش به عمق وجودم رسیده بود. آنقدر جای این زخم‌ها می‌سوخت که خیال می‌کردم هیچ‌گاه خوب نخواهد شد.

به آخر همه چیز رسیده بودم؛ اما دیدم نه انگار، سخت در اشتباهم! این‌جا کسانی هستند که قبل از من تمام دردهای مرا حس کردند، جنس زخم‌هایم را می‌شناسند. گفتند: «با حسی که داری، یک نفر را انتخاب کن.» من هم با اعتماد و حسی که داشتم، راهنمایم را انتخاب کردم. با جان و دل او را پذیرفتم همان لحظه ندایی در قلبم آمد که گره مشکلاتت به دست او باز خواهد شد. این ندای درونی حقیقت داشت و آن را به من نشان داد. الآن با گذشت مدت‌ها که در این مکان هستم، شاهد ترمیم تخریب‌های گذشته‌ام با کمک همین فرشته نجات هستم. البته قسمت‌هائی هم هست که باید بیشتر بازسازی شود.

راهنما، مانند بارانی است که به کویر خشک جسم و روح انسان می‌بارد، مانند پرنده‌ خوش آوازی است که در سکوت غم‌انگیز زندگی چه شیرین می‌‌خواند، مانند گلی زیبا و خوش عطر می‌باشد که تمام فضای قلب را خوشبو می‌کند فقط لازم است دل به دلش دهی و گوش به فرمان سخنانش باشی؛ چرا که سخنانش دُر گران‌بها و نایاب است. راهنما، خانه‌ای شد در ویرانه‌های ما و کاری کرد که شمع وجودمان به خاکستر تبدیل نشد. حال، مگر عاشق‌تر از او هم کسی هست که بدون هیچ نسبتی با ما از مهربانی، صداقت، وقت و از جانش مایه می‌گذارد تا خم به ابرویمان نیاید و بتوانیم این مسیر پر فراز و نشیب را بدون کوچکترین آسیبی، پشت سر بگذاریم.

راهنما، فرشته‌ای است که فقط بال ندارد؛ اما همان عطوفت و مهربانی در دلش جای دارد. کاش می‌توانستم دنیا را به پایش بریزم یا تک‌تک ستارگان آسمان را در دست‌هایش بگذارم، او مانند مادر لرزش اشک‌های‌ مرا بر روی گونه‌هایم حس کرد و با انگشتان پرمحبتش آنان را پاک کرد تا مبادا دلم هم مانند اشک‌هایم بلرزد. اگر او نبود شاید الآن در عمق تاریکی‌ها فرو رفته بودم و خدا می‌داند چه بر سرم تا به امروز آمده بود. لحظه‌لحظه‌ای که به پایم ریخت تا آرامش را حس کنم هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. هم اکنون نیز عشق بی‌انتهایش بند دلم را بیشتر به شعبه وصل می‌کند و هر بار با اشتیاق فراوان برای دیدنش، خودم را به مکتب عشق و آموزش می‌رسانم.
امیدوارم، روزی بتوانم تمام محبت‌های او را جبران کرده و کاری کنم که من هم طعم این جایگاه را بچشم. این اصل محقق نمی‌شود مگر با تلاش و کوشش خودم که بتوانم روزی خدمتگزار باشم.

نویسنده: همسفر سودابه رهجوی راهنما همسفر صغری لژیون سوم
رابط خبری: راهنما همسفر صغری (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر رخساره نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تخت‌جمشید شیراز

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .